ادبيات و هنر
داود پنهانی
آدم و حوا
كتابلاگ
حسین نوشآذر
منیرو روانیپور
شمیده
سعید کمالیدهقان
فرهاد جعفری
بهاره آروین
جواد عاطفه
مریم منصوری
ماکان مهرپویا
مجتبا پورمحسن
خلیل پاکنیا
رمزآشوب
دوات
احسان عابدى
غلاف تمام فلزى
مهستى شاهرخى
پونه بريرانى
تادانه
اميرمهدى حقيقت
مينيمالها
سپینود
حسن فرهنگی
منو
تیلهباز
شبنویس
کتابخوانه
یار مهربان
مسخ
محسن بنیفاطمه
سودارو
آخرین مترو
كتابهاى عامهپسند
پروژکتور
عباس معروفى
باشگاه کتاب
اسد امرایی
شیرین کریمی
مهدی مرعشی
اكبر سردوزامى
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
علیرضا مجیدی
پابرهنه بر خط
عصیان
سردبیر: خودم
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
از پشت یکسوم
خورشید خانم
دژاوو
سیبستان
آیدین فرنگی
خواب زمستانی
شرح
پونه ابدالی
آبچینوس
زیتون
ختمالغرایب
تندیس
سایه
روزنامهنگار نو
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
فهیمه خضرحیدری
ف م سخن
عطا صادقی
شهلا باورصاد
سیدمهدی حسینی
الفبا
سرزمین رویایی
مریم گلی
چندگانه
مریم جعفراقدمی
آشپزباشی
مریم حسینخواه
خشم و هیاهو
شراگیم
هنوز
جستوجوی کلمات
بیلی و من
سورئالیست
کوچه
نقطه ته خط
زننوشت
شیرین احمدنیا
پرگلک
گفتار
روبو
الپر
دیهور
مهدی علومی
by BlogRolling
یازده کتاب تازه منتشرشدهی خوب؛ پیشنهادهایی که نمیشود رد کرد!
خوب به سلامتی جناب «باراک حسین اوباما» هم بالاخره موفق شدند بهعنوان موسیو پرزیدان شیطان بزرگ انتخاب شوند و تا ایشان متن مذاکراتشان را با رییسجمهور مردمی و هستهای ما آماده میکنند ما سرکی میکشیم به کتابفروشیهای سوت و کور این روزهای تهران و بهرسم چند ماه اخیر تازههای عرصهی نشر را به شما عزیزان معرفی میکنیم. بالاخره حالا که دلقکبازیهای مککین و عشوهگریهای سارا پیلین و تیاتر دکتر علی کردان تمام شده باید یکجوری این چند ماه باقیمانده را سرگرم باشیم.
بچه مدرسهای که بودیم هر سال روز تولد امام خمینی آنهایی را که اسمشان «روحاللاه» بود سر صف صدا میکردند و بهشان جایزه میدادند و ما تا «همفیها خالدون»مان میسوخت که چرا اسممان روحاللاه نیست. حالا که دور هم هستیم از دوستانی که احیانن از امریکای جهانخوار این صفحه را میخوانند و به «باراک حسین اوباما» هم دسترسی دارند خواهش میکنم سلام گرم و مراتب ارادت من را به ایشان ابلاغ کنند و بگویند که اسم مبارک بنده هم «حسین» است. اگر قرار شد بهمناسبت پیروزی در انتخابات جایزهای چیزی داده شود مبادا ما از قلم بیفتیم.
این کتابها را ناشران و نویسندهگان و مترجمانشان برای من فرستادهاند یا خودم آنها را خریدهام. البته کتابهای دیگری هم بودهاند اما اینها به نظر من ارزش صرف وقت را دارند. اینبار از صرف هزینه سخنی به میان نیاوردم چون هر چه جار زدیم فلان کتاب قیمتاش به اندازهی یک پاکت سیگار وینستون لایت، یا یک ساندویچ جگرمرغ در میدان آزادی ِ جوادآباد ورامین، یا یک چایی توی کافیشاپ باشگاه بانجیجامپینگ توچال است، افاقه نکرد و تیراژ کتابها روز به روز پایینتر و پایینتر آمد.
حالا که اینطور است بگذارید توجهتان را به نکتهی جالبی جلب کنم. قیمت یازده کتاب زیر درمجموع ۳۱۸۰۰ تومان است. اگر گذارتان به میدان انقلاب افتاد و هوس کردید اینکتابها را بخرید فراموش نکنید که میتوانید سیصد توماناش را بدهید و از میدان انقلاب تا چهار راه ولیعصر بروید و آنجا با ۳۱۰۰۰ تومان باقیماندهتان چهار تا پیتزای پپرونی «آپاچی» با سالاد کلم و نوشابه و مخلفات بگیرید و تشریف ببرید منزل با مادربچهها و شاهپسرها و گلدخترها نوشجان فرمایید. دردسر کتابخواندن را هم ندارد. خلاصه از ما گفتن. بعدن گلایهای پیش نیاید. (سراغ آن پانصدتومان باقی را میگیرید؟ نکند میخواهید پیاده تا خانه بروید؟)

حبابهای آرزو
شیرین کریمی
با مقدمهی بهاءالدین خرمشاهی
نشر ناهید، ۱۲۷ صفحه، ۲۲۰۰ تومان
این کتاب پیشنهادی ویژه است و به هماین دلیل عکس جلدش را بزرگتر گذاشتهام. «حبابهای آرزو» دومین مجموعهشعر شیرین خانم کریمی است. خوب لابد میپرسید کجای این ویژه است؟ الان میگویم. شیرین متولد ۱۳۷۵ است و الان فقط دوازده سال دارد! اولین کتاباش سال ۱۳۸۵ (یعنی در دهسالگیاش) با نام «پرواز در باران» چاپ شد و حالا با چاپ دومین کتاباش نشان داده که یک «اتفاق» نیست و سرمایهایست که شعر فارسی میتواند به آیندهاش امیدوار باشد.
محض اطلاعتان بگویم که شعرهای شیرین فقط بهخاطر سن و سال کماش مورد توجه نبوده و او واقعن شعرهای خوبی میگوید. شعرهایی که ستایشگران بزرگی چون عمران صلاحی، بهاءالدین خرمشاهی و احمدرضا احمدی داشتهاند. «حبابهای آرزو» نشاندهندهی حرکت رو به جلوی شیرین است. بعضی شعرهایاش واقعن زیباست: «شمع با چه امیدی میسوزد؟/ شاپرک با چه امیدی میرقصد؟/ گل با چه امیدی به خود مینازد؟/ بهار با چه امیدی میآید که میداند خزان خواهد رسید؟/...». خلاصه، شاید روزی از اینکه نسخهای از اولین چاپ کتابهای اول شیرین کریمی را در کتابخانهتان دارید، خرسند باشید. من که امیدوارم شیرین همچونآن پرانرژی شعر بگوید و روز به روز موفقتر باشد.
***

آنجا که پنچرگیریها تمام میشوند
حامد حبیبی
نشر ققنوس، ۱۱۸ صفحه، ۱۸۰۰ تومان
این حامد حبیبی را با آن طنزنوشتههای نمکین در وبلاگاش لابد میشناسید اما گول نخورید که دوباره بازی درآورده و نقشههای جدیدی کشیده! در داستانهای کتاباش نه خبری از طنز هست و نه نیشی که تا بناگوش باز شود. مجموعهاش داستانهایی دارد که مو به تنتان سیخ میکند یا حسابی کارآگاهبازیتان را قلقلک میدهد! بدون تعارف بگویم که از مجموعههای خیلی خوب امسال است و من که معمولن زیاد داستانهای نویسندهگان جوان ایرانی را نمیپسندم با کتاب ارتباط برقرار کردم و خوشام آمد. «آنجا که پنچرگیریها تمام میشوند» نه داستان دارد که اکثرن فضاهای غیررئال و فراواقعی دارند. نه! توقع نداشته باشید بگویم دیگر چه دارد یا ندارد! اگر همهی متریالهایام را رو کنم چهطور یادداشتی که دارم راجع به کتاب مینویسم کامل کنم؟ زرنگاید؟!
***

خالهبازی
بلقیس سلیمانی
نشر ققنوس، ۲۴۰ صفحه، ۳۵۰۰ تومان
بلقیس سلیمانی با رمان «بازی آخر بانو» کارش گرفت و یکشبه ره صد ساله رفت. نویسندهای معروف و پرفروش شد که کتابهایاش خواستاران فراوان دارد. «بازی آخر بانو» با آنکه ضعفهایی داشت اما روی هم رفته (آقا فیلتر نکن! منظورم این است که «در مجموع»!) کتاب خوبی بود. بعد از «بازی آخر بانو» مجموعهداستان «بازی عروس و داماد» از سلیمانی منتشر شد و حالا «خالهبازی» آمده و ازقضا در هماین چند روزی که از نشر و پخشاش میگذرد نسخهیهای چاپ اولاش تمام شده. چه خوب که بیشتر نویسندههای اینطوری داشته باشیم که مخاطبان انتظار کتابهای جدیدشان را میکشند و آثارشان خوب فروش میرود و بازار راکد داستان را رونقی میدهد.
***

زنگبار یا دلیل آخر
آلفرد آندرش
ترجمهی سروش حبیبی
نشر ققنوس، ۱۹۸ صفحه، ۲۸۰۰ تومان
دروغ چرا؟ من هم نویسندهی این کتاب را نمیشناسم اما با ترجمهی «سروش جبیبی» جز شاهکار نخواندهام. برایام فرقی نمیکند طرف «آلفرد آندرش» است یا چیز دیگری. هماین که نام سروش حبیبی را بهعنوان مترجم کتاب میبینم دست میکنم توی جیبام و کتاب را میخرم. در مقدمهی کتاب آمده «زنگبار» به اکثر زبانهای زندهی دنیا ترجمه شده. ظاهرن از آن شاهکارهای گمنام ادبیات جهان است. راستی، یک خبر خوب دیگر! انتشارات ققنوس بهزودی ترجمهی «دکتر ژیواگو»ی بوریس پاسترناک را هم بهقلم سروش حبیبی منتشر میکند. اگر هنوز رمان را نخواندهاید لازم نیست با ترجمههای مزخرفی که در بازار هست کشتی بگیرید. دندان روی جگر بگذارید تا این ترجمه چاپ شود.
***

برف و سمفونی ابری
پیمان اسماعیلی
نشر چشمه، ۹۵ صفحه، ۱۸۰۰ تومان
«پیمان اسماعیلی» نامردی نمیکند و در همهی مسابقات معتبر داستانهای کوتاه شرکت و جایزهها را درو میکند! برادر من، شما که مهندس برقی چهکار داری به داستان؟ خوب است ما بلند شویم بیاییم ولتاژهای خطوط انتقال نیروی شما را انگولک کنیم؟ نه؟ اگر خوب هست بگو دیگر! حالا از شوخی گذشته داستانهای پیمان اسماعیلی واقعن داستانهای استخوانداریست و «برف و سمفونی ابری» از کتابهای بسیار خوبی بود که درچند وقت اخیر خواندم. گفتوگویی هم راجع به این کتاب با پیمان اسماعیلی انجام دادهام که بهزودی در روزنامهی کارگزاران منتشر میشود. دو سه داستان مجموعه از آن داستانهاییست که تا مدتهای زیادی خاطرتان خواهد ماند و به این سادهگیها نمیتوانید فراموششان کنید. راستی، «برف و سمفونی ابری» دومین کتاب پیمان اسماعیلیست. اولین کتاباش مجموعهی «جیبهای بارانیات را بگرد» بود که نشر ققنوس آنرا منتشر کرده است.
***

پس باد همهچیز را با خود نخواهد برد
ریچارد براتیگان
ترجمهی حسین نوشآذر
انتشارات مروارید، ۱۷۲ صفحه، ۲۸۰۰ تومان
نه! هیچچیز نمیتوانم راجع به براتیگان بگویم. من شیفتهی داستانهای این مرتیکهی ولگرد نابغه هستم. بعد از «صید قزلآلا در امریکا»، «در قند هندوانه» و «در رویای بابل» (که همه بسیار خواندنیاند) حالا رمان «پس باد همهچیز را با خود نخواهد برد» هم منتشر شده تا عیش دوستداران براتیگان کامل شود. مترجماش را که لابد میشناسید: حسین نوشآذر، نویسنده و منتقد ساکن آلمان. آقای نوشآذر زحمت کشیده و یک موخرهی بسیار مفصل هم ضمیمهی کتاب کرده که شناخت نسبتن جامعی از براتیگان به دست میدهد. طبق گزارشهای مختلف این کتاب از پرفروشترین کتابهای این روزها در بازار نشر است و اگر دیر بجنبید شاید لازم شود تا انتشار چاپهای بعدیاش منتظر بمانید.
***

عصیانگر
آلبر کامو
ترجمهی مهستی بحرینی
انتشارات نیلوفر، ۴۰۴ صفحه، ۶۵۰۰ تومان
«انسان طـاغی»، «انسان یـاغی» و ... عـنـوانهـاییست که بـرای «L'Homme Révolté» آلبرکـامـو برگزیدهاند و با ترجمههایی نهچندان خواندنی منتشرش کردهاند. «مرد شورشی» هم معادل عجیب و غیردقیقیست که «لیلی گلستان» جایی از آن استفاده کرده. به هر حال، مهستی بحرینی، که دکترای ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دارد و در این سالها به یکی از مترجمان معتبر و قابلاعتماد بدل شده، ترجمهای بسیار خوب از کار معروف «آلبر کامو» باعنوان «عصیانگر» انجام داده. نشر نیلوفر چند روزیست این کتاب را به بازار عرضه کرده است. در روزهای کسادی انتشار کتابهای خوب، چاپ ترجمهای روان و پاکیزه از «عصیانگر» غنیمت بزرگیست.
***
تیلهی آبی
محمدرضا صفدری
نشر ققنوس، ۱۲۷ صفحه، ۱۸۰۰ تومان
«محمدرضا صفدری» داستاننویسی بسیار قدر، گزیدهکار و عزلتنشین است. از صفدری تاکنون دو مجموعهداستان «سیاسنبو» و «تیلهی آبی» و نیز رمان «من ببر نیستم، پیچیده به بالای خود تاکام» منتشر شده است. نثر بسیار پخته و هیجانانگیزی دارد که هم نقطهی قوت و هم نقطهی ضعف کارش است! وقتی داستانهای کوتاهاش را میخوانید احساس میکنید ماهها برای هر کدام وقت صرف کرده و آنها را به پیراستهترین شکل درآورده است. «تیلهی آبی» اولبار انتشارات «زریاب» در سال ۱۳۷۷ منتشر کرد و از آنموقع به بعد چون دیگر چاپ نشد بهتدریج کمیاب و نایاب شد. حالا انتشارات ققنوس بعد از نزدیک یک دهه این کتاب را با حروفچینی تازه و سر و ظاهری قابلقبول مجددن به بازار فرستاده است. صفدری از غولهای داستاننویسی بعد از انقلاب ایران است.
***

نقشههایات را بسوزان
انتخاب و ترجمهی مژده دقیقی
انتشارات نیلوفر، ۲۴۱ صفحه، ۳۹۰۰ تومان
«اینجا همهی آدمها اینجوریاند»، «مشقتهای عشق» و حالا «نقشههایات را بسوزان». سه کتاب که پارهای از مهمترین و زیباترین داستانهای کوتاه انگلیسیزبان در یکی دو دههی اخیر را در بر دارند. دو کتاب اول به ترتیب در سال ۱۳۷۹ و ۱۳۸۱ منتشر شدند و حالا چند روزی بیشتر نیست که کتاب تازه هم باعنوان «نقشههایات را بسوزان» در ویترین کتابفروشیها جاخوش کرده. ۹ داستان دارد یکی از یکی زیباتر و خواندنیتر از دیگری! خوب دارد میفروشد و از آن کتابهاییست که هدیهخورش هم ملس است! هم زیبا و خوش بر و روست و هم میتوانی مطمئن باشی طرف را با داستانهایاش سورپرایز میکند. خواه طرفدار حرفهای داستان باشد، خواه از اینها که توی رو دربایستی میمانند و چون هدیه است مجبور میشوند بخوانندش! اگر از این آدمهای خجالتی دور و برتان هست پیشنهاد من این است که در مناسبتهای بعدی به جای «نقشههایات را بسوزان» به فکر «کنت منت کریستو»، «ژان کریستوف»، «دن آرام» و هر نوع کتاب قطور دیگر باشید!
***

از خشم و هیاهو تا سمفونی مردهگان
جواد اسحاقیان
نشر هیلا، ۱۳۴ صفحه، ۲۰۰۰ تومان
دو رمان بسار مهم. اولی در ادبیات انگلیسیزبان و کلن ادبیات دنیا و دومی در ادبیات ایران. صحبت از «خشم و هیاهو»ی فاکنر و «سمفونی مردهگان» عباس معروفیست که دومی را بسیاری متاثر از اولی دانستهاند. جواد اسحاقیان که چند سالیست کتابهای خوبی در نقد و بررسی آثر نویسندهگان وطنی منتشر کرده حالا سراغ بررسی تطبیقی این دو اثر مهم رفته است و به قول خودش «تاملی بر زمان و ذهن در این دو اثر» داشته است و «با رمزگشایی از استعارهها و مجازها مخاطبان را به تاملی دیگر و بازخوانی هر دو رمان دعوت میکند».
***

خانوادهی پاسکوآل دوآرته
کامیلو خوسهسلا
ترجمهی زندهیاد فرهاد غبرایی
نشر ماهی، ۱۹۳ صفحه، ۲۷۰۰ تومان
فرهاد غبرایی ( ۱۳۲۸ – ۱۳۷۳) سالهاست که از دنیا رفته است اما زمان نشان داده که عجب مترجم خوشسلیقهای را از دست دادیم. کتابهایاش تازه پس از مرگاش آنطور که باید دیده شدند و نام او را بر سر زبان انداختند. ترجمهی «پاریس جشن بیکران» ارنست همینگوی و «سفر به انتهای شب» فردینان سلین از این جملهاند. غبرایی «خانوادهی پاسکوآل دوآرته»، رمان بسیار معروف «کامیلو خوسهسلا» که برای نویسندهاش جایزهی نوبل ۱۹۸۹ را به ارمغان آورد، را هم به فارسی برگردانده بود و در زمان حیاتاش ناشری گمنام آنرا چاپ کرد و نتیجتن کتاب هم گم شد. حالا پس از سالها نشر ماهی دوباره این کتاب را در قطع جیبی و، مثل همهی کتابهایاش، با ظاهری جذاب منتشر کرده است. «خانوادهی پاسکوآل دوآرته» را با «بیگانه»ی کامو مقایسه کردهاند و نویسندهاش را همسنگ «مالاپارته» و «سلین» دانستهاند. فرهاد غبرایی هم آنرا بیشباهت به «بوف کور» هدایت نمیدانست. خلاصه، «خانوادهی پاسکوآل دوآرته» از بهترین کتابهای چاپشده در این روزهاست. مطمئن باشید از خواندناش پشیمان نمیشوید.
شوکران شیرین: دربارهی «چه کسی در دریا مین کاشت؟»، داستانهای کوتاه ایتالو کالوینو
چــه کسی در دریا مین کاشت؟ایتالو کالوینو
اعظم رسولی
کتاب خورشید
۱۱۶ صفحه
۲۰۰۰ تومان
سال نشر: ۱۳۸۷
حسین جاوید – روزنامهی کارگزاران – ۱۴ آبان ۸۷
(نسخهی Html) (نسخهی Pdf)
«کوزیمو» سراسر عمرش را روی یک درخت میگذراند و هرگز پایین نمیآید! «شوالیه آژیلوف» با آن همه ماجرایی که پیش میآورد اصولاً وجود خارجی ندارد و زرهی بیش نیست! گلولهی توپی در میدان جنگ «ویکنت مداردو دی ترالبا» را به دو نیمهی خیر و شر تقسیم میکند! شاید بسیاری از رمانهایی را که از ابتدای عمرمان خواندهایم فراموش کرده باشیم یا جز تصویرها و ماجراهایی گنگ و مبهم چیزی از آنها به خاطر نیاوریم اما بدون شک اگر روزگاری، هر چند دور، «بارون درختنشین»، «شوالیهی ناموجود» و «ویکنت دو نیم شده» نوشتهی «ایتالو کالوینو» را دست گرفته و در دنیای فانتزیک و انتزاعی آنها چرخی زده باشیم به راحتی تا پایان عمر میتوانیم سطور آغازین این یادداشت را در یادآوری این رمانها بیان کنیم.
این ویژگی فقط مختص این سه کتاب کالوینو، که باعنوان تریلوژی «نیاکان ما» شناخته میشوند، نیست. حتا خواندن سطرهای نخستین «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری» یا «کمدیهای کیهانی» کافی است تا تصویری قدرتمند و زنده در ذهنمان نطفه ببندد و در مهلکهی داستان فرو برویم: «تو داری شروع به خواندن داستان جدید ایتالو کالوینو، اگر شبی از شبهای زمستان مسافری، میکنی. آرام بگیر. حواست را جمع کن. تمام افکار دیگر را از سر دور کن. بگذار دنیایی که تو را احاطه کرده در پس ابر نهان شود....» یا «یک شب مثل همیشه با تلسکوپ به آسمان نگاه میکردم. متوجه شدم که از کهکشانی به فاصلهی صد میلیون سال نوری، یک تکه مقوا سربرآورد. روی آن نوشته شده بود: دیدمت!».
چرا نمیتوانیم شهرهای خیالی کتاب «شهرهای نامریی» را از خاطر ببریم؟ شهرهایی که سالهاست پارهای از متخصصان معماری و شهرسازی در غرب میکوشند تا نمونههای راستینشان را بر پایهی توصیفات و خصوصیاتی که ایتالو کالوینو در نهایت دقت و ظرافت و قدرت آفرینندگی از آنها ارائه کرده، بسازند.
راز جذابیت و برجستگی آثار کالوینو راز سر به مهری نیست. شاید بهترین راه برای تبیین این راز رجوع به نظریات «ویکتور اشکلوفسکی»، فرمالیست معروف روس، باشد. درواقع، یک دستورالعمل مشترک همهی آثار کالوینو، اعم از رمانهایاش که از آنها سخن رفت و داستانهای کوتاهاش نظیر داستانهای کتاب «چه کسی در دریا مین کاشت؟»، را برجسته و از آثار دیگر متمایز میکند. اشکلوفسکی با طرح مفهومی که به «آشناییزدایی» معروف است دعوت میکرد تا چیزها را بهگونهای متفاوت و تازه ببینیم و با «غریبهسازی» جهان از «عادتزدگی» بپرهیزیم. او معتقد بود «صناعت هنر ناآشنا کردن اشیا، دشوار کردن قالبها، افزایش دشواری و طول زمان ادراک است».
هنر ایتالو کالوینو را باید در لابهلای همین سطر اخیر جستوجو کرد. چه بسا اگر اشکلوفسکی از فرمالیسم دست برنمیداشت و سراغ نگارش رمانهای تاریخی نمیرفت میتوانست کتابهای کالوینو را بهعنوان تبلور عملی و البته موفق نظریاتاش شاهدمثال آورد! ذهنیت کالوینو ذهنیتی عادتگریز و تجربهگراست و ازقضا این عادتگریزی چنان رنگ و بویی از غریبگی و تازگی دارد که برخلاف آنچه اشکلوفسکی مطرح میکرد آشناییزداییهای او هنوز برای ما، مخاطبان نسل جدید، بدل به عادت نشده است.
آشناییزدایی در جهان داستانی کالوینو به دو شیوه اتفاق میافتد. اول از طریق انتخاب موضوعات خاص و پلاتهای پیچیده و عجیب و غریب، که خود از آنها با عنوان «تصویر مرکزی داستان» یاد میکرد، و دوم از طریق نگرشی متفاوت از زوایای تازه به موضوعی نهچندان نو، و ناآشنا و غیرطبیعی کردن موقعیت خواننده نسبت به متن. شیوهی اول را بیشتر در رمانهای او شاهد هستیم اما در داستانهای کوتاهاش، و از جمله یازده داستان کتاب «چه کسی در دریا مین کاشت؟»، به تناوب با هر دو تکنیک، و گاه ترکیبی از آنها، سر و کار داریم.
بهعنوان مثال، داستان اول کتاب «چه کسی در دریا مین کاشت؟» باعنوان «سپیدهدم بر شاخههای برهنه» را درنظر میگیریم. درونمایهی داستان، درونمایهای تکراری و چه بسا نخنما شده یعنی مصیبتهای جنگ است و پلات آن هم چندان پلات پرپیچ و خم و نویی نیست اما داستان هیچ رنگ و بویی از کهنگی ندارد. نه در آن صفیر گلولهای شنیده میشود و نه صدای چکمهی سربازی. «پیپین ایل مایورکو» کشاورزی است که همهی امیدش به چند درخت میوهی باغ کوچکاش گره خورده است.
هر شب پاسبانی میدهد تا مبادا مهاجران جنگزدهای که در روستای آنها اقامت کردهاند میوههای درختاناش را غارت کنند. شبی به هوای آنکه دیگران را از حضور شبانهی خود در باغ مطلع کرده، گمان میکند دیگر کشیک بیجهت است و به خوابی شیرین فرو میرود و صبح که چشم باز میکند «حتا یک میوه هم از شاخهها آویزان» نیست.
داستان آنچنان روایت ساده و جذابی دارد که احتمالاً با پایان آن لبخندی روی لبان خواننده مینشیند، اما پایان داستان پایان ماجرا نیست. تازه پس از آن لبخند است که پرده از لایههای زیرین متن کنار میرود و فاجعهی داستان رخ مینماید. فاجعهای که آنقدر ساده و روزمره بیان شده است که در نگاه اول زشتی آن کمرنگ است اما درواقع با این تمهید تاثیرگذاری و قوت آن دو چندان شده است.
«سپیدهدم بر شاخههای برهنه» از زمرهی داستانهایی است که از شیوهی دوم آشناییزدایی، که وصف آن رفت، بهره میگیرد اما داستانهای دیگری در کتاب هستند که با موضوعات خاصشان، بهقول اشکلوفسکی، «شوک» ایجاد میکنند و برداشت ما را از «امر متعارف» تغییر میدهند. «خانهی کندوها»، «اعدام یک قاضی» و خود داستان «چه کسی در دریا مین کاشت؟» از این گروهاند: مردی که «رابینسون کروزوئه»وار تنها زندگی میکند، قاضیای که اینبار مردم او را محاکمه و مجازات میکنند و ماهیگیر پیری که از دریا یک مین عملنکرده و زنگزده صید کرده است.
شیوههای آشناییزدایی کالوینو، همانطور که ذکر شد، در سطح اول متفاوت است اما میتوان در داستانهای کوتاه او، و به ویژه داستانهای «چه کسی در دریا مین کاشت؟» رد تکنیک هنرمندانهتر و ظریفتری را هم گرفت که بین همهی داستانها مشترک است و شاید نقطهی اساسی قوت و بدعت آنها به شمار میآید. کالوینو از سه طریق در موقعیت خواننده نسبت به متن غرابت ایجاد میکند: یک، آنچه که «ژرار ژنت» آنرا تولید عمل روایی مینامید و درواقع نحوهی بازگویی رویدادهای داستان و چگونگی روایت است، دو، برجستهسازی دالها که بهصورت جملات و بهخصوص تشبیهات بسیار نو جلوه مینماید، و سه، بهرهگیری از طنزی پنهان و زیرپوستی که فضای داستان را تلطیف و حتا گاهی تاحدی کمیک میکند، نظیر داستان «آرزو در ماه نوامبر».
«چه کسی در دریا مین کاشت؟» با آنکه هیچیک از داستانهای کوتاه معروف کالوینو را دربرندارد، مجموعهای است از یازده داستان خواندنی که به مدد استفاده از همین تکنیکهای غرابتزا و آشناییزدا خواننده را خوش میآیند و «لذت متن» را به او میچشانند. اکثر آنها درونمایههای تلخ نظیر مصایب جنگ، فقر و بیعدالتی دارند اما شگفت آنکه همهی این فجایع را چون شوکرانی شیرین به خوردمان میدهند. این است کالوینو! مردی که، به قول خودش، هر چیز را، حتا اگر دردناک باشد، به شوخی برگزار میکند!
* عنوان یادداشت نام کتابی است با گردآوری اسدالله امرایی.
گفتوگو با دکتر ایرج پارسینژاد به مناسبت انتشار «علی دشتی و نقد ادبی»
حسین جاوید – روزنامهی کارگزاران – ۹ آبان ۸۷ (نسخهی Html) (نسخهی Pdf)
دکتر ایرج پارسینژاد، متولد سال ۱۳۱۷، درجهی دکتری ادبیات تطبیقی از دانشگاه آکسفورد دارد و سالها بهعنوان استاد ادبیات فارسی در دانشگاههای معتبری از جمله دانشگاه توکیو تدریس کرده است. پارسینژاد چند سال پیش کتاب مهمی باعنوان «روشنگران ایرانی و نقد ادبی» منتشر کرد که به شکلگیری جریان نقد ادبی در ایران و پیشگامان این عرصه میپرداخت. در این کتاب افکار و آثار هفت تن از چهرههای متقدم نقد ادبی ایران مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفته است. این کتاب با استقبال خوب متخصصان و متعلمان مواجه شد و موجب شد که دکتر پارسینژاد با جدیت بیشتری پیگیر بررسی میراث نقد منتقدان متاخرتری همچون علی دشتی، پرویز ناتل خانلری، فاطمه سیاح و ... باشد.
چندی پیش انتشارات سخن اولین کتاب از سری کتابهایی که بهعنوان مجلدات بعدی کتاب «روشنگران ایرانی و نقد ادبی» محسوب میشوند، یعنی «علی دشتی و نقد ادبی»، را به بازار فرستاد و اکنون در تدارک انتشار جلدهای دیگر است. «علی دشتی و نقد ادبی» رسالهی مفصلی است در بررسی دقیق و مدون آنچه که از علی دشتی در حوزهی نقد ادبی و تحت عنوان کتابهای متنوعی از جمله «نقشی از حافظ»، «دمی با خیام»، «در قلمرو سعدی» و ... به جا مانده است. دکتر پارسینژاد هماکنون ساکن لسآنجلس و استاد مطالعات ایرانی دانشگاه UCLA امریکاست. در سفری که اخیراً به ایران داشت سراغ او رفتیم و راجع به فعالیتهایاش در بررسی میراث نقد ادبی ایران و بهطور اخص کتاب «علی دشتی و نقد ادبی» به گفتوگو نشستیم.

عکس از رضا معطریان
***
- ابتدا مایلام بپرسم که چه شد تصمیم گرفتید به نقد و بررسی میراث نقد ادبی ایران و سرچشمههای آن بپردازید؟
همانطور که در یادداشت مقدمهی اولین کتابام، «روشنگران ایرانی و نقد ادبی»، یادآور شدهام، در سالهای ۱۳۵۴ - ۱۳۵۸ من دانشجوی دورهی دکتری در دانشگاه آکسفورد بودم و درنظر داشتم برای پایاننامهام در موضوع ادبیات تطبیقی به بررسی «رومئو و ژولیت» و «ویس و رامین» بپردازم. دوست دانا و دانشمند من دکتر شفیعی کدکنی که در آن زمان برای مرخصی مطالعاتی به دانشگاه توکیو آمده بودند به من توصیه کردند چون تاریخ نقد ادبی در ایران تا زمان مشروطیت توسط دکتر زرینکوب نوشته شده جای خالی وجود دارد که این تاریخ تا زمان معاصر ما کامل شود. به عبارت دیگر، تاریخ نقد ادبی دوران جدید نوشته نشده و این فصل نانوشته باقی مانده. بنابراین، بهتر این است که این فصل بهوسیلهی من تکمیل بشود.
من از پیشنهاد او استقبال کردم و به کار پرداختم. برای این منظور لازم بود نخستین کسی که سنگ بنای نقد ادبی، به مفهوم علمی - اروپاییاش، را در ایران گذاشته شناسایی و کارهایاش را بررسی کنم. بهعنوان معترضه باید بگویم که ما در سنت و سابقهی تاریخ ادبیاتمان نقد ادبی در مفهوم علمی و اروپاییاش نداشتهایم. آنچه که هست اشاراتی است به ایرادهای لفظی و صناعات شعری. اما راجع به علل یا عواملی که یک اثر ادبی را به وجود میآورند یا ماهیت و ارزش هنری آن هیچ سخنی به میان نیامده. بیشتر به ایرادات لفظی و کلامی پرداخته شده است.
به نظر من، میرزا فتحعلی آخوندزاده نخستین کسی است که آمد و نقد ادبی را در همین مفهومی که ما الان در جهان مدرن میشناسیم پایهگذاری کرد. او مقالهای با نام «قریتکا» در ایراد به شعر سروش اصفهانی نوشت و در آن از قصیدهی مدحیهای که سروش برای ناصرالدین شاه گفته بود انتقاد کرد و به شدت با موضوع و محتوی این قصیده به معارضه پرداخت. این برای نخستین بار بود که به مضمون یک شعر ایرادی وارد میشد. آخوندزاده میگفت در شرایطی که در آذربایجان و تبریز وبا گرفته و مردم دارند گروه گروه هلاک میشوند، تو، سروش اصفهانی، آمدی راجع به شاه مستبد قصیده میگویی و او را مدح میکنی؟
این نقد در روزنامهی دولتی «ملت سنیهی ایران» منتشر شد و خیلی جلب توجه کرد. من تلاش کردم منابع دست اول را راجع به آخوندزاده پیدا بکنم. برای این منظور سفری کردم به روسیه و گنجه و باکو ـ میدانید که میرزا فتحعلی آخوندزاده در نوجوانی به تفلیس مهاجرت کرده بود. البته آنموقع گنجه و تفلیس که قبلاً بخشی از ایران بودند تازه به کشور روسیه ملحق شده بودند ـ و آرشیو میرزا فتحعلی آخوندزاده را جستوجو کردم و نسخههای خطی او را بررسی کردم. آنچه که آن متفکر بزرگ در زمینهی نقد ادبی و نگاهاش به ادبیات از خود به میراث گذاشته بود یادداشت و بررسی کردم. حاصل اینکار رسالهی دکتری من شد باعنوان «میرزا فتحعلی آخوندزاده: بنیانگذار نقد ادبی در ایران».
باری، در سال ۱۹۸۵ دعوت دانشگاه توکیو به من رسید و حاصل اینکه مدت هفده سال، یعنی تا سال ۲۰۰۱ که بازنشسته شدم، در دانشگاه مطالعات خارجی توکیو مشغول تدریس و تحقیق بودم. در این هفده سال فرصتی پیدا شد که مطالعاتام را در مورد منتقدان ادبی بعد از میرزا فتحعلی آخوندزاده ادامه بدهم. این مطالعات بهصورت فصلهایی دربارهی میرزا آقاخان کرمانی، میرزا ملکمخان، زینالعابدین مراغهای، طالبوف تبریزی، احمد کسروی و صادق هدایت به انگلیسی نوشته میشد و در نشریات دانشگاهی ژاپن یا انگلیس و آمریکا منتشر میشد. حاصل این کار کتابی است به نام A History of Literary Criticism in Iran که در امریکا انتشارات IBEX آنرا منتشر کرد.
در سفرهایی که به ایران داشتم دوستان دانشگاهی میگفتند چرا حاصل این مطالعات را به زبان فارسی ترجمه نمیکنی و در اختیار دانشجویان دورههای عالی و تخصصی و علاقهمندان دیگر نمیگذاری. به این لحاظ ترجمهی خلاصهای از آن مقالات را پیراسته و برای استفادهی عامهی علاقهمندان آماده کردم. حاصل اینکار کتابی شد با عنوان «روشنگران ایرانی و نقد ادبی» که خوشبختانه از آن استقبال بسیار شد و نقدها و نظرهای زیادی دربارهی آن نوشتند، چه بر روایت و تحریر انگلیسی کتاب (که ایرانشناسان دربارهی آن مقالاتی نوشتند) و چه بر متن ترجمهی فارسی کتاب. اما کار من به اینجا متوقف نشد.
- بر اساس چه معیاری این منتقدان را انتخاب کردید؟
معیار من همان موازین علمی نقد ادبی در جهان هست. همانطور که گفتم پیشینیان قبل از اینان آنچه که مینوشتند حالت ایراد و اعتراض داشته و نقد ادبی نبوده است. اما با کند و کاو در آثار این کسانی که نام بردم بخشهایی پیدا کردم که کمابیش با آن معیارهای جهانی و امروزی نقد ادبی تطبیق میکرد.
- در صحبتهایتان اشاره کردید که ما سابقهی نقد ادبی جدی به مفهوم علمی آن نداشتهایم. فکر میکنید چرا اینطور بوده؟ ما پیشینهی ادبی خیلی قویای داشتیم. پس چرا نقد ادبی در کشورمان پا نگرفت؟
علتاش این است که نقد ادبی حاصل تفکر انتقادی است. تا زمانی که تفکر انتقادی در جامعهای به وجود نیامده باشد نقد ادبی هم که محصول آن است به وجود نمیآید. همانطور که در در مقدمهی «روشنگران ایرانی و نقد ادبی» نوشتهام در مطالعهی عوامل پیدایش نقد ادبی جدید در ایران باید به عامل انتقاد اجتماعی توجه کرد که خود حاصل ظهور تفکر انتقادی در جامعهی ایرانی است. تفکر انتقادی که مولود نگرش عقلی است در مرحلهی نخست متوجه تضاد نهادهای سیاسی و اقتصادی میشود و در مرحلهی بعدی به مطالعهی مظاهر فرهنگی که ادبیات شاخهای از آن است میپردازد و در این مطالعه آنچه را که مخالف حکم عقل و منطق میشناسد انتقاد میکند.
به عبارت دیگر، در دوران حکومت قاجار طبقهی برگزیده و روشنفکران ایرانی، که بیشتر از شاهزادگان و رجال دربار بودند، با مفاهیم تمدن اروپایی آشنا و کمکم بیدار شده بودند. درواقع، دورهی بیداری ایرانیان بوده است. به همین دلیل اینها شروع کردند به مخالفت با نهادهای سیاسی و اجتماعی. میگفتند چرا در ایران باید حکومت استبدادی باشد؟ ایرانی درخور پادشاهی ِ مستبد نیست.
اینگونه بود که نخستین زمینههای فکری مشروطیت در ایران پیدا شد، که البته آن داستاناش از بحث ما جداست. غرض این است که وقتی تفکر عقلی پیدا میشود، یعنی نگرش عقلی به مسائل رواج پیدا میکند، پرسش پیش میآید. پرسش اول متوجه نهادهای اجتماعی و مدنی میشود و بعد متوجه نهادهای ادبی. خواهید گفت که ادبیات چه ربطی به مسائل اجتماعی و سیاسی دارد. ربطاش این است که همانطور که عرض کردم وقتی که میرزا فتحعلی آخوندزاده میبیند که در جامعهی ایرانی استبداد چه میکند و مردم در نادانی و فقر و نکبت و جهالت مذهبی به سر میبرند یکی از ایرادهایاش را متوجه ادبیاتی میکند که جنبهی یا تفنن دارد.
شما اگر آثار پیشگامان نقد ادبی در ایران را بخوانید میبینید که همهی اینها اول از استبداد دربار ناصرالدین شاه انتقاد میکنند، بعد از مظاهر اجتماعی و سپس از تضادهای طبقاتی. و بعد میرسند به اینکه چرا در چنین اوضاع و احوالی شاعر به جای اینکه مردم را متوجه این مسائل ذلتبار بکند میآید به لفاظی و حرافی و قصیدهسرایی و غزل گفتن و وصف طبیعت و وصف معشوق و ... میپردازد. اینها درد مردم بدبخت را درمان نمیکند. اینهاست که پیشگامان نقد فریاد میزدند و به این مفهوم برای نخستینبار انتقاد ادبی با هشدار روشنگران ایرانی به تعهد شاعر و نویسنده در قبال مردم همراه شد.
- پس نقد ادبی ما درواقع با نقد مضمون شروع شد نه با نقد فرم.
بله. اینها بیشتر متوجه همان محتوی و مضمون کلام نویسندگان و شاعران بودند و چون آن را تهی از مسائل روز جامعه و دردهای مردم میدیدند به شدیدترین لحنی به آن اعتراض میکردند.
- چرا به بعضی از پیشگامان نقد ادبی کلیتر پرداختید ـ در کتاب روشنگران هفت تن در یک کتاب معرفی شدهاند ـ و بعد تغییر روش دادید و کتابها مفصلتر شد و هر کتاب به یک چهره اختصاص یافت؟ نظیر همین کتاب «علی دشتی و نقد ادبی» و کتاب دکتر خانلری.
دلیلاش این بود که وقتی میخواستم ادامهی «روشنگران ایرانی و نقد ادبی» را بهصورت جلد دومی دربیاورم ناشر کتاب مسالهای را مطرح کرد. او عقیده داشت که باتوجه به اوضاع اقتصادی و تنگی معاش و گرانی کاغذ و مخارج چاپ اگر قرار باشد جلد بعدی این کتاب ـ که مشتمل است بر نقد ادبی در آثار ملکالشعرای بهار، فاطمه سیاح، خانلری، علی دشتی، احسان طبری و دیگران ـ بهصورت یک کتاب درآید، خیلی کتاب پرحجم و سنگین و گرانی خواهد شد. به پیشنهاد ناشر قرار شد که مجلدات بعدی بهصورت مونوگرافی منتشر بشود که هم درخور طبقهی متوسط و دانشجویان باشد و هم خواندناش از یک کتاب حجیم عبوس آکادمیک آسانتر باشد.
- شما در این کتابها چه هدفی را دنبال میکنید؟ اینکه آثار نقادانهی چهرههای مختلف را بخوانید و ضعفهای آنها را نشان بدهید؟ چنانکه در کتاب «نقد ادبی و علی دشتی» کردهاید؟
خیر؛ در کتاب «علی دشتی و نقد ادبی» می بینید که از آثار او بیشتر انتقاد شده تا تحسین. دلیلاش این است که، بدون هیچ نوع غرض یا پیشداوری در مورد شخص دشتی، میراثی که از علی دشتی در حوزهی نقد ادبی به جا مانده ـ یعنی همین کتابهای نقشی از حافظ، در قلمرو سعدی، کاخ ابداع، نگاه به صائب و ... ـ بیشتر تاثر شخصی دشتی از این شاعران است و هیچ نوع تحلیل عینی و علمی را شامل نیست.
من آرا و نظریات دشتی را که بنیاد محکم علمی و استدلالی از نظر مبانی نقد ادبی نداشته و صرفاً بر پایهی احساس تاثرنگارانه بوده تحلیل کردهام. خواهید دید که در کتاب «پرویز ناتل خانلری» لحن بیشتر مثبت است و تاییدآمیز، به دلیل اینکه کارهای خانلری علمیتر، اصولیتر و درخور تایید بیشتری است و خوب طبیعی است من به عنوان کسی که تحلیل انتقادی میکنم بایستی اینها را از دیدگاه بیطرفانه مدنظر قرار دهم. علی دشتی یک رجل سیاسی بود. سیاستمدار بود، ولی چون از عقل نقاد برخوردار بود، و بهقول خودش ذوق سلیم داشت، در حاشیهی دیوانهایی که میخواند یادداشتهای مینوشت و تاثرات خودش را بیان میکرد.
علاوه بر این میدانید که دشتی روزنامهنگار هم بود. روزنامهی شفق سرخ را درمیآورد. آدم برجستهای بود. آثاری که در باب شاعران گذشتهای ایران از حافظ و سعدی و مولانا گرفته تا خاقانی و صائب و غیره نوشته موجب شد که طبقهی متوسط جامعهی ایرانی را با تصویر کلی از شاعران قدیم ایران آشتی بدهد.
میدانید که آنموقع منتقدان ما، کسانی که که محقق به معنای واقعی محسوب میشدند، از نوع علامه محمد قزوینی بودند. درک آثار آنها برای کارمند دولت، خانم خانهدار یا جوان دانشجو ثقیل بود. نقش دشتی این بود که با آن قلم جذابی که حاصل دوران روزنامهنگاریاش بود، حافظ و سعدی و شاعران دیگر را به مردم معرفی کند. از این نظر واقعاً خدمتاش مأجور است. کاری که من در این کتاب کردهام این است که آثار او را از دید انتقادی بررسی کردم. انتقاد به مفهوم واقعی نه اینکه خواسته باشم زحمات علی دشتی را نفی و انکار بکنم.
اینکه من تا چه اندازه بر حق بودهام آن دیگر بستگی به نظر خوانندگانی دارد که مثل شما کتاب را میخوانند، بررسی میکنند و نظر میدهند. آنچه که برای من مهم است این است که جوانان چهرههای گذشتهی ادبی ما را از قبیل علی دشتی، خانلری، ملکالشعرا، احسان طبری، فاطمه سیاح و ... به دور از مشرب و مسلک سیاسی و اجتماعی و فلسفیشان ـ چون کار من آن نیست ـ بشناسند و آثارشان را بازنگری کنند. کار تحقیق یک نوع عشق و جنون است، تفنن نیست، تخصص است. و این تخصص حاصل نمیشود جز اینکه شما مرد اینکار باشید. رویکرد دشتی به نقد ادبیات توأم با ذوق و تفنن و هوس بوده نه حوصله و دقت و زحمت.
- یکی از ایرادهایی که به علی دشتی گرفتهاید این بوده است که در نقد آثار شاعران و سخنوران نسبت به زمانه و اجتماعی که آنها در آن میزیستهاند بیاعتنا مانده است. خود دشتی هم در روزگاری به نوشتن چنین کتابهایی دست زد که پژوهشهای دقیق ادبی وجود نداشت و کسی نبود که بهطور تخصصی دست به نقد ادبی زده باشد. دشتی هم خود تاکید داشته که نقد ادبی نمیکند. چرا شما با معیارهای نقد ادبی به سراغ متونی که خود نویسنده تاکید دارد ذوقی هستند رفتهاید؟ آیا درست است امروز از علی دشتی بهخاطر نوشتههای غیردقیق و غیرتخصصیاش خرده بگیریم؟
بله، برای اینکه به هرحال آنچه که از شخصی به نام علی دشتی به دست ما رسیده با عناوینی که روی کتابهایاش گذاشته دعوی این را دارد که میخواهد شاعران بزرگ ایران را به فارسیزبانان معرفی بکند. حالا باید دید حد و ارزش این معرفی چیست و دشتی در چه زمینههایی مرتکب خبط و خطا شده. کمی و کاستیاش چیست، نقاط قوتاش کجاست. من قوت کار دشتی را همان نقشی میدانم که او در آشتی دادن مردم طبقهی متوسط جامعهی ایران با شاعران کلاسیک داشته است.
اتفاقاً در این مدتی که این کتاب درآمده چند تن از دوستان من نظرشان را راجع به کتاب ابراز کردهاند.میگفتند که ما تصوری که پیش از این از علی دشتی داشتیم به کلی متفاوت بود .چون اینقدر تحت تاثیر قلم و اسم و رسم و جاذبهی این آدم بودیم که معایباش را نمیدیدیم. تو در این کتاب یک تصویر متفاوت و بیطرفانه به دست دادهای که البته نفیکنندهی ارزش فکری و فرهنگی دشتی نیست.میگفتند با مطالعهی این کتاب متوجه شدیم نظریاتی که دشتی در مقولهی نقد ادبی داشته آنچنان که ما گمان میکردیم معتبر نبوده است.
- میشود اینطور مطرح کرد که باتوجه به اینکه علی دشتی مقبولیت عام پیدا کرده بوده و کتابهایاش را میخواندهاند، ممکن است نسل جوان هم با مطالعهی کتابهای او واقعاً به راه خطا بیفتد، پس باید اشتباهات تاریخی و نظری دشتی را روشن کرد؟
بله. و خود او هم اعتراف میکند ـ به کرات من از خود دشتی نقل قول کردهام ـ که من منتقد به معنی دقیق تخصصیاش نیستم. در اوقات فراغت دیوانهای شاعران ایرانی را در مطالعه میگرفتم و نظرهای خودم را در حواشی این دیوانها یادداشت میکردم. بعد گفتم شاید این نظریات که حاصل تاثرات و عواطف شخصی من است برای دیگر دوستان و خوانندگان سودمند باشد. به همین جهت این کتابها را نوشتم.
این مساله از نظر من اشکالی ندارد. دشتی یا هرکس دیگری میتواند عواطف و حسیات خودش راجع به نویسندگان و شاعران را بیان بکند. این ایراد ندارد اگر آن حواشی پیش خودش محفوظ میماند. ایراد وقتی است که آن حواشی را مکتوب کند و بهصورت کتاب در اختیار خوانندگان بگذارد. ممکن است خوانندگان آثار دشتی نظریات او را واقعاً خیلی با اطمینان و اعتبار تلقی کنند و به آن استناد کنند و به راه خطا بروند. کار منتقد ادبی این است که نظریاتی که دیگران در مورد ادبیات میدهند نقد کند.
همانطور که گفتم حالا در مورد پرویز ناتل خانلری خواهید دید که لحن بسیار مثبت و تاییدآمیز است. این نیست مگر اینکه از دیدگاه من آرا و افکار خانلری در حوزهی نقد معتبرتر و علمیتر و عالمانهتر و آگاهانهتر است. خانلری و آرایاش با علی دشتی و آرای او اصلاً قابل قیاس نیست. استاد خانلری تخصصاش ادبیات بوده است. فضیلت خانلری در این بود که به علت آشنایی با ادبیات اروپایی و تسلطی که به زبان فرانسه و انگلیسی داشت میتوانست که آثار ادبی جهان را در زبان اصلی بخواند و با معیارهای نقد ادبی مدرن جهانی هم بیشتر آشنا بود.
- احتمالاً کسی که کتاب «علی دشتی و نقد ادبی» را میخواند دلسرد میشود و دیگر سراغ کتابهای دشتی نمیرود. به علت اینکه بر نگاه غیر دقیق دشتی و ضعفهای او وقوف پیدا میکند. این موضوع برایتان دغدغه ایجاد نکرد؟
نه. من آن وجه قضیه را میبینیم که چه بسا خوانندگان جوان کتاب من به رجوع به کتابهای دشتی برانگیخته بشوند و آنها را در متن اصلی بخوانند و بعد بازشناسی بکنند. گمان این است که این عده بیشتر خواهند بود. وانگهی من نظریات دشتی را عیناً نقل کردهام و به آنها ارجاع دادهام. خوانندگان میتوانند به کتابهای دشتی مراجعه کنند و نظر من را هم ببینند و بعد داوری شخصی خودشان را داشته باشند.
گفتوگو با «حبیب ترابی» دربارهی رمان «زمانی برای رفتن»
حسین جاوید – روزنامهی کارگزاران- ۲ آبان ۸۷ (نسخهی Html) (نسخهی Pdf)
عجیب بود و غیرقابل باور. پیش از اینکه برای انجام گفتوگوی مکتوب با «حبیب ترابی» به منزل او بروم میدانستم که او از ناتوانی جسمی رنج میبرد و فاقد قوهی تکلم و تحرک است اما دیگر اینجا را حدس نزده بودم. مردی که رو به رویام روی صندلی چرخدار نشسته بود نه فقط از هر دو پا که از هر دو دست نیز محروم بود. کاغذی روی صفحهی چوبی قسمت بالایی ویلچر الکترونیکیاش قرار داشت که حروف الفبای فارسی و چند کلمهی مختلف به شکل جدول در آن نوشته شده بود. نگاه مهربان و پرصلابت آقای نویسنده یک دنیا حرف برای گفتن داشت اما زباناش عاجز بود.
حبیب ترابی/ عکس از حسین جاوید
برای بیان کلماتاش یک به یک حروف آنها را با اندک رمقی که برای دست چپاش باقی مانده است نشان میدهد و همسرش، با مهارت خاصی، گو اینکه پیش از آن هم از نگاه آقای نویسنده حرفهایاش را خوانده است، برایات بازگو میکند. یاد «زمانی برای رفتن» میافتم. رمانی سیصد و چهل و دو صفحهای. از خودم میپرسم چهطور ممکن است؟ چهطور ممکن است که فقط با نشاندادن حروف کتابی با این حجم نوشت؟ آن هم رمان. رمان که مستلزم حضور ذهن زیاد و پرداخت تند صحنههاست پیش از آنکه آنچه به ذهنات خطور کرده برای همیشه از تو فاصله بگیرد و دیگر نتوانی پیدایاش کنی. رمان که باید مدام به صحنهها و روایتهای پیشیناش برگردی تا خط داستان را گم نکنی و بتوانی ادامهاش بدهی.
تعجبام فروکش نمیکند حتا وقتی میبینیم که آقای نویسنده نه با نشاندادن حروف که با تایپ آنها روی صفحهی کیبردی که بهطرز خاصی روی تختخواب او قرار گرفته داستان مینویسد. سرعت کیبرد را کم کردهاند و مانیتور را روی میزی در کنار تخت قرار دادهاند. پشتی تخت را بالا میآورند؛ آقای نویسنده تکیه میدهد و با همان انگشت دست چپ، یک به یک و با سرعت بسیار اندک، حروف را روی کیبرد فشار میدهد.
حبیب ترابی جانباز است. بیست و یک ساله بوده که برای انجام خدمت سربازی به جنگ اعزام میشود. خودش میگوید چون پس از مرگ پدر سرپرستی خواهران و برادران کوچکترش را بر عهده داشته قرار بوده معاف شود و وقتی درست در اول مهر ماه سال شصت و دو بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سرش مجروح میشود، کار دریافت معافیاش تقریباً در مراحل پایانی بوده است. وقتی پس از دو ماه بیهوشی دوباره چشم باز میکند خود را از هر دو دست و هر دو پا فلج میبیند و فاقد توان حرفزدن. مدتها طول میکشد تا با معلولیتاش کنار بیاید و بعد تصمیم میگیرد به نوشتن، تا به قول خودش «به خیلیها خیلی چیزها را ثابت کند»، نوشتنی که حبیب ترابی معتقد است زندگیاش را از این رو به آن رو کرده است. حاصل این نوشتن چندین کتاب مختلف است که خود او در گفتوگو دربارهی آنها توضیح داده است.
در این گفتوگو از او راجعبه «زمانی برای رفتن» پرسیدیم. قصهی «زمانی برای رفتن» در آبادان دههی پنجاه میگذرد و دستمایهای سیاسی – احساسی دارد. به اینصورت که روایت روزهای پر تب و تاب منتهی به انقلاب اسلامی را در بستری از یک ماجرای عاشقانه بین نادر، شخصیت اصلی و راوی کتاب، و مهوش، دختری زیبارو و خاص، ارائه میکند. «زمانی برای رفتن» موضوع جذابی داشته که نویسندهاش در بعضی قسمتها نتوانسته آنچنان که باید و شاید آنرا پرداخت کند. بعضی از صحنهها اطناب زیاد دارند و بعضی ایجاز مخل. البته هر چه از ابتدای کتاب پیش میرویم و به میانه و انتهای آن میرسیم نثر و روایت پختهتر و جذابتر میشوند اما باز هم رمان در برخی صحنهها ضربآهنگ لازم را ندارد و از تک و تا افتاده است.
با این همه، قصهی زیبا و روان کتاب، بهخصوص بخش رابطهی عاشقانهی نادر و مهوش، ـ که یادآور رابطهی خالد و سیهچشم در رمان «همسایهها» است ـ مخاطب را جذب میکند و مطالعهی کتاب را لذتبخش. بخش اعظمی از کتاب را دیالوگ تشکیل داده و این موضوع نیز به نوبهی خود مطالعهی «زمانی برای رفتن» را راحتتر و دلچسبتر کرده است. سئوالات را، همانطور که گفته شد، بهطور مکتوب طرح کردیم و چون نمیخواستیم بیشتر از این آقای نویسندهی سختکوش و دوستداشتنی را به زحمت بیندازیم از طرح سئوالات اضافه و بحث و جدل راجع به پاسخها خودداری کردیم.
***
آقای ترابی! ظاهراً «زمانی برای رفتن» اولین رمانی است که از شما منتشر شده است. اگر امکان دارد کمی راجع به خودتان و فعالیتهای ادبی که تاکنون داشتهاید توضیح دهید.
جواب دادن به این سئوال کمی سخت است. خودم، دربارهی خودم چه بگویم! دربارهی من دیگران باید بگویند نه خودم. بگذریم. حبیب ترابی هستم، اهل خوزستان. سرباز بودم و بیست و یک ساله که یک ِ مهر ِ شصت و دو معلول، یعنی جانباز، شدم. آن هم نه معلولیتی عادی، فلج از هر دو دست و دو پا و فاقد قوهی تکلم. گذشت زمان وضعام را به حرکت دست بهتر کرد و خود را ـ مروری ـ پیدا کردم. سال شصت و هشت بود که به فکر نوشتن افتادم.
اولاش سخت و همینطوری مینوشتم. نوشتههام بیشتر خاطرات بود و از این دست چیزها. بعد نوشتههام جهت گرفت. البته در این شش سالی که از معلولیتام گذشته بود زیاد کتاب خوانده بودم؛ از زمان سالمی اهل کتاب بودم و زمینهی قبلی داشتم. فکر کنم همین کتاب خواندن بود که مرا سوق داد به سمت نوشتن. بعضی کتابها روی من زیاد تاثیر گذاشتهاند. برای مثال، «چگونه فولاد آبدیده شد»، «همسایهها» و «داستان یک انسان واقعی»، که این آخری تاثیرگذارتر از همه بود.
رمان «زمانی برای رفتن» اولین کتاب من نیست، کتاب پنجم من است. اولین کتابی که منتشر کردم مجموعه داستان «یک پنجره برای من کافی است» بود که به سال هفتاد و دو توسط نشر هیرمند منتشر شد. سال بعد همین نشر کتاب «تا شقایق هست زندگی باید کرد» را چاپ کرد. این کتاب هم مجموعه داستان بود. سومین کتابام باز مجموعه داستانی به اسم «چون دماوند...» بود که توسط نشر چشمه به سال هفتاد و نه منتشر شد. کتاب چهارمام نیز گزیدهای از آثار چاپشده و نشدهام بود که به سال هشتاد منتشر شد.
اما نوشتن و چاپ «زمانی برای رفتن» حکایت دارد. نوشتناش را از تابستان هفتاد و دو شروع کردم که تا سرانجامی شود شد پاییز هفتاد و سه. چاپاش نیز به چند دلیل ماند به گذر زمان. تابستان هشتاد و پنج بالاخره رفت برای چاپ و زمستان هشتاد و شش بود که از زیر چاپ درآمد.
شما دو رمان «همسایهها» نوشتهی احمد محمود و «چراغها را من خاموش میکنم» نوشتهی «زویا پیرزاد» را خواندهاید؟ به نظر من رسید که در نوشتن «زمانی برای رفتن» بهنوعی تحت تاثیر این دو رمان، بهخصوص رمان «همسایهها» بودهاید. شاهد آنکه هم «همسایهها» و هم «زمانی برای رفتن» موضوعاتی سیاسی دارند و هر دو هم در جنوب میگذرند و فضاهای مشابهی دارند. هر دو این رمانها به موازات ماجرای سیاسی یک ماجرای عشقی هم دارند: در «همسایهها» ماجرای خالد و سیهچشم و در «زمانی برای رفتن» ماجرای نادر و مهوش. آیا این موضوع را میپذیرید؟
هر دو کتاب را خواندهام. «همسایهها» را که از سی سال قبل تا حالا چند بار مطالعه کردهام. «همسایهها» از معدود کتابهایی است که مرا جذب کرده است. نظر شما درست است. «زمانی برای رفتن» تحت تاثیر «همسایهها» نوشته شده. اما «همسایهها»ی زندهیاد «احمد محمود» کجا و «زمانی برای رفتن» من کجا؟!
در رمانهای سیاسی شاهد هستیم که ماجرای سیاسی کتاب غالباً در زیرلایهها و یا شاخههای فرعیتر روایت میشود. شما در «زمانی برای رفتن» خیلی مشخص به وقایع سیاسی پرداختهاید و آنها را مستقیماً همانند یک تاریخنگار روایت کردهاید (بهخصوص در گفتوگوهایی که در جمع هرشبهی نادر و دوستاناش انجام میشود) . فکر نمیکنید هنرمندانهتر این بود که ماجرای سیاسی کتاب را در تار و پود داستان میتنیدید و کمتر بهطور مستقیم به تاریخ و سیاست میپرداختید؟
بله، معمولاً در رمانهای سیاسی که شخصیتها فعالیت سیاسی دارند و درگیر ماجراهای سیاسی هستند اینطور عمل میشود. اما «زمانی برای رفتن» آن رمان صرف ِ سیاسی نیست که نویسنده بخواهد به حاشیه بزند و از راه فرعی و زیرلایهها ماجراهای سیاسی شخصیتها را نقل کند. اصلاً شخصیتهای رمان درگیر ماجرای سیاسی نیستند که بشود نقل کرد. مخالفاند اما به عمل کاری نمیکنند. دورادور شنیدهها را برای یکدیگر نقل میکنند. همین.
فضای رمان فضای سال پنجاه و هفت است. فضایی باز که همه را به حرف سیاسی کرده نه به عمل. و هر چه زمان میگذرد این فضا بازتر شده و مردم کوچه و خیابان نیز به حرف ـ نه بیشتر ـ وارد صحنه میشوند. شخصیتهای «زمانی برای رفتن» بهخصوص به جمع شبانه در این حال و هوا هستند. اوضاع مملکت تا فاجعهی سینما رکس همینطور پیش میرود. بعد از فاجعهی سینما رکس است که یکهو حرف سیاسی به عمل سیاسی تبدیل میشود. همین روند را در زمانی برای رفتن میبینیم. اواخر رمان تازه «خیرک» علاوه بر حرف سیاسی ـ جسته و گریخته ـ از فعالیت سیاسی خود هم میگوید. پس به چنین وضعیتی این شیوه به نظر بهترین روش نوشتن بود.
لازم است یک پانویس به این سئوال بدهم. اعتقاد دارم نوشته ـ برای همه ـ باید ساده و قابل فهم باشد. خواننده را باید جذب کند نه دفع. حالا از اهل کتاب که بگذریم میبینیم خوانندهی عادی کتاب که خواندناش گذراست ـ یعنی دنبال کتاب نیست، گیرش بیاید میخواند و گیرش نیاید نمیخواند ـ بیشتر تمایل به خواندن مطلب ساده دارد، مطالبی زودهضم. این خواننده را ـ در بازار خراب کتاب ـ باید نگه داشت، باید جذب کرد. راه رسیدن به این مهم سادهنویسی است. هر چند دوستان بگویند «خیلی مشخص به وقایع سیاسی پرداخته یا تاریخنگاری» کردهام!
فضاسازی و روایتی که از آبادان آن سالها و در تب و تاب انقلاب اسلامی ارائه دادهاید بسیار زنده و جاندار است و خواننده را در دل ماجرا فرو میبرد. این اطلاعات و روایت نابتان از آبادان آن سالها همه مدیون حضور خودتان در دل ماجراهاست یا بهگونهای دیگر این اطلاعات را کسب کردهاید؟
آبادانی نیستم ولی تا یاد دارم به آبادان رفت و آمد داشتهام. در آبادان اقوام نزدیک داشتیم. کوچک که بودم با بزرگترهایام به آبادان میرفتم. بزرگتر که شدم ـ یعنی از سن سیزده، چهاردهسالگی ـ مجوز تنها رفتن به آبادان را گرفتم و همیشه یک پایام آنجا بود. فاصلهی شهر ماهشهر تا آبادان یک ساعت است. صبح میرفتم آبادان عصر برمیگشتم. عصر میرفتم فردایاش برمیگشتم. از این زیادهگویی منظور این است که آبادان را مثل شهر خودم میشناختم و همین باعث شده که در فضاسازی و پیشبرد داستان موفق باشم.
دربارهی قسمت دیگر سئوال باید بگویم رمان «زمانی برای رفتن» کاملاً ذهنی نوشته شده. تمام شخصیتها و اتفاقهایی که بینشان میافتد همه ذهنی بوده. در این رمان چیزی که عینی است همان وقایع سیاسی روایت شده است. شاید به دلیل مسلط بودن بر فضای شهر و ملموس بودن رویدادهای انقلاب نزد من ـ چون بزرگ شده و تا حدی درگیر مسایل آن سالها بودم – این قسمت به روایت خوب از کار درآمده.
حجم زیادی از روایت کتاب بر عهدهی دیالوگها گذاشته شده و درواقع این دیالوگ است که قصه را پیش میبرد. استفاده از این حجم از دیالوگ چه علتی داشت و چرا کمتر از عناصر دیگر روایی بهره گرفتهاید؟
این حجم از دیالوگ را، قبل از همه، فضای داستان میطلبید. رمان «زمانی برای رفتن» به اول شخص نوشته شده و از نظر من، در اول شخص نوشتن باید ساده و پرکشش باشد. باز به نظر من، راه سادهنویسی و کششدادن به داستان استفاده از دیالوگ است نه وصف. وصفی که اول شخص میکند به خاطر محدود بودن دیدش جالب نیست. اما با همهی این تفاسیر خود من در اواخر رمان، بنا به موقعیت داستان، از وصف استفاده کردهام. این هم اضافه کنم که «زمانی برای رفتن» در همین قسمت دیالوگ نویسی ـ شاید به علت بیتجربگی من، چون اولین کار بلندم است ـ چندین نقطهی ضعف دارد که اگر بیشتر دقت میکردم نقاط ضعفاش را میشد کمرنگتر کرد.
شما دیالوگهای شخصیتهای آبادنی را به زبان بومی نوشتهاید و حتا تا آنجا پیش رفتهاید که مثلاً دیالوگهای پدر نادر (روای داستان) را کاملاً آبادانی نوشتهاید طوری که ناچار شدهاید پانویس بدهید و آنها را برای مخاطب ترجمه کنید. قصدتان از اینکار چه بود و فکر نمیکنید اینکار باعث شده باشد که خوانش کتاب برای مخاطب دشوار شود؟
اشتباه نکنید! نادر و دوستاناش به لهجهی آبادانی حرف میزنند اما لهجهای که پدر نادر یا همان «عمو احمد» حرف میزند نوعی گویش لری است. حالا میپرسید «قصدتان از این کار چه بوده»؟ قصدی در کار نبوده است. وقتی میبینم که مثلاً لهجهی خودم با گویش پدرم تفاوت دارد این تفاوت را باید در نوشته رعایت کنم.
نادر که متولد و بزرگشدهی شهر است نمیشود گویشی مثل پدرش، عمو احمد قدیمی که از روستا به شهر آمده، داشته باشد. برای خواننده اولاش شاید برگشت به پانویسها سخت باشد منتها به مرور جذب مطالب عمو احمد میشود و پانویسها را به علاقه میخواند. چند نفر با مطالعهی «زمانی برای رفتن» این را در نقد رمان و بیان قوت و ضعفاش گفتهاند.
پایان بندی داستان بسیار جذاب و حرفهای است. یک پایانبندی باز که مشخص نمیکند آیا مهوش در حادثهی سینما رکس کشته شده و یا به شیراز سفر کرده است. در استفاده از این پایان باز که خواننده را برای ادامهدادن ماجرا در ذهناش آزاد میگذارد عمدی داشتهاید؟
بله، در این کار عمد بوده. چون همیشه دوست دارم که پایان نوشتهام ذهن خواننده را درگیر کند. آن هم درگیر چند سئوال. همهی نوشتههایام اینطور پایانی دارد. یعنی خواننده را میگذارم با خودش که بپرسد «چه میشود؟ کجا میرود؟ چهکار میکند؟». از نظر من، برای خواننده باید اما و اگر بماند تا ذهناش مشغول شود.
پانویسهای زیادی در کتاب هستند که شاید نیازی به آوردنشان نبوده. مثلاً واژههای لیدر و سنکوب و آنونس. یا اشاره به نام اخوان و سهراب در پانویس به عنوان شاعر دو شعر معروف که در متن آمده. یا توضیح دربارهی آلفرد هیچکاک. چرا این عبارتها و واژههای بدیهی را توضیح دادید و فکر نمیکنید این حجم از پانویسها ارتباط خواننده با داستان را مختل کند؟
از نظر شما که میدانید «لیدر و سنکوب» و غیره چیست پانویس احتیاج نیست، اما خیلیها نمیدانند، پس باید به پانویس مراجعه کنند. حالا این وسط خوانندهای که این واژهها را میداند از کنارشان میگذرد. «انونس» نیز کلمهای انگلیسی است که باید پانویس میزدم. نمیدانم چرا میگویید «پانویس لازم ندارد»! پانویسی هم که به آن دو شعر معروف زدم برای احترام بوده. از کنار بعضی از پانویسها میشد گذشت ولی بودنشان نیز ضرر ندارد.
وقتی میبینم که مثلاً جوان این مملکت فلان خواننده و هنرپیشهی خارجی را میشناسد و میداند چه فیلمهایی کاندیدای اسکار شدهاند ولی دو شاعر یا نویسندهی مملکتاش را نمیشناسد، یا از تاریخ معاصر کشورش هیچ اطلاعی ندارد، به خودم حق میدهم که هر چه بیشتر به نوشتهام پانویس بزنم شاید به چشماش بیاید.
لينکده
دربارهی رمان «یک دقیقه سکوت»، کار تازهی «زیگـفـریـد لـنـتـس» آلـمانـی
«خـداحـافظ گـاری کـوپر» رومن گاری تحتتاثیر «ناتوردشت» سلینجر است
اگر هوس يک رمان كمحجم كردهايد كه هيجانانگيز، رمانتيک و جذاب باشد!
تحویل در خانه:داستانی از ریچارد ویلی
با ترجمهی خواندنی «بابک تختی»
ده داستان ترسناک برتر از نگاه گاردین
داوران نهمين جايزهی «نويسندهگان و منتقدان مطبوعات» مشخص شدند
مروری کوتاه بر «قـصههـای بانمـک»، کتابی با ترجمهی امیرمهدی حقیقت
گفتوگوی پاریس ریویوو با امبرتو اِکو
آشوبگـرای مـدرنیست: یـادداشتی دربارهی «هنريک ايبسن» نامدار
استاد فتحاللاه بینیاز|مجلهی ماندگار
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهافارس (گروه ادبیات و کتاب)
مهر (گروه فرهنگ و ادب)
ایبنا (خبرگزاری کتاب ایران)
میراث فرهنگی (سرویس کتاب)
بی بی سی (بخش فرهنگ و هنر)
دویچهوله (بخش فرهنگ و هنر)
روزنامهها
کارگزاران
اعتماد
اعتماد ملی
همشهری
سرمایه
حیات نو
تهران امروز (توقیف شده)
روزانه
رادیو زمانه
تابناک
عصر ایران
بالاترین
دو در دو
بلاگچین
بازنگار
بلاگ نیوز
مجلات ادبی - فرهنگی اینترنتی
جن و پری
ماندگار
هزارتو
مرور
دیگران
دیباچه
پندار
جشن کتاب
خزه
والس
آتیبان
فروغ
چند جای دیگر
انتشارات ققنوس
شهروند امروز
گل آقا
آیطنز
کارگاه
ایران تئاتر
آگهان
بخارا
اشا
کتاب نیوز
کتابهای رایگان
قفسه
Références françaises
L'Ambassade de France
Le Monde
Le Point
Le Figaro
RFI
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
powered by:
Movable Type 3.2
designed & developed by:
hamidreza [dot] com
Hosted by: YouPage™