ادبيات و هنر
داود پنهانی
آدم و حوا
كتابلاگ
حسین نوشآذر
منیرو روانیپور
شمیده
سعید کمالیدهقان
فرهاد جعفری
بهاره آروین
جواد عاطفه
مریم منصوری
ماکان مهرپویا
مجتبا پورمحسن
خلیل پاکنیا
رمزآشوب
دوات
احسان عابدى
غلاف تمام فلزى
مهستى شاهرخى
پونه بريرانى
تادانه
اميرمهدى حقيقت
مينيمالها
سپینود
حسن فرهنگی
منو
تیلهباز
شبنویس
کتابخوانه
یار مهربان
مسخ
محسن بنیفاطمه
سودارو
آخرین مترو
كتابهاى عامهپسند
پروژکتور
عباس معروفى
باشگاه کتاب
اسد امرایی
شیرین کریمی
مهدی مرعشی
اكبر سردوزامى
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
علیرضا مجیدی
پابرهنه بر خط
عصیان
سردبیر: خودم
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
از پشت یکسوم
خورشید خانم
دژاوو
سیبستان
آیدین فرنگی
خواب زمستانی
شرح
پونه ابدالی
آبچینوس
زیتون
ختمالغرایب
تندیس
سایه
روزنامهنگار نو
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
فهیمه خضرحیدری
ف م سخن
عطا صادقی
شهلا باورصاد
سیدمهدی حسینی
الفبا
سرزمین رویایی
مریم گلی
چندگانه
مریم جعفراقدمی
آشپزباشی
مریم حسینخواه
خشم و هیاهو
شراگیم
هنوز
جستوجوی کلمات
بیلی و من
سورئالیست
کوچه
نقطه ته خط
زننوشت
شیرین احمدنیا
پرگلک
گفتار
روبو
الپر
دیهور
مهدی علومی
by BlogRolling
« آخرین اجرای نمایش فنز | Main | بیست و یک ساله شدم! »
دخترکوچولو و آقاگرگه!
نوشتهى: جيمز تربر (1894ـ 1961)
ترجمهی: حسین جاوید
روزی از روزها، يک گرگ گنده، دمدمهای غروب در يك جنگل تاريک به انتظار دختركوچولويی كه از جنگل عبور میكرد و يک سبد پر از غذا را برای مامانبزرگش میبرد، كمين گرفته بود.
بالاخره دختركوچولو با سبد بزرگ پر از غذا، از راه رسيد و آقاگرگه، زود خودش را به او رساند: "داری اين غذاها را برای مامانبزرگت میبری؟"
دختر كوچولو گفت: "آره" و آقاگرگه دوباره پرسيد: " خونهی مامانبزرگت كجاست؟"
دختركوچولو، جواب داد و آقاگرگه پشت درختهای جنگل، گموگور شد.
دختركوچولو، رفت و رفت تا به خانهی مامانبزرگش رسيد و وقتی در خانه را باز كرد، ديد يکنفر با شبكلاه و لباسخواب در رختخواب مامانبزرگش دراز كشيده.
دختركوچولو وقتی فهميد كه كسی كه در رختخواب خوابيده، آقاگرگه است و نه مامانبزرگش، سر جايش واايستاد و جلو نرفت؛ آخر آقاگرگه با آن شبكلاه و لباسخواب، همانقدر به مامانبزرگش شبيه بود كه كالوين كوليج(1) به شير آرم شركت گلدوينماير!(2)
خلاصه اينكه دختركوچولو، اسلحهای از سبدش بيرون آورد و با يک گلوله آقاگرگه را به درك واصل كرد!
نتيجهى اخلاقى: اين روزها گولزدن دختربچهها، آنقدرها هم كه فكر میكنيد آسان نيست!
پىنوشت:
1) كالوين كولیج؛ سیامين رئيسجمهور ايالات متحدهی امريكا(1923_1929)
2) مترو گلدوين ماير؛ از معروفترین كمپانیهای فيلمسازی دنيا كه نشان معروف آن يک شير در حال غرش است.
The Little Girl and the Wolf
By
James Thurber
در همین رابطه:
شبی که تختخواب افتاد!/ جیمز تربر/ ترجمهی حسین جاوید
لينکده
دربارهی رمان «یک دقیقه سکوت»، کار تازهی «زیگـفـریـد لـنـتـس» آلـمانـی
«خـداحـافظ گـاری کـوپر» رومن گاری تحتتاثیر «ناتوردشت» سلینجر است
اگر هوس يک رمان كمحجم كردهايد كه هيجانانگيز، رمانتيک و جذاب باشد!
تحویل در خانه:داستانی از ریچارد ویلی
با ترجمهی خواندنی «بابک تختی»
ده داستان ترسناک برتر از نگاه گاردین
داوران نهمين جايزهی «نويسندهگان و منتقدان مطبوعات» مشخص شدند
مروری کوتاه بر «قـصههـای بانمـک»، کتابی با ترجمهی امیرمهدی حقیقت
گفتوگوی پاریس ریویوو با امبرتو اِکو
آشوبگـرای مـدرنیست: یـادداشتی دربارهی «هنريک ايبسن» نامدار
استاد فتحاللاه بینیاز|مجلهی ماندگار
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهافارس (گروه ادبیات و کتاب)
مهر (گروه فرهنگ و ادب)
ایبنا (خبرگزاری کتاب ایران)
میراث فرهنگی (سرویس کتاب)
بی بی سی (بخش فرهنگ و هنر)
دویچهوله (بخش فرهنگ و هنر)
روزنامهها
کارگزاران
اعتماد
اعتماد ملی
همشهری
سرمایه
حیات نو
تهران امروز (توقیف شده)
روزانه
رادیو زمانه
تابناک
عصر ایران
بالاترین
دو در دو
بلاگچین
بازنگار
بلاگ نیوز
مجلات ادبی - فرهنگی اینترنتی
جن و پری
ماندگار
هزارتو
مرور
دیگران
دیباچه
پندار
جشن کتاب
خزه
والس
آتیبان
فروغ
چند جای دیگر
انتشارات ققنوس
شهروند امروز
گل آقا
آیطنز
کارگاه
ایران تئاتر
آگهان
بخارا
اشا
کتاب نیوز
کتابهای رایگان
قفسه
Références françaises
L'Ambassade de France
Le Monde
Le Point
Le Figaro
RFI
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
powered by:
Movable Type 3.2
designed & developed by:
hamidreza [dot] com
Hosted by: YouPage™
نظرات
سلام اقای جاوید عزیز تولدتان مبارک 100 سال زنده باشی به شادی و سرافرازی و بنویسی
خرس مهربان | September 7, 2005 10:19 PM
ممنون
سپینود | September 5, 2005 02:45 AM
«وقتی فهميد که کسی که در رختخاب...». «که» اولی اضافهس.
عنصر نامطلوب | September 3, 2005 07:04 PM
راستش بيشتر قصد دارم که درباره يادداشت تاتر فَنز بنويسم تا لذتی که از خواندن اين داستان کوتاه طنز بردم. و اون اينه که، متاسفانه ما شهرستانیها علاوه بر هزاران و يک چيزی که برای تهرانیهاست و برای ما نيست، از لذت چشيدن خيلی از لذايذ فرهنگی هم محروميم. از جمله تاترهای محشری که فقط میشنويم که محشرند!
باز دم شما گرم که برای ما تعريف میکنيد. وصف العيش، نصف العيش!!!
تعريف کن رفيق مرکزنشينم، تعريف کن.
امين | September 3, 2005 02:36 AM
ظاهرن اين روزا ديگه كمتر دختري كوچولو ميمونه اقاي جاويد.همه از همون اولش بزرگن و فهميده مثل همين دختر كوچولوي مادر بزرگ كش!
مرسي از ترجمه جالبتون.
رهايي | September 2, 2005 03:22 PM
مواظب باش این بار خودت چپ نکنی.
احسان عابدی | September 2, 2005 02:39 PM
دوست عزیز!
از دیدن وبلاگتان واقعاً خوشحالم. وبلاگ پربار و خوبی است. و کمی شلوغ!
شاد باشید
كورش عنبری | September 2, 2005 01:53 PM
http://www.amirshahi.org/Tarjomeh/afsaneha.htm
M.Z | September 1, 2005 08:43 PM
به نام مهربانترین
سلام جناب جاوید:
آنقدر این چرخ هزار چرخ عجیب است اموراتش که اگر چه امروز گول زدنهای دیروز را زود می فهمند یا می فهمیم اما آنقدر بازار مکاره این فریفتنها داغ است که باز هم در امان نخواهیم بود از طرح نو در انداختنهای جماعت نیرنگ.زیادی طعم شعار گرفت این چند سطر اما می خواهم بگویم بازار تاراج روح و جسم آدمی نو به نو پوست می اندازد آنهم هر روزه پنهانی تر!
ممنون از بابت ترجمه های نابتان.
مهرتان پایدار.
مانامهر | September 1, 2005 04:30 PM