ادبيات و هنر
داود پنهانی
آدم و حوا
كتابلاگ
حسین نوشآذر
منیرو روانیپور
شمیده
سعید کمالیدهقان
فرهاد جعفری
بهاره آروین
جواد عاطفه
مریم منصوری
ماکان مهرپویا
مجتبا پورمحسن
خلیل پاکنیا
رمزآشوب
دوات
احسان عابدى
غلاف تمام فلزى
مهستى شاهرخى
پونه بريرانى
تادانه
اميرمهدى حقيقت
مينيمالها
سپینود
حسن فرهنگی
منو
تیلهباز
شبنویس
کتابخوانه
یار مهربان
مسخ
محسن بنیفاطمه
سودارو
آخرین مترو
كتابهاى عامهپسند
پروژکتور
عباس معروفى
باشگاه کتاب
اسد امرایی
شیرین کریمی
مهدی مرعشی
اكبر سردوزامى
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
علیرضا مجیدی
پابرهنه بر خط
عصیان
سردبیر: خودم
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
از پشت یکسوم
خورشید خانم
دژاوو
سیبستان
آیدین فرنگی
خواب زمستانی
شرح
پونه ابدالی
آبچینوس
زیتون
ختمالغرایب
تندیس
سایه
روزنامهنگار نو
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
فهیمه خضرحیدری
ف م سخن
عطا صادقی
شهلا باورصاد
سیدمهدی حسینی
الفبا
سرزمین رویایی
مریم گلی
چندگانه
مریم جعفراقدمی
آشپزباشی
مریم حسینخواه
خشم و هیاهو
شراگیم
هنوز
جستوجوی کلمات
بیلی و من
سورئالیست
کوچه
نقطه ته خط
زننوشت
شیرین احمدنیا
پرگلک
گفتار
روبو
الپر
دیهور
مهدی علومی
by BlogRolling
« داستانی بسیار کوتاه | Main | پنجمین مردادِ بی بامداد »
دست آخر
این روزها شدیدن علاقهمند به تئاتر و نمایشنامهخوانی شدهام و سعی میکنم تمام نمایشنامههای شاخص دنیا و آثار نمایشنامهنویسان بزرگ و شناخته شده را بخوانم.
فعلن هم سرگرم ساموئل بکت هستم و اولین نمایشنامهای که از او خواندم، نمایشنامهی دست آخر(به آخر بازی و بازی آخر هم ترجمه شده)، با ترجمهی مهدی نوید بود و در انتظار گودو را هم دست گرفتم و افسوس میخورم که طی این سالها چهطور از این همه کتاب خوب غافل ماندهام.
فکر کنم کسی نباشد که اندک آشنایی با هنر داشته باشد و نام ساموئل بکت را نشنیده باشد. اما برای آشنایی بیشتر به این مقدمه اکتفا میکنم:
ساموئل بكت در 1906 در "فاكس راک" دوبلين به دنيا آمد. در 1928 در پاريس با جيمز جويس آشنا شد و به حلقهی او پيوست. پيش از جنگ جهانی دوم دو مقاله درباره آثار جويس و پروست، يك مجموعهداستان، رمانی به نام مورفى و دو مجموعه شعر منتشر کرد؛ اما شكوفايی ادبی او مربوط به بعد از جنگ جهانی دوم و سالهای1946 تا 1953است. در اين دوره رمانهای وات، مولوى، مالون میميرد و نامناپذير را نوشت و با اجرای نمايشنامهی در انتظار گودو در سال 1953 به شهرت جهانی رسيد. سالهای بعد از اين، سالهای سكوت ادبی اوست كه در آنها بيشتر به نوشتن نمايشنامههای راديويی و تلويزيونی پرداخت. در فاصله سالهای 1956 تا 1959، بكت منحصرن به نمايشنامهنويسی پرداخت و نمايشنامههای دست آخر، آنچه فرو میريزد، آخرين نوار كراپ و اخگرها را نوشت. در سال 1960 رمان اينطور است را منتشر كرد و در سال 1969 به دريافت جايزه نوبل ادبيات نائل آمد، اما از سفر به استكهلم خودداری كرد و در سال 1989 در گذشت.
با این مقدمه میروم سراغ نمایشنامهی دست آخر.
دست آخر یک نمایشنامهی تک صحنهای است با چهار شخصیت: هَم، کلو، نِل و نَگ...
صحنه نمایش، یک مکان تاریک است که تنها دو پنجره در دو سوی آن هست و شخصیت اصلی نمایش یعنی (هم) روی یک صندلی چرخدار در وسط اتاق نشسته است. شخصیت بعدی (کلو) است که ظاهرن خدمتکار ِ (هم) است و در واقع مطیع بی چون و چرای دستورات اوست. به مرور سر و کلهی دو شخصیت بعدی نمایش با وضعیت و در جایی عجیب پیدا میشود تا متوجه شویم هر چهار شخصیت به نوعی متفاوت و دور از ذهن هستند. (هم) یک مرد معلول و کور است که روی صندلی چرخدار خود نشسته و گویی که وسط اتاقش، مرکز جهان باشد به هیچ قیمت حاضر نیست که از آنجا ذرهای اینور یا آنورتر قرار گیرد. کلو، علیرغم اینکه فاقد توانایی نشستن است و تنها میتواند بایستد یا بخوابد، سالم است و در طول نمایش بدون هیچ نافرمانی، مو به مو دستورات (هم) را اجرا میکند. دو شخصیت بعدی نمایش کمی عجیب و غریب هستند. نل و نگ که ظاهرن پدر و مادر ِ (هم) هستند در دو سطل زباله که در گوشهی اتاق هست زندگی میکنند و توانایی خروج از آن را ندارند و در سر تا سر نمایش هم تنها به زحمت نیمتنهی خود را از سطل زباله خارج میکنند و صحبت میکنند. عجیبتر آنکه آنها مانند گلی که ریشه در خاک دارد، در خاکاره هستند!
فکر میکنم همین کافی باشد تا خواننده دریابد که با یک اثر عمیقن فلسفی و نمادین سر و کار دارد و در سرتاسر دست آخر بیش از آنکه کنجکاوی خواننده (یا بیننده) برانگیخته شود، تفکر او به کار گرفته میشود.
نمایشنامه خط داستانی مشخصی ندارد و داستان آن به هیچ عنوان قابل تعریف نیست.
تنها به یک محور کلی میتوان اشاره کرد که ظاهرن کلید یک گنجه است که در دست (هم) است و این باعث شده که او بر سه شخصیت دیگر یک فرمانروایی کوچک داشته باشد. جای کلید را فقط (هم) میداند و البته تا انتهای داستان نه اشارهی خاصی به گنجه میشود و نه اتفاقی بر مبنای آن شکل میگیرد و این باعث میشود که نتوان روی این مساله چندان مانور داد. کلو بیآنکه خود دلیل آنرا بداند فرمانبردار (هم) است و تمامی دستورات او را اجرا میکند.
آنطور که از گفتههای شخصیتها بر میآید همه آنها روزی طبیعی و سالم بودهاند و کمکم در این وضعیت عجیب گرفتار آمدهاند. دیالوگها به تمامی تفکر برانگیز هستند و نقش داستانی خاص ندارند اما با این حال تا آخر، جذابیت نمایشنامه حفظ میشود.
نکتهی اساسی دیگر در دست آخر، اشارهی (هم) به بازی است. در واقع برداشت من این است که کل نمایش یک بازی از پیش تعیین شده است و دلیل آن هم کاملن مشخص است: در ابتدای نمایشنامه (هم) اشاره میکند که نوبت بازی من است و سپس شروع به آغاز نقش میکند و مهمتر از آن در انتهای نمایش، بعد از به زبان راندن دیالوگش میگوید که روزهای قبل و در دفعات پیش خیلی بهتر این جمله را ادا کرده و این مشخص میکند که سر تا سر ماجرا، یک بازی است و اسم نمایش نامه یعنی دست آخر هم همین برداشت را تایید میکند.
با این حال دانستن اینکه سر تا سر ماجرا یک بازی از پیش نوشته شده است، باعث نمیشود که مفاهیم مطرح شده در نمایشنامه نادیده گرفته شود.
هرکس به فراخور ذهنیت خود و پیشفرضهایی که دارد میتواند برداشتی از دست آخر داشته باشد، اما گمان نکنم کسی در اینکه دست آخر یک نمایشنامه فوقالعاده بزرگ و ماندگار است شکی داشته باشد.
دست آخر از آندسته نوشتههایی است که میتوان ساعتها به آن فکر کرد و صفحات زیادی را در تفسیر و توضیحش سیاه کرد، اما لاجرم به همین مقدار اکتفا میکنم و دعوتتان میکنم به خواندن نمایشنامه!
لينکده
تصاویری از کتابخانههای دیدنی دنیا
عقل و هوش انسان را زایل میکند!
ده واقـعـهی مهم ادبی در سال ۲۰۰۸
یک بحث گروهی خواندنی دربارهی مجموعهداستان جدید حامد حبیبی
نگاهی به «این سوی رودخانهی ادر» نوشتهی «یودیت هرمان» آلمانی
گفتوگوی «پاریس ریویو» با هارولد پینتر، نمایشنامهنویس فقید انگلیسی
ترجمهی مجتبا پورمحسن| رادیو زمانه
مرگ هارولد پینتر، نوبلیست ادبیات
دربارهی رمان «مادام بواری» نوشتهی گوستاو فلوبر،ترجمهی مهدی سحابی
یادداشت مفصل «پونه بریرانی» بر مجموعهداستان جدید «حامد حبیبی»
«در زمان ما»، اولین کتاب همینگوی، بعد از سالها تجدید چاپ میشود
با ترجمهی شاهین بازیل، نشر افق
«بودنبروکها»، شاهکار توماس مان، بهزودی بر پردهی سینماها میرود
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهافارس (گروه ادبیات و کتاب)
مهر (گروه فرهنگ و ادب)
ایبنا (خبرگزاری کتاب ایران)
میراث فرهنگی (سرویس کتاب)
بی بی سی (بخش فرهنگ و هنر)
دویچهوله (بخش فرهنگ و هنر)
روزنامهها
کارگزاران
اعتماد
اعتماد ملی
همشهری
سرمایه
حیات نو
تهران امروز (توقیف شده)
روزانه
رادیو زمانه
تابناک
عصر ایران
بالاترین
دو در دو
بلاگچین
بازنگار
بلاگ نیوز
مجلات ادبی - فرهنگی اینترنتی
جن و پری
ماندگار
هزارتو
مرور
دیگران
دیباچه
پندار
جشن کتاب
خزه
والس
آتیبان
فروغ
چند جای دیگر
انتشارات ققنوس
شهروند امروز
گل آقا
آیطنز
کارگاه
ایران تئاتر
آگهان
بخارا
اشا
کتاب نیوز
کتابهای رایگان
قفسه
Références françaises
L'Ambassade de France
Le Monde
Le Point
Le Figaro
RFI
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
powered by:
Movable Type 3.2
designed & developed by:
hamidreza [dot] com
Hosted by: YouPage™
نظرات
سلام دوست من. بهتره از نمايشنامه هاي بكت همين آ÷ر بازي رو با ترجمه نجف دريابندي بخوني. اون از همه قوي تره. در ضمن من تعجب مي كنم كه چرا در انتظار گودو معروف شده. در صورتي كه بهترين نمايشنامه بكت همين آخر بازي است. خدا بيامرزه مرحوم خانم پروانه مژده رو. فكر كنم اگه دانشجوي اون بزرگوار نبودم هرگز بكت رو درك نمي كردم. خانم مژده بود كه به ما فهماند آخر بازي يعني چي؟
موفق باشي.
محمد رمضاني | July 31, 2005 11:54 PM
سلام اقای جاوید
لطف می کنید یک نگاهی به مجله فروغ بکنید؟
dejavuuu | July 24, 2005 04:46 PM
سلام.
لينك شما را در وبلاگم قرار داده ام.
كوواش | July 24, 2005 10:57 AM
سلام رفيق. خسته نباشي. در ضمن، با اون عكس زبالهداني ( حالا تاريخ يا هر چي!) خيلي حال كردم. موفق باشي.
امين | July 23, 2005 09:02 AM
آقا درستش کردم ..ببخشید دیر شد
روزبه | July 23, 2005 08:30 AM
من هم همین طور!علاقه ی شدید به تاتر و نمایش نامه و همین طور فیلم نامه! البته قبلن هم بود ولی حالا پیگیرتر شدم!
عنصر نامطلوب | July 22, 2005 02:11 PM
سلام. خسته نباشي. من توي وبلاگم به وبلاگ خوبت پيوند دادم. اگر تو هم دوست داشتي اين كار رو بكن. خوشحال ميشم. البته اين رو از روي سودا نميگم كه «پيوند در برابر پيوند». چون چه پيوند بدي و چه ندي، من چون هميشه بهت سر ميزنم بهت پيوند دادم. بلكه تنها براي نزديكي موضوعي دوتا وبلاگمون گفتم. چون من هم در حوزه ادبيات و فرهنگ گيلكي مينويسم. گفتم با وجود اختلاف زبانيمون، به دليل يكي بودن حوزه كارمون به هم پيوند بديم بد نيست. موفق باشي. چه با پيوند، چه بيپيوند!ياحق
امين | July 21, 2005 11:34 PM
راستی حسین خان قرار بود تغییر دکوراسیون بدی!
سجاد | July 21, 2005 09:30 PM