ادبيات و هنر
داود پنهانی
آدم و حوا
كتابلاگ
حسین نوشآذر
منیرو روانیپور
شمیده
سعید کمالیدهقان
فرهاد جعفری
بهاره آروین
جواد عاطفه
مریم منصوری
ماکان مهرپویا
مجتبا پورمحسن
خلیل پاکنیا
رمزآشوب
دوات
احسان عابدى
غلاف تمام فلزى
مهستى شاهرخى
پونه بريرانى
تادانه
اميرمهدى حقيقت
مينيمالها
سپینود
حسن فرهنگی
منو
تیلهباز
شبنویس
کتابخوانه
یار مهربان
مسخ
محسن بنیفاطمه
سودارو
آخرین مترو
كتابهاى عامهپسند
پروژکتور
عباس معروفى
باشگاه کتاب
اسد امرایی
شیرین کریمی
مهدی مرعشی
اكبر سردوزامى
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
علیرضا مجیدی
پابرهنه بر خط
عصیان
سردبیر: خودم
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
از پشت یکسوم
خورشید خانم
دژاوو
سیبستان
آیدین فرنگی
خواب زمستانی
شرح
پونه ابدالی
آبچینوس
زیتون
ختمالغرایب
تندیس
سایه
روزنامهنگار نو
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
فهیمه خضرحیدری
ف م سخن
عطا صادقی
شهلا باورصاد
سیدمهدی حسینی
الفبا
سرزمین رویایی
مریم گلی
چندگانه
مریم جعفراقدمی
آشپزباشی
مریم حسینخواه
خشم و هیاهو
شراگیم
هنوز
جستوجوی کلمات
بیلی و من
سورئالیست
کوچه
نقطه ته خط
زننوشت
شیرین احمدنیا
پرگلک
گفتار
روبو
الپر
دیهور
مهدی علومی
by BlogRolling
« شاهکارهای ادبی ـ ۱ | Main | هفتان آمد... »
پاسخ شهرام رحیمیان به یادداشت اکبر سردوزامی
اکبر سردوزامی، نقدی نوشته است بر مجموعهداستان "مردی در حاشیه" نوشتهی "شهرام رحیمیان" نویسندهی رمان "دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد"؛ شهرام رحیمیان نیز در واکنش به نکات مطرح شده در یادداشت اکبر سردوزامی، مطلبی نگاشته است که بدون هیچ توضیح اضافی دعوتتان میکنم به خواندن آن. البته اگر هنوز یادداشت سردوزامی را نخواندهاید ابتدا بروید اینجا و نقد سردوزامی را بخوانید و سپس یادداشت آقای رحیمیان را مطالعه کنید تا سردرگم نشوید.
یک منتقد بدون بینش و وجدان
شهرام رحيميان
روی اول سکه اینکه بارها گفتهام و باز هم میگویم که اگر در اواخر دههی هشتاد میلادی داستانی از اکبر سردوزامی و محمود مسعودی در فصلنامهای به نام "زمان نو" نمیخواندم، هرگز نوشتن را جدی نمیگرفتم. پس انتقادکردن از نویسندهای که جدینوشتن را از او آموختهام و داستاننویسی را مدیون داستانی از او هستم، کار سادهای نیست. روی دوم سکه اینکه چک و چانهزدن با نویسندهای که عادت دارد لابهلای نوشتههایش آلت تناسلیش را وسیله کند برای حوالهدادن به مقعد حریف و آثار رقیب را تشبیه کند به مدفوع رفیق، کاریست بسیار مشکل که از چاروادران برمیآید، نه از من. با این حال خطر میکنم و وارد گودی میشوم که برندهای از آن خارج نمیشود.
باری، آقای سردوزامی نقدی نوشتهاند بر داستان مردی در حاشیه، که شده است امان از دوغ لیلی، ماستش کم بود، آبش خیلی. بهرغم اینکه ایشان چهارصفحه در نقد این داستان سیاه کردهاند، معلوم نیست حرف حسابشان چیست و به کدام هدف نشانه رفتهاند. ایشان در نقدشان بر این کتاب مقدار معتنابهای " آبکی" ،" بد"، "مزخرف"، "لوس"، "نچسب" و "سقوط" به خیک نثرشان بستهاند، به خیال اینکه هم تکلیف داستان و داستاننویسی مرا روشن کرده باشند، هم کفیل و وکیل همجنسگرایان شده باشند؛ شتر در خواب بیند پنبهدانه. هرچه با خودم کلنجار رفتم جوابی ـ هرچند مجمل ـ به او ندهم، نتوانستم. دیدم ایشان در این نقد چنان بدذوقی از خود نشان داده که اگر خواننده با پیشداوری ایشان به سراغ داستان برود، لذتی را که باید از آن ببرد، نمیبرد. این نوع نقدنویسی محصول اندیشههای خود مرکزبینیست که چون متفرعنانه به داستان دیگران نگاه میکند، دچار سوءتفاهم میشود و هر دم منتظر بهانهایست برای بستن کتاب و "رها کردن داستان"؛ مصیبتیست والله. مثلن یکی از سوءتفاهمات ایشان اینکه نوشتهاند "در داستانی که مهمترین مشکل شخصیت داستان مسئله جنسی است." این داستان کجا مدعی شده که معرف ماجرای پر طمطراق و همهجانبهی زندگی جنسی یک همجنسگراست؟ کجا مدعی شده به مسائل جنسی همجنسگرایان پاسخ میدهد؟ من که هتروسکسوئل هستم، کجا مدعی شدهام که از مکنونات حسی و نیازهای جنسی هموسکسوئلها با خبرم؟ چرا این دوست عزیز متوجه نیست که این داستان عصیانیست علیه قراردادهای اجتماعی و طغیانی علیه تنگنظریهای فرهنگی، و نه صرفن طرح مسائل جنسی یک همجنسگرا. به قول شاملو ایشان به عبث در جستجوی نخود و لوبیا بودهاند در کاسهی شلهزرد. مینویسند "اشکال این است من اصلن هیچچیزی که رنگ و بوی جنسی داشته باشد در این داستان نمیبینیم."مگر قرار بوده رنگ و بوی اینقسم چیزها را در این داستان ببینند که ندیدهاند؟ مردی در حاشیه داستان فرد مظلومیست که چون جامعه تحمل فردیت او را ندارد و برای نیازهای طبیعی او احترام و اهمیتی قائل نیست، به حاشیه رانده شده. این داستان میخواهد بگوید چنان ذهنهایمان در فضای تنگ سنتها کپک زده که تاب تحمل چهرههای بینقاب یکدیگر را نداریم. پرسش اصلی آن این است که چرا حقوق و شخصیت یکدیگر را محترم نمیشماریم؟ چرا اینهمه از سیر کمال روحی حرف میزنیم و رعایت حال یکدیگر را نمیکنیم؟ اگر آقای سردوزامی از درک این مطلب عاجزند، برای این است که با "به اعتبار اینکه حالا قرار است ماجرای زندگی یک همجنسگرا را بخوانم." به سراغ داستان رفتهاند. در جایی دیگر ایشان نظر میدهند "چرا فکر کرده این داستان را باید با لحنی مسخره نوشت. البته نویسنده فکر کرده است این نوع نوشتن یک جور طنز است." نه، نویسنده تفاوت Humor ، Satire و Ironie را خوب میداند و فکر نمیکند شوخطبعی توام با تلخنگری آقای قریشی نوعی طنز است. لحن آغاز داستان هم گویای شخصیت عصبی و بذلهگوی آقای قریشیست و با تناقضات درونی و جملههایی که پیدرپی در طول داستان در خلوت بر زبان جاری میکند تطابق دارد. به زبان فنی، برای نشان دادن ذهن آقای قریشی و اجتناب از توصیفات و توضیحات اضافی، آن لحن از ملزومات داستان بوده است، نه به حکم ناموجه آقای سردوزامی، منظور تحقیرکردن همجنسگرایان بوده باشد. ایشان میفرمایند "ما یک لحظه احساسات عریان این آدم را حتا در درون خودش هم نمیبینیم" و منظور ایشان از احساسات عریان این است که "والله من اگر در موقعیت آقای قریشی بودم، شب تولدم هم که شده بود، آن هم توی یک داستان 54 صفحهای با حروف ریز، به خاطر حرمتگذاشتن به حروفچین هم که شده، یک خیار قلمی ... "
جل الخالق! اول اینکه ایشان در موقعیت آقای قریشی نیست. دوم اینکه اگر من از این بیدها بودم که با این بادها بلرزم، این داستان را نمینوشتم. سوم اینکه مگر قرار بوده برای تفریح خواننده روش گنجاندن خیار در دبر آقای قریشی آموزش داده شود که ایشان از فقدان آن ایراد گرفتهاند و ارزیابی کردهاند "شجاعت نویسنده فقط در همین حد است که از لباس زنانه پوشیدن یک همجنسگرا بنویسد."وقتی قفسههای کتابفروشیهای اروپا پر است از کتابهای بهظاهر اروتیک و هنرمندانه و در باطن پورنوی محض، چرا من در این داستان با مارکی دو ساد و ژورژ باتای مسابقه بدهم که آقای سردوزامی خوشش بیاید؟ اگر نمایش وضعیت روحی آقای قریشی مهم است، از فحوای کلامم در تمام طول و عرض و عمق داستان پیداست که او بهخاطر محدویتهای جنسیش رنج میکشد. در جای دیگری آقای سردوزامی در نقدشان اشاره دارند به این موضوع که من وارد حیطهای شدهام که چندان برایم آشنا نیست. شاید! من هرگز ادعا نکردهام که از زندگی همجنسگرایان اطلاع کافی دارم و برای همین هم تا حد مقدور از نوشتن مطالبی که از آنها آگاهی نداشتهام پرهیختهام. اما ایشان که به قول خودشان همجنسگرا شناسند و شناختشان از چنین شخصیتهایی محدود نمیشود به "چهار تا ادای زن درآوردن و آوازهای زنانه خواندن و لباس زنانه پوشیدن"، چرا داستانی دراینباره نمینویسند؟ اصلن ایشان تفاوتی قائل هستند بین آن لمپنی که بهخاطر نیاز جنسی و تربیت غلط و عقدههای پنهان و آشکارش کودکان را برای رفع شهوت انتخاب میکند، با کسی که از نظر ژنتیکی گرایش دارد به همجنس؟ من هم مثل ایشان "شک ندارم که برای نوشتن قبل از هر چیز باید آزاده بود در کاربرد کلمات"، اما ابله نیستم که برای اثبات مدرن بودنم بیخودی متوسل بشوم به کلمات و حرکاتی که در این داستان محلی از اعراب ندارد. اگرچه به گفتهی ایشان رغبتی نشان ندادهام در تشریح استعمال "مرغ مادر سربریده "، اما جایجای داستان مملوست از خلجانها و احساسات شدید آقای قریشی و این از بیانصافی آقای سردوزامی ناشی میشود که مینویسند "ما یک لحظه احساسات عریان این آدم را حتا در درون خودش هم نمیبینیم." مثالش هم اینکه: « آقای قریشی از آقای قریشی توی آینه پرسید که مرتضا از کجا فهمید؟ از لرزش صدا و دستها؟ از تمنای لبها و چشمها؟ آقای قریشی که بروز نداده بود چطور شبها در خیال تن برهنهی او را با گلبرگهای یاس میپوشاند. نگفته بود که او را روی تخت، کنار عروسکها، میخواباند و پوست سفیدش را با پر بزرگ و رنگارنگ طاووس نوازش میکند.» یا در جای دیگر « احساس بدبختی می کرد و سینهی پشمالوی مرتضا را لازم داشت تا سرش را روی آن بگذارد و با او درددل کند. دستهایی قوی میخواست که او را محکم در میان بازوان بگیرد و به خود بفشارد. باید کسی وارد زندگی اش می شد و او را از تنهایی نجات می داد. البته نه هرکسی، کسی که کس بود، کسی مثل مرتضا؛ با آن نگاه آرام و مهربان؛ با آن عاطفه و حس تفاهم غریب. کسی که آقای قریشی شب به شب، بعد از نگاه کردن به او، چشم هایش را با خیال آسوده میبست و صبح به صبح چشم به روی او باز می کرد و زندگی بیتشویشی را آغاز میکرد. کسی که یار و یاورش بود و میشد سر ناهار و شام با او صمیمانه گفت و گو کرد. کسی که می شد بهخاطرش لباس های قشنگ پوشید و برای خوشامد او آرایش کرد. کسی که می شد از دهانش شنید: «خانم، امروز خیلی زیبا شدی.»... و بسیار است از این مثالها در کل داستان.
آیا توقع بیجاییست اگر از منتقد انتظار داشته باشیم برای شانتاژ کردن دست به قلم نبرد؟ ایشان در ابتدای نقد متکبرانهشان ادعا کردهاند که داستانهای بد را نیمه تمام رها میکنند. ولی آیا آنچه ایشان بد مینامند، فیالواقع بد است، یا اینکه بد چیزیست که باسلیقه و حوصلهشان سازگار نیست؟ این نوع ابراز وجود و اظهارنظرکردنهای بیمورد ریشه در تربیت ناجور ما دارد که هر اثری را که نمیپسندیم، بدون دلیل بد و بیارزش میدانیم و در پی ویرانکردن آن هستیم، و بهجای روشنکردن معایب و محاسن آن، حکم صادر میکنیم. بعد هم چرا داستانی را که بهزعم ایشان "کاملن نچسب و مصنوعی و کسلکننده است"، نیمهتمام رها نکردهاند و به دنبال رمانهای جان گریشام و استیو کینگ و باربار وود نرفتهاند تا با لذت خواندن آنها دچار "بدترین شکنجهها" نشوند؟ و اگر هم قرار بوده نقدی بر آن بنویسند، چرا " سرسری" به آن نگاهی انداختهاند و بدون تعمق و تامل فوری قلم به دست گرفتهاند و هولهولکی متنی خالی از منطق به نام نقد سرهم کردهاند تا کجسلیقگی خودشان را به خواننده منتقل کنند؟
حرف زیاد است و مجال کم. با اینکه داستان مردی در حاشیه را شانزدهسال پیش نوشتهام، و "از نظر فرم کلی در نوشتن به شیوهی معمول و سنتی رئالیستی" است، و مثل ندیدبدیدها و تازه بهدورانرسیدهها مقلد براتیگان و وانه گت و کالوینو و کوندرا و ... نبودهام، هنوز آنرا با کمال میل میخوانم و خوشحالم مردی را به جامعهی کتابخوان معرفی کردهام که مدتها در ذهن خوانندهی دقیق و تیزبین و خوشسلیقه زندگی میکند؛ چنانچه بارها این حرف را از دهان خوانندگان شنیدهام. خوبی داستان در این است که منتقدین شلخته و سطحینگر و "سرسری"خوان را غربیل میکند، چون بهقول بیهقی در این داستان آن گفتهام که تا خوانندگان با من اندرین موافقت کنند و طعنی نزنند.
لينکده
دربارهی رمان «یک دقیقه سکوت»، کار تازهی «زیگـفـریـد لـنـتـس» آلـمانـی
«خـداحـافظ گـاری کـوپر» رومن گاری تحتتاثیر «ناتوردشت» سلینجر است
اگر هوس يک رمان كمحجم كردهايد كه هيجانانگيز، رمانتيک و جذاب باشد!
تحویل در خانه:داستانی از ریچارد ویلی
با ترجمهی خواندنی «بابک تختی»
ده داستان ترسناک برتر از نگاه گاردین
داوران نهمين جايزهی «نويسندهگان و منتقدان مطبوعات» مشخص شدند
مروری کوتاه بر «قـصههـای بانمـک»، کتابی با ترجمهی امیرمهدی حقیقت
گفتوگوی پاریس ریویوو با امبرتو اِکو
آشوبگـرای مـدرنیست: یـادداشتی دربارهی «هنريک ايبسن» نامدار
استاد فتحاللاه بینیاز|مجلهی ماندگار
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهافارس (گروه ادبیات و کتاب)
مهر (گروه فرهنگ و ادب)
ایبنا (خبرگزاری کتاب ایران)
میراث فرهنگی (سرویس کتاب)
بی بی سی (بخش فرهنگ و هنر)
دویچهوله (بخش فرهنگ و هنر)
روزنامهها
کارگزاران
اعتماد
اعتماد ملی
همشهری
سرمایه
حیات نو
تهران امروز (توقیف شده)
روزانه
رادیو زمانه
تابناک
عصر ایران
بالاترین
دو در دو
بلاگچین
بازنگار
بلاگ نیوز
مجلات ادبی - فرهنگی اینترنتی
جن و پری
ماندگار
هزارتو
مرور
دیگران
دیباچه
پندار
جشن کتاب
خزه
والس
آتیبان
فروغ
چند جای دیگر
انتشارات ققنوس
شهروند امروز
گل آقا
آیطنز
کارگاه
ایران تئاتر
آگهان
بخارا
اشا
کتاب نیوز
کتابهای رایگان
قفسه
Références françaises
L'Ambassade de France
Le Monde
Le Point
Le Figaro
RFI
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
powered by:
Movable Type 3.2
designed & developed by:
hamidreza [dot] com
Hosted by: YouPage™
نظرات
سلام عرض شد.
از اتفاق شايد بنده تنها كسي باشم كه در ميان اين دوستان كه نظرشان را لطف كرده اند كتاب را خوانده ام. شانس داشتم شايد كه دوستم از سوئد مي آمد و اين را برايم آورد. من قبلا يك داستان از ايشان روي سايت سردوزامي خوانده بودم و خيلي هم زيبا بود. خيلي متآسف شدم وقتي ديدم اين داستان در مقايسه با آن يكي ناموفق است.
من هيچ مشكلي با كلمات ركيك ندارم با هم جنس بازها هم مشكلي ندارم. بسيار خوب است كه از آن ها و مشكلاتشان بنويسند. هر كس بنويسد تا بهترين نوشته بيايد.
اما اين داستان مرا غمگين كرد. البته بعد كه دقت كردم و ديدم شانزده سال پيش نوشته شده گفتم بي خيالش. شانزده سال پيش من هم دست راست خودم را از انگشت پاي چپم تشخيص نمي توانستم بدهم.
البته دردناك مي تواند باشد كه نويسنده اي با چاپ اولين داستان اسم در كند و با چاپ دوم بگويند خطا رفتي.
ولي آدميزاد را حتما شكست هايش يك مقداري پيش مي برد.
كاش آقاي رحيميان آخر آن داستان ذكر كرده بود كه شانزده سال از تاريخش گذشته است.
صداقتا بگويم در متن آقاي سردوزامي هر دوتا متن من ابدا شانتاژ نديدم. من در دانمارك زندگي مي كنم. آقاي سردوزامي را يكي دوبار اتفاقي ديده ام. از تمام كساني كه گاهي كتابي مي خوانند شنيده ام كه آدم خايه داري است و به مادرش هم نان قرض نمي دهد.
اما اين حرفها بي حاصل است. مهم اين متن هاست.
من اهل نظر نوشتن نيستم. چون آقاي رحيمان را دوست داشتم نظر دادم. اميدوارم بعدها مجددا زيبا بنويسند.
من اهل ئي ميل پراني هم نيستم.
اميدوارم سلامت باشيد وسلامت بمانيد. سلامت ماندن مهم تر است از سلامت بودن. همه ما اولش سلامت هستيم
جمال | August 7, 2005 09:34 PM
راستش دروغ چرا، آقاي جاويد، فكر ميكردم چون شما جوان هستيد غرض مرض هاي ديگران را نداريد، اما وقتي ديدم نه خير شما هم به الفباي بي فرهنگي، جواب آقاي سردوزامي لينك ندايد، گفتم چه زود شما هم آلوده شديد، جرم گرفتيد.سنگين شديد. حساب كتاب مي كنيد.
جدا از يادداشت آقاي سردوزامي روي مردي در حاشيه، و جدا از جواب اقاي رحيميان، نكتههايي در الفباي بي فرهنگي 12 هست كه اگر دستي به نوشتن داريم، بهتر است آن را بخوانيم و به ابتدايياتي كه آقاي سردوزامي، اشاره كرده توجه كنيم.
يك يادآوري بكنم كه شايد ياد آقاي رحيميان هم بيايد، سلينجر در آثارش مدام حواله ميدهد، يكبند ميگويد فاك فاك. سلين همينطور، راويها به اسم واقعياش فردينان،مدام حواله ميدهند، هدايت هم همينطور. حواله ميدهند به هر چه خاليبند و فرومايه و دروغزن است.
ميشود مثل هدايت مثل سلينجر، سلين حواله داد اما با شخصيت و با وجدان ماند.
ميشود هم مثل آقاي مهندس، آقا رحيميان اداي آقاها را درآورد اما آنقدر بي ظرفيت بود كه از يك انتقاد به شكل يادداشت، چنان تعادلش به هم بخورد كه بي تربيت شود.
موفق و مويد باشيد
محمود كياني | August 7, 2005 03:38 AM
سلام. هميشه فكر كرده ام نوشتن درباره ديگران خيلي سخت است مخصوصا كسي كه قبلا دوستش داشته باشيد حالا بخاطر خودش شده يا بخاطر داستان هاي خوبي كه از وي خوانده ايم. معلوم است چنين حالي براي آقاي سردوزامي هم بوده در نوشتن نقدش. نقد خوبي است از يك جهت كه نظراتش معقولانه است و نقد بدي است از اين جهت كه زبان بيانش بد است. شما اگر به يادداشت دوم سردوزامي دقت كنيد خواهيد ديد كه اين لحن را تغيير داده و خيلي محترمانه با رحيميان وارد گفتگو شده است. اين يعني تغيير آرام در نگرش سردوزامي عزيز كه من مي دانم يكي از وزنه هاست و شايد نداند كه بسياري از ما دنبال مي كنيم نوشته هايش را كه نيشتر خوب مي زند و با كسي رودربايستي ندارد البته كاش به سلطانزاده و رحيميان اين گونه نمي زد كه هر دو از وزنه هاي ادبيات هستند.
به آقاي رحيميان هم بايد حق داد. اين طرف و آن طرف مي شنويم كه مي گويند كاش جواب سردوزامي را نمي داد و سنگين مي شنيد نقد يا به عبارتي مي خواند يادداشتش را اما بگمان من كار درست را او انجام داده چرا كه در زمانه بايكوت داستان نويسان خوب اگر اين بحث ها در نگيرد اگرچه در ظاهر كفه تخريب بالا باشد اما چنان كه سردوزامي جدا از ظاهر خاصي كه از خود ساخته و رحيميان كه كمتر در لايه ظاهر به چشم مي آمد هر دو خوب سكان را به دست دارند و كاش سردوزامي مجموعه اي را شروع كند براي نقد آدم هاي مختلف . لااقل از نويسنده هاي زنده شروع كند و اينگونه درموردشان بنويسد تا آن بت ازلي ابدي بعضي ها بشكند و عاقلانه تر و با چشم بازتر نگاه كنيم نه به مدد بنيادها...
دوستدار سردوزامي و البته رحيميان | August 6, 2005 08:58 AM
سلام
خسته نباشيد.
من نه آقاي رحيميان را مي شناسم نه آقاي سردوزامي را. از آقاي رحيميان يك كتاب خوانده ام كه لذت برده ام از آقاي سردوزامي هم چند كتاب كه باز لذت برده ام. اين كتاب جديد آقاي رحيميان را نخوانده ام. اما از جمله هايي كه آقاي رحيميان نوشته است معلوم مي شود كه خيلي عصباني شده است . در واقع من فكر مي كنم اگر بي طرف نگاه كنم اين جمله هاي آقاي سردوزامي در يادداشت بعديش منطقي است.
1
ابتداییترین حق یک خواننده این است که در بارهی کتابی که میخواند یادداشتی بنویسد و اگر هم حالش را داشت نقدی بنویسد، بخصوص وقتی که این خواننده، یک کمی هم بفهمی نفهمی نویسنده باشد و سایت هم داشته باشد و چیزهایی هم بنویسد.
2
داستانهای خوب یک نویسنده اگر چه به نام او ثبت است، اما نجات دهندهی داستانهای بد ِ او هرگز نمیشود.
3
نوشتن یک یادداشت (که نگاهی کلی میاندازد به مطلبی یا کتابی) یا نقد (که معمولاً از دقت بیشتری برخوردار است) معناش روشن کردن تکلیف هیچ نویسندهای نیست.
4
پس به عنوان قبل از مقدمه بگویم که این جملهی آقای شهرام رحیمیان، هم در خور یک نویسندهی عاقل و بالغ نیست و هم کاملاً بیربط است:
... که هم تکلیف داستان و داستاننویسی مرا روشن کرده باشند، ، هم کفیل و وکیل همجنسگرایان شده باشند.
نادر | August 5, 2005 12:52 PM
سلام . خسته نباشي آقاي جاويد. نقد آقاي سردوزامي را اصلا نپسنديدم و در بسياري از موارد با آقاي رحيميان هم عقيده ام و معتقدم كه نويسنده در بيان موقعيت هاي داستان بايد عرف جامعه را در نظر بگيرد و ادب گفتاري(نوشتاري) را رعايت كند. ولي پاسخ آقاي رحيميان بسياري از شبهات را بي پاسخ گذاشته است. مثلا خودكشي ابراهيم.
amir | August 3, 2005 05:18 PM
سلام مجدد. مثل اينكه اكثر دوستان نقد آقاي سردوزامي رو نپسنديدن. شايد لازم باشه انسان برخي مواقع به اشتباه خودش اعتراف كنه و رويه كاري اش رو عوض كنه. خداحافظ
محمد رمضاني | August 3, 2005 02:56 AM
اينجوری که بوش ميداد آقای سردوزامی حسابی خودشو آماده کرده بوده، با خواندن داستان يک دست جلق مشتی بزنه که متأسفانه اين فرصت نصيبش نشده.
lool
فرهاد فدایی | August 2, 2005 10:49 PM
من دستم از اکبر سردوزامی و شهرام رحیمیان ها کوتاست پس همین نامه ها و داستان هاشون میشه ملاک فهمیدن شخصیتشون برای من. اما نقد آقای سردوزامی خیلی عجیب بود از بابت به کار بردن مکرر بعضی کلمات و انواع واقسام دلایل غیر منطقی.
در مورد چست قبلی هم پیشنهاد میکنم با توجه به این که اکثر خواننده های اینجا فکر کنم کتاب خونها باشن، از کتاب هایی که بیشتر اسمشون تو دهن ها بوده و خونده شده صرف نظر کنیدو به شاهکار های خونده نشده بپردازین.امیدوارم خسته نباشی و حالا حالا ها اینجا بنویسی
علی | August 2, 2005 01:40 PM
سلام دوست عزیز . وبلاگ بسیار جالبی دارید . از شوش بلاگ نیز دیدن کنید . ما آماده تبادل لینک با شما هستیم . در صورت تمایل از شوش بلاگ دیدن کرده و در قسمت نظرات پیام بگذارید . شاد و سربلند باشید .
شوش بلاگ | August 2, 2005 01:45 AM
خوشبختانه من نه آقاي رحيميان رو ميشناسم و نه آقاي سردوزامي رو و تا امروز كلمهاي از نوشتهها يا يادداشتهاي هيچكدوم رو نخونده بودم. براي همين ميتونم بدون تعصب و نون قرض دادن حرف بزنم. اولين چيزي كه به ذهن من ميرسه اينه كه آقاي سردوزامي بهتر بود مانند داستان سوم از خوندن اين داستان هم كه اعتراف ميكنه خوشش نيومده و به زور خونده صرفنظر كنه و به تبع آن مطمئناً از نوشتن نقد بر اين داستان هم صرفنظر ميكرد. آخه چطور كسي كه داستاني رو نپسنديده و تا آخرش رو به زور خونده ميخواد اون رو نقد كنه. شايد بگيد اگه بپسنده كه ديگه نميتونه ايرادهاشو بگه. بايد بگم نقد كردن اصلاً به معني گفتن ايرادها نيست. در ثاني كسي كه داستاني رو بپسنده ميتونه با اون داستان همدلي كنه و بگه كه چه چيزهايي رو نداره كه بايد داشته باشه. و اما دومين حرفم. آقاي سردوزامي به قصه ايراد گرفتهاند كه چرا از احساسات جنسي حرف نزده و همهاش از ... و... حرف زده. اول اعتراف كنم كه قصه رو نخوندم و بعد بگم اتفاقا به نظر من (بدون اين كه قصه رو خونده باشم) اين كار نويسنده درسته. چون اين شخص در شرايط عادي روحي نيست كه از احساسات و تمايلات جنسياش حرف بزنه. اين آدم يه فرد سرخورده است. چنين افرادي معمولا همينطور حرف ميزنند و شايد افتخارشان اين باشد كه ... شان از همه ... هاي عالم بد بو تر است. و اما سومين حرف اين كه من در اين نوشته نشاني از نقد نديدم. آقاي سردوزامي مرتب از نچسب و لوس و آبكي بودن روايت حرف زده، اما هيچ توضيحي در اين مورد نداده است. تنها موردي كه ايشان به شكل منطقي بيان كردهاند همان قضيه نبود احساسات و تمايلات جنسي نويسنده در قصه است كه آن هم به نظر من برداشت غلط آقاي سردوزامي است و شخصيت پردازي نويسنده در اين مورد به نظر من درست است. وقتي فقط از نچسب و لوس و آبكي بودن حرف ميزنيم بدون اين كه هيچ دليل فني و تكنيكي بياوريم در واقع نظر خود را بيان ميكنيم كه البته بيان نظر هرگز به معناي نقد اثر نيست.
محمد رمضاني | July 31, 2005 08:01 PM