ادبيات و هنر
داود پنهانی
آدم و حوا
كتابلاگ
حسین نوشآذر
منیرو روانیپور
شمیده
سعید کمالیدهقان
فرهاد جعفری
بهاره آروین
جواد عاطفه
مریم منصوری
ماکان مهرپویا
مجتبا پورمحسن
خلیل پاکنیا
رمزآشوب
دوات
احسان عابدى
غلاف تمام فلزى
مهستى شاهرخى
پونه بريرانى
تادانه
اميرمهدى حقيقت
مينيمالها
سپینود
حسن فرهنگی
منو
تیلهباز
شبنویس
کتابخوانه
یار مهربان
مسخ
محسن بنیفاطمه
سودارو
آخرین مترو
كتابهاى عامهپسند
پروژکتور
عباس معروفى
باشگاه کتاب
اسد امرایی
شیرین کریمی
مهدی مرعشی
اكبر سردوزامى
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
علیرضا مجیدی
پابرهنه بر خط
عصیان
سردبیر: خودم
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
از پشت یکسوم
خورشید خانم
دژاوو
سیبستان
آیدین فرنگی
خواب زمستانی
شرح
پونه ابدالی
آبچینوس
زیتون
ختمالغرایب
تندیس
سایه
روزنامهنگار نو
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
فهیمه خضرحیدری
ف م سخن
عطا صادقی
شهلا باورصاد
سیدمهدی حسینی
الفبا
سرزمین رویایی
مریم گلی
چندگانه
مریم جعفراقدمی
آشپزباشی
مریم حسینخواه
خشم و هیاهو
شراگیم
هنوز
جستوجوی کلمات
بیلی و من
سورئالیست
کوچه
نقطه ته خط
زننوشت
شیرین احمدنیا
پرگلک
گفتار
روبو
الپر
دیهور
مهدی علومی
by BlogRolling
« مرگ، در میزند! | Main | شبهای چهارشنبه »
گزارش کامل جلسهی نقد و بررسی کتاب «خوبی خدا»
با حضور امیرمهدی حقیقت (مترجم کتاب)، دکتر عباس پژمان و مصطفا مستور
تنظیم: حسین جاوید
سهشنبه، 14 آذرماه، جلسهی نقد و بررسی مجموعهداستان «خوبی خدا» (نه داستان از نویسندگان امروز امریکا) که ابتدای امسال با ترجمهی امیرمهدی حقیقت منتشر شده، در شهر کتاب مرکزی برگزار شد و دکتر عباس پژمان و مصطفا مستور به تفصیل دربارهی این کتاب سخن گفتند.
من به یک دلیل ِ کاری، باید گزارش این جلسه را مینوشتم؛ بهنظرم حرفهای خوبی در جلسه زده شد و چون معمولن در گزارشهای خبرگزاریها از این جلسات، جز چند تکهی کوچک از صحبتها آورده نمیشود، کمی وقت بیشتری گذاشتم و گزارش کامل جلسه را پیاده کردم تا آنهایی که دوست دارند بدانند در جلسه چه حرفهایی گفته شده، به متن کامل آن دسترسی داشته باشند. 
مشخصات داستانهای کتاب را هم مینویسم چون در متن زیاد به آنها اشاره شده: تو گرو بگذار، من پس میگیرم (شرمن الکسی)، شیرینی عسلی (هاروکی موراکامی)، تعمیرکار (پرسیوال اورت)، فلامینگو (الیزابت کمپر فرنچ)، کارم داشتی زنگ بزن (ریموند کارور)، زنبورها؛ بخش اول (الکساندر همن)، خوبی خدا (مارجوری کمپر)، جناب آقای رییسجمهور (گیب هادسون) و جهنم ـ بهشت (جومپا لاهیری)؛ جز در موارد خیلی اندک، چیزی از حرفهای رد و بدلشده حذف نشده، به همین دلیل متن کمی طولانیست.
عباس پژمان:
من از ترجمهی این کتاب خیلی خوشم آمد. داستانها همه خوب هستند؛ مخصوصن پنج داستان ِ آخر. همهی داستانهای کتاب از نظر تکنیک خوب هستند، بیعیب و نقص هستند، همهی نویسندهها سعی کردهاند تکنیکپردازی کنند، منتها چهار داستان اول بهنظر من بیشتر در سطح همان تکنیک باقی ماندهاند و بهعنوان داستان، حداقل شخص من را زیاد تحتتاثیر قرار ندادند. اکثر داستانهایی که در این چند دههی اخیر نوشته شدهاند تقریبن همین حالت را دارند، یعنی بیشتر در سطح تکنیک مطرح هستند؛ در چند دههی اخیر تعداد داستانهایی که به مرحلهای رسیدند که خود داستان هم انسان را تحت تاثیر قرار بدهد خیلی کم هستند.
از میان پنج داستان آخر، سه تا از آنها یعنی «کارم داشتی زنگ بزن»، «زنبورها؛ بخش اول» و «خوبی خدا» جای بحث بیشتری دارند. البته باید بگویم که «گیب هادسون» هم واقعن داستان خوبی نوشته است. «جناب آقای رئیسجمهور» او داستان طنزآلود بسیار خوبیست. داستان خانم «جومپا لاهیری» هم داستان خوب و زیباییست. هرچند من نوعآوری چندانی در تکنیکاش ندیدم.

بحثام را از داستان «خوبی خدا» نوشتهی خانم «مارجوری کمپر» شروع میکنم. موضوع این داستان شاید از کهنترین موضوعات داستان است؛ مسالهی نظام احسن که خود – به – خود مسالهی ایمان مذهبی و شناخت انسان را هم مطرح میکند. قدیمیترین کتابی که این موضوع را بهطور مشروح و مبسوط مطرح کرده، کتاب ایوب است. کتاب ایوب، کتاب بسیار شاعرانهایست و از کتابهای مقدس است و ده قرن پیش از میلاد مسیح نوشته شده. این کتاب علاوه براینکه از کتابهای مذهبیست بهعنوان یک کتاب ادبی هم در دنیا شهرت زیادی دارد، مخصوصن در غرب.
موضوع کتاب ایوب، مصیبتهای ایوب ِ پیغمبر است. ایوب مصیبتهای زیادی دید؛ بچههایاش مردند، کشتیهایاش غرق شدند، زندگیاش از بین رفت. در این کتاب ایوب از خدا میپرسد که آیا واقعن لازم است که با من این کارها را بکنی؟ چهار نفر میآیند که به ایوب جواب بدهند و او را توجیه کنند که این اتفاقها چه معنا و چه فلسفهای دارد. ایوب قانع نمیشود و خود خدا شروع میکند به صحبتکردن و ایوب را قانع میکند که فقط وجود خدا کافیست، لازم نیست که انسان جواب اینجور پرسشها را پیدا کند؛ همان ایمان به خدا کافیست. در دوران مدرن هم این موضوع خیلی در رمانها مطرح شده. شاید مهمترین و اولین آنها «کاندید» اثر «ولتر» است.
من حس کردم داستان «خوبی خدا» فوقالعاده زیباست. حقیقت این است که این داستان در حد یک داستان فلسفی باقی نمانده و از آن فراتر رفته و بهطرز نامحسوسی به یک داستان عاشقانه هم تبدیل شده است. در تکهی آخر داستان، صحبت از «انیشتین» است. «انیشتین» در این داستان یک نیمچه خدا تصویر شده است و یکی از دلایل آن که البته در داستان به آن اشاره نشده، آنکار بزرگیست که «انیشتین» کرد. «انیشتین» تصویر جدیدی از دنیا ارائه داد که قبل از او در ذهن هیچ انسانی نبود و از این جهت کار او چیزی در حد آفرینش است. «انیشتین» باعث شد که تصویر واقعی دنیا شناخته شود و این در نوع خودش یک نوع خلاقیت و آفرینش است.
«لینگ»، پس از مرگ «مایک» وقتی میخواهد خداحافظی کند و از خانهی مادر مایک برود، مثل «انیشتین» در تصویری که از او در اتاق مایک نصب شده، زبانش را درمیآورد. یعنی اینکه او هم بالاخره فهمید. تا آنروز فقط هر چیزی را مانند قهرمان «کاندید» ولتر با این توجیه که نباید چون و چرا کنیم چون هرکاری که خدا بکند خوب است، میپذیرفت و در آن صحنه زباناش را درمیآورد، یعنی فهماش عوض شده است. موضوع این داستان در ادبیات خود ما هم خیلی مطرح است.
همانطور که اشاره کردم، «خوبی خدا» به یک داستان عاشقانه هم بدل شده است. واقعن زیبایی فانی و زودگذر بعضی از عشقها طوریست که برای مدت کوتاهی هم که شده، میتواند همهچیز دنیا را برای انسان توجیه کند و این حرف آخریست که خانم «مارجوری کمپر» در این داستان زده است.
داستان «ریموند کارور» یعنی «کارم داشتی زنگ بزن» هم واقعن شاهکار است. این داستان دربارهی زندگی در حال از همپاشیدن یک خانواده است. هم زن داستان دچار ملالت شده، هم مرد؛ هم مرد رفته با یک زن دیگر دوست شده هم زن رفته با یک مرد دیگر دوست شده؛ هم مرد از بیوفایی زناش خبر دارد هم زن از بیوفایی شوهرش. منتها آن قیدهای مقدس خانواده هنوز اینها را رها نکرده. اینها تمام تلاششان را میکنند که نگذارند خانوادهشان از هم بپاشد. تصمیم میگیرند پسرشان را پیش از موعد پیش مادربزرگاش بفرستند و خودشان بروند یک جای دیگر، یک تغییر محیط و تغییر آب و هوا بدهند، بلکه از این وضع بیرون بیایند.
مرد میرود و یک خانهی باصفا در یک شهر دیگر اجاره میکند و آنها به آن خانه میروند. در آنجا سعی میکنند برگردند آن چیزهایی را پیدا کنند که در زندگیشان جذبه داشته و برایشان زیبا بوده؛ بلکه بتوانند خانوادهشان را حفظ کنند و از هم جدا نشوند. بهعنوان مثال میروند و ماهیگیرها را در تالاب تماشا میکنند یا تصمیم میگیرند برای زن، سگ بخرند که مورد علاقهی اوست.
تا اینجا داستان به شیوهی خطی یا همان سمپل پلات پیش میرود. بر اساس بوطیقایی که ارسطو ارائه داد داستانها به چهار دسته تقسیم میشوند: داستانهایی که طرح آنها ساده است، داستانهایی که طرح آنها یک چرخش یا تغییر در خودش دارد، داستانهایی که طرحشان یک کشف در خود دارد و دستهی چهارم هم داستانهایی که هم چرخش ناگهانی دارند و هم کشف.
داستان «کارم داشتی زنگ بزن» از نوع دوم است، یعنی یک چرخش یا تغییر ناگهانی در آن اتفاق میافتد. در شبی که زن به این نتیجه رسیده که نمیتواند این زندگی را حفظ کند و شدیدن هم ناراحت است چون از لحاظ فکری نتوانسته این قضیه را بپذیرد و رفته که چمداناش را ببندد، مرد هم بیدار است و از پنجره میبیند یکدفعه تعدادی اسب به حیاط خانه آمدهاند؛ مرد که خودش شدیدن تحت تاثیر این منظره قرار گرفته، زن را هم صدا میکند تا بیاید و تماشا کند و زن هم میآید و او هم تحت تاثیر قرار میگیرد. منظرهی گلهی اسبها طوریست که روحیهی اینها را عوض میکند. یعنی یک تغییر ناگهانی در روحیهی اینها احساس میشود که خواننده هم آنرا حس میکند.
هنر «کارور» این است که ماهیت این تغییر را تا آخر داستان، تا جملهی آخر داستان، از خواننده پنهان میکند. خواننده احساس میکند که تغییر روحیه آنها طوریست که دیگر از هم جدا نخواهند شد، اما وقتی جملهی آخر داستان را میخواند میبیند که درواقع عکس این قضیه رخ داده. یعنی اینها حتا از لحاظ فکری هم پذیرفتهاند که وارستگی، که همان گلهی اسبها تصویرش را ایجاد کرده و به آنها تلقیناش کرده، بالاخره بر قیدهای مقدس خانواده پیروز شده.
حقیقت این است که بعضی از قیدهای مقدسی که برای بشر ایجاد شده، قیدهای خانوادگیست و وارستگی از این قیدها در طول تاریخ در ذهن بشر دائم دغدغهی فکری بشر بوده است و البته کمتر اتفاق افتاده که بشر بتواند این مبارزه را به نفع وارستگی تمام کند و یکی از مواردش را هم «کاورر» در همین داستان به خوبی تصویر کرده است.
اگر خواننده دقیق باشد، از همان ابتدای داستان هم میشد که بر اساس المانهای مختلف پایان داستان را حدس زد. خود عنوان داستان یعنی «کارم داشتی زنگ بزن» درواقع حرفی نیست که زن به مرد بگوید، مرد اگر کار داشته باشد تعارف ندارد که، زنگ میزند. اینرا معمولن دو تا دوست که احترام هم را دارند به هم میگویند و عنوان داستان نشان میدهد که چه اتفاقی خواهد افتاد. یا آنجا که زن و مرد دارند به سفر میروند، اتوموبیلی جلوی آنها در حرکت است که یکهو اگزوزش جدا میشود و میافتد به زمین و این در حقیقت یک نوع پیشگوییست از قطع شدن اتصال بین زن و مرد که به هر حال ضعیف شده.
در هر حال داستان «کارم داشتی زنگ بزن» نشان میدهد که نویسنده میتواند حتا از همان عناصر کلاسیک داستان استفاده کند و دست به نوآوری هم بزند. در این داستان، عنصر چرخش ناگهانی و غافلگیری واقعن طوری ایجاد شده که من در هیچ داستانی نظیر آنرا ندیدهام و کارور خیلی با مهارت این دو عنصر را به کار گرفته است.
و اما داستان سوم، یعنی «زنبورها؛ بخش اول»؛ این داستان یک متافیکشن است، مثل داستان هاروکی موارکامی در همین مجموعه که آنهم در واقع متافیکشن است. متافیکشن به داستانی میگویند که بهنوعی دربارهی خود داستان است یا دربارهی عناصر، موضوعات و سبک داستان. این داستان هم یک متافیکشن است و آشکارا دربارهی داستانهای واقعی و غیرواقعی حرف میزند. داستانهای واقعی و غیرواقعی یکزمانی بحث خیلی مطرحی در ادبیات شد و آن پس از جنگ جهانی اول و پیدایش جنبش سورئالیسم بود.
سورئالیستها داستانهای غیرواقعی یا داستانهایی را که در رمانها مطرح است اصلن قبول نداشتند و آنها را مبتذل میدانستند؛ فقط داستانهای واقعی را قبول داشتند و علت این هم ضدیت شدیدشان با عقل و تفکر منطقی بود. من اینجا فقط یک قسمت از مفاهیم مهم سورئالیسم رو مجبورم مطرح کنم تا بتوانم دربارهی داستان «زنبورها؛ بخش اول» بحث کنم.
وقتی اسم سورئالیسم را میشنویم باید توجه داشته باشیم که دو چیز را با هم اشتباه نکنیم؛ یکی جنبش سورئالیسم و یکی هم سورئالیسم بهعنوان یک روش خاص در آفرینش ادبی و هنری. جنبش سورئالیسم بعد از جنگ جهانی اول شکل گرفت و چند دهه بعد، پس از مرگ «آندره برتون» بنیانگذار این مکتب، یعنی سال 1966 تقریبن غیرفعال شد؛ اما سورئالیسم به عنوان یک روش آفرینش ادبی و هنری خاص این جنبش و منحصر به آن نبود؛ قبل از آن هم وجود داشت و بعد از آن هم ادامه پیدا کرد.
کما اینکه خود «آندره برتون» هم «آندره یانگ» شاعر اسکاتلندی قرن 18 را سر تا پا سورئالیست معرفی میکند، همینطور «مارکی دو ساد» و «جاناتان سویفت» را و نیز «ویکتور هوگو» را در بعضی از آثارش مثل «نتردام دو پاری» و «گوژپشت نتردام». «مولوی» ما هم سورئالیست است. روش سورئالیسم را جنبش سورئالیسم خلق نکرد، فقط به این روش اسم داد و آنرا به مکتب تبدیل کرد.
امروز هم آثاری نوشته میشوند که سورئالیستی هستند، مثل همین داستان «زنبورها». در هر حال جنبش سورئالیسم، جنبشی بسیار افراطی بود و درواقع عکسالعمل نسل باقیمانده از جنگ جهانی اول بود نسبت به حاکمیت عقل و تفکر منطقی که بعد از چندین قرن یکهتازی، عاقبت به کشتار فوجفوج از انسانها منجر شده بود. ضدیت سورئالیستها با عقل به حدی بود که هر چیزی رو که نشانی از عقل در آن بود یا به هر درجهای مظهر عقل محسوب میشد، مبتذل میدانستند و برای همین بود که هرنوع برنامهریزی رو مبتذل میدانستند؛ حتا کتابنوشتن را و نیز خود نوشتن را به آن شکل مألوفش مبتذل میدانستند.
سورئالیستها به یک شکل خاصی آثار خودشان را مینوشتند. شعر سرودنشان اینگونه بود که جمعی شکل میدادند و هرکسی هر چیز به ذهناش میرسید میگفت، یا وقتی میخواستند کتابی بنویسند هیچ طرح و نقشهای برایاش در نظر نمیگرفتند. خود «آندره برتون» در یکی ازکتابهاش راجعبه شیوهی کارش گفته که فقط بر طبق هوسهای زمان عمل خواهم کرد. یعنی هرلحظه هرچیز به ذهنم رسید همان را مینویسم و هیچ طرح و نقشهای در نظر نخواهم گرفت.
بههمین دلیل سورئالیستها با ویرایش و بازنویسی هم بهشدت مخالف بودند. وقتی کتاب «نادیا»ی آندره برتون در سال 1928 منتشر شد، غلطهای چاپی زیادی داشت و بعضی از جملهها و کلمات روان نبودند؛ با این حال، برتون، 35 سال مقاومت کرد و این کتاب را ویرایش نکرد و تازه در سال 1963 بود که فقط در حد دقیقکردن بعضی کلمات و سلیس کردن تعدادی از جملهها و برطرف کردن غلطهای چاپی آنرا ویرایش کرد.
سورئالیستها، رمان را مبتذل میدانستند چون رمان و داستانکوتاه، خردمندانهترین انواع ادبی محسوب میشوند و در شکلگیری آنها عقل و تفکر منطقی بیش از هر ژانر دیگری نقش دارد. طرح رمان، سبک نویسنده، زبانی که نویسنده انتخاب میکند و موارد دیگر حاصل تفکر زیاد و بازنویسیهای مکرر است که اینها کار عقل و تفکر منطقی هستند و این از نظر سورئالیستها بسیار مذموم بود و مخصوصن واقعیت که اینجا مورد نظر ماست.
اینها فقط به شهود و عرفان اعتقاد داشتند. هرچیزی که به ذهنشان میرسید در یک جلسه مینوشتند، بدون اینکه بازنویسی و ویرایشاش کنند. فقط آن واقعیتی را قبول داشتند که بدون استفاده از عقل و تفکر، انسان آنرا در یک لحظهی ناخودآگاه میبیند و میشناسد و تصویری از آن در ذهناش ایجاد میشود. منظور از واقعیت برای سورئالیستها این بود و داستان واقعی هم به داستانهایی میگفتند که پدیدهها و اتفاقات را به شکلی که اشاره شد به داستان وارد کرده باشد.
داستان «زنبورها؛ بخش اول» هم آشکارا بههمین مسائل اشاره دارد. اگر باتوجه به این توضیحاتی که من عرض کردم این داستان را بخوانید مطمئنن مفهوم دیگری پیدا خواهد کرد. در بخشی از داستان، راوی میگوید: «پدرم فقط به چیزهایی معتقد بود که رنگ واقعیت داشت»؛ این پدر واقعن میتواند خود «آندره برتون» هم باشد. ضمن اینکه تصویری که از «نادا» در این کتاب ارائهشده دقیقن همان تصویریست که «آندره برتون» از «نادیا» ارائه کرده است.
مصطفا مستور:
انتشار کتاب «خوبی خدا» و اساسن داستانهایی از این دست، در ادبیات معاصر ما و در جریان داستاننویسی فعلی ایران از دو جهت کار ارزشمندیست؛ سودمندی اول اینکار برای نویسندههای ما هست که یاد بگیرند و باور کنند که میشود داستانهای جذاب، در عینحال ساده وبا ساختارهای محکم نوشت. چون گاهی فکر میشود ـ و این فکر را برخی از جوایز ادبی تشدید میکنند ـ که داستان خوب، داستانیست که غیرقابل خواندن باشد و از آن بدتر اگر قابل خواندن بود، قابل فهم نباشد. رویکردی که امروزه در نوعی از داستان و داستاننویسی ما دیده میشود و از طریق برخی از جوایز ادبی و داوریها و نقدها به آن دامن زده میشود، داستانهای ساده را داستانهای ضعیفی میدانند به این دلیلکه قابل فهم هستند. 
من تصور میکنم اساسن نوشتن داستانهای ساده بهمراتب از نوشتن داستانهای پیچیده، دشوارتراست؛ منظورم داستانهاییست که ساختار سادهای دارند اما چندلایه هستند و میتوانند بارها و بارها تعبیر و تفسیر شوند و همچنان دربارهی آنها بحث شود. برخلاف این، نوشتن داستانهای فرمگرا و پیچیده به لحاظ ظاهری، به نظر من کار سادهایست. یعنی عمیقترین حرفها را به زبان ساده زدن، همیشه خیلی دشوارتر است.
سودمندی دوم کارهای اینچنینی که از سودمندی اول آن پراهمیتتر است، این است که این نوع کتابها میتواند خوانندههایی را که به هر حال با ادبیات داستانی و داستان قهر کردهاند، بار دیگر با داستاننویسی و داستان آشتی بدهد.
«ریموند کارور» در سال 1986، یک آنتولوژی، یک گلچین از داستانهای کوتاه امریکا انتخاب و منتشر کرد؛ کارور در مقدمهی این گلچین ادبیاش نوشته که یکی از معیارهایی که در انتخاب داستانها ناگفته بود اما همیشه در نظر میگرفتماش، جذابیت روایی داستانها بود و از داستانها تجربی و پستمدرن، عامدانه دوری کردم.
اساسن جریانی که ما ویترینی از آنرا در «خوبی خدا» میبینیم، یک جریان قوی و غنی در ادبیات معاصر امریکاست و بهنظر من ادبیات ما بیش و پیش از هر چیز به این نوع داستانها و داستاننویسی محتاج است. سعی میکنم درادامهی صحبتهایام به ویژگیهای مشترک این جریان ادبی اشاره کنم.
نویسندههایی که در این مجموعه جمع شدهاند و به این گرایش تعلق دارند صرفنظر از همهی تفاوتهاشان در برخی از المانها و مولفهها مشترک هستند. تاکید من در صحبتهایام بر همین مولفههای مشترک هست.
یادمان باشد ساختار محکم غیر از ساختار پیچیده است، یعنی یک اثر میتواند خیلی قوی و محکم باشد و در عین حال ساده و بدون پیچیدگی باشد.
اولین ویژگی مشترک این داستانها درواقع ساختار سادهشان هست. مثلن در «تو گرو بگذار من پس میگیرم» ِ شرمن الکسی، زمان خطیست و یکروز از زندگی یک سرخپوست را روایت میکند. داستان «شیرینی عسلی» ِ هاروکی موراکامی، روایت خطی یک مثلث عشقیست بین سه شخصیت اصلی داستان؛ داستان «تعمیرکار»، روایت سادهی شرمن النی است که به شکل مسیحگونهای در داستان حضور دارد و زاویهدید داستان هم، یک زاویهدید کلاسیک دانای کل است و مطلقن با آن بازی نشده.
داستان «فلامینگو»، روایت ساده و فاقد هرگونه پیچیدگی ِ اول شخص راوی است از کودکیاش و ارتباطاش با مادرش. داستان کارور، «کارم داشتی زنگ بزن» باز روایت اول شخص است از گذشتهی خودش و همسرش که به شکل خودخواستهای میخواهند از هم متارکه کنند؛ داستان «زنبورها؛ بخش اول»، نوشتهی «الکساندر همن» باز روایت بریدهبریده اما سادهی راویست از زنگی پدرش. داستان «خوبی خدا» که اسم مجموعه از آن گرفته شده، باز روایتی خطی با زاویهدید کلاسیکیست که از ابداع داستان کوتاه این زاویه دید بهکار گرفته شده است.
داستان «جناب آقای رییسجمهور» یک نامهی بلند هست و اینجا «گیب هادسون» نامهی یک سرباز را که از جنگ خلیجفارس برگشته و تعادل ذهنی خودش را از دست داده روایت میکند. داستان «جهنم، بهشت» که مثل کارهای دیگر «جومپا لاهیری» از داستانهای خوب این مجموعه است با روایتی کلاسیک دارد از زندگی راوی.
در داستان «شیرینی عسلی» که داستان دوم مجموعه است، یکی از شخصیتها به اسم جانپی، نویسنده هست و داستان مینویسد و داستانهایاش همیشه در مسابقات داستاننویسی نامزد برندهی جایزه میشوند اما در آخر برنده نمیشوند به دلیل: «فقدان تازگی و نداشتن پیچوخمهای چشمگیر داستانی». در حقیقت موراکامی از زبان شخصیت داستاناش به طعنه و طنز این نوع داوریها را مورد تردید قرار میدهد.
«تاکاتسوکی» میگوید: «این آدمها عقلشان را از دست دادهاند. پیچ و خم دیگر چه صیغهایست؟ مردم معمولی اینجور قلنبهسلنبه حرف نمیزنند. خوراک سوکییاکی فاقد پیچ و خمهای چشمگیر گوشتی است! کسی تا حالا همچین چیزی شنیده؟!»
و به نظر من تمام داستانهای این مجموعه و آن جریانی که به آن اشاره کردم، فاقد پیچ و خمهای ساختگی و در واقع تکنیکهاییست که به روایت داستان تحمیل شدهاند.
ویژگی دوم داستانهای این کتاب، که از دو بخش تشکیل شده، یکی زبان خلاقهی آنهاست و یکی چندلایهبودنشان. در خصوص چندلایهبودن اصطلاح زیرمتن را استفاده میکنم. شما وقتی متنی را میخوانید، در عین حال که این متن در خدمت داستان هست و داستان پیش میرود، مثل شعرهای حافظ معنای دومی هم به ذهن متبادر میشود، بدون اینکه نویسنده تلاش کند اینرا به اثر خود تحمیل بکند.
در داستان «تو گرو بگذار، من پس میگیرم» شرمن الکسی، راوی دربارهی «آلوتها» که قبیلهای از سرخپوستها هستند میگوید: «آلوتها آخرین آوازشان تمام شد و باز مدتی ساکت ماندیم. سرخپوستها در ساکتماندن ید طولائی دارند.» که اینجا هم به آوازخواندن آلوتها شاره شده و هم اشارهایست به سکوت عمیق سرخپوستها در جامعهی معاصر امریکا و بیهویتی آنها که تمدن و اجتماع امریکا آنها را به حاشیه رانده است و آنها با سکوت زندگی میکنند.
در داستان «تعمیرکار» نوشتهی «پرسیوال اورت»، شرمن النی، همان شخصیت مسیحگونهی داستان که همهچیز را تعمیر میکند و حتا در یک مورد مردهای را زنده میکند، وقتی از او میخواهند همهچیز را درست کند میگوید: «آدم باید مراقب چیزهایی که درست میکند باشد.اگر سوپاپ یک موتور را درست کنی، اما یاتاقان بسته باشد، موتور همچنان کار میکند اما فشار بیشتر میشود... درستکردن کار پیچیدهایست»، که باز در حالیکه در ادامهی گزارش داستان هست، معناهای دیگری را به ذهن میآورد که درواقع همان سابتکستها و زیرمتنها هستند.
در داستان «کارم داشتی...» کارور، در بخشی از داستان روایت راوی از دورشدن همسرش اینگونه است: «من همانجا ایستادم تا موتورهای هواپیما روشن شد و ظرف یک دقیقه روی باند به راه افتاد. روی بندر هامبولت از زمین بلند شد و خیلی زود، نقطهی ریزی در افق شد». این محوشدن و ریزشدن، دقیقن اشارهایست به رابطهی راوی با همسرش و همسرش انگار دارد از زندگی او دور و دورتر میشود و به یک نقطه که قابل دیدن نیست تبدیل میشود.
در داستان «زنبورها؛ بخش اول»، راوی در بخشی از داستان از مادرش میگوید که: «جلوی تلویزیون که گزارش قتلعام سارایوو را پخش نشسته» و نمیتواند مکعب روبیک را حل کند. اگرچه این باز اشارهایست که در خود داستان اتفاق افتاده و مادر راوی نتوانسته این مکعب را حل کند،اما در معنای دوم یا زیرمتناش اشارهای دارد به اینکه مادرش نمیتواند این همه خشونت و مصیبت و دربدری را برای خودش حل کند.
در داستان «جهنم، بهشت» جومپا لاهیری، در یکی از صحنههای داستان، کاکو پراناب از مادر راوی عکس میگیرد: «مامان فقط تو یکی از عکسها هست... توی عکس، سایهی کاکو پراناب گوشهی تصویر افتاده و هیکل تیره و ناواضح او بر یک طرف بدن مادر سایه انداخته». در حقیقت سایهی کاکو پراناب به شکلی غیرواضح بر بخشی از زندگی مادر افتاده، و نمیشود پیشبینی کرد در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد. این هم از همان مواردیست که در عینحال که در روند داستان دارد دربارهی عکس توضیح میدهد، در عین حال معناهای دیگری هم از آن افاده میشود.
بعد از این ویژگی چندلایهبودن که به آن پرداختم،ب ه زبان داستانها و کاربرد خلاقانهی زبان مجازی اشاره میکنم. استفاده از زبان مجازی در این داستانها بسیار خلاقانه است؛ من فقط به تشبیهات اشاره میکنم که نوآورانه هستند. اساسن در این نوع از ادبیات نویسنده سعی میکند تشبیهسازی کند. یعنی تشبیهاتی را ابداع کند. علت اینکه به سمت ابداع این توع تشبیهها میرود و از تشبیههای استفادهشده و کلیشهای استفاده نمیکند این است که در موقعیتی گرفتار آمده که این موقعیت جز با تشبیهات تازه، قابل توصیف و توضیح نیست. درواقع همان فلسفهای که باعث میشود از سمت زبان حقیقی به سمت زبان مجازی برویم در همهی این داستانها دیده میشود.
ویژگی سوم این نوع از داستان و داستاننویسی، نمادگرایی مدرن است. در حقیقت، نویسنده سعی میکند نمادهایی را در طول داستان ابداع کند و تمام معنای داستان را در ظرف آن نماد بریزد، اما شما هرگز اینرا حس نمیکنید؛ یعنی هیچوقت به سطح نمیآید و از آن مواردیست که باید کشفاش کرد؛ یعنی پیدا کردن نمادهایی که در طول داستان هسند نه در عرض آن و به داستان تحمیل نشدهاند، از دل داستان جوشیدهاند و در عین حال همهی معنای داستان را با خودشان حمل میکنند.
نمادها سه دسته هستند: یا شیء هستند یا شخصیت (اعم از انسان یا حیوان) یا مکان. هر سه نوع نماد، در داستانهای این مجوعه استفاده شده. دز داستان «تو گرو بگذار...»، نماد شیء است؛ سرخپوست بیهویتی به اسم جکسن جکسن (که بیهویتیاش از ناماش هم هویداست)، در ویترین یک مغازه لباس سرخپوستیای را میبیند که فکر میکند لباس مادربزرگاش است. گویی هویت و اصالت سرخپوستها حالا دیگر فقط در ویترینها قابل دیدن است.
در داستان «تعمیرکار»، نماد شخصیت است. شرمن الکسی تبدیل شده است به یک شخصیت مسیحگونه که همهچیز را تعمیر میکند و حتا انسان مرده را شفا میدهد. در داستان «کارم داشتی...» کارور، اینبار حیوانات (اسبها) نماد هستند. در داستان «جناب آقای رئیسجمهور»، باز شخصیت نماد است. سرجوخه «جیمز لاورن» نمادیست از همهی سربازهای امریکایی که بعد از خشونتهایی که در جنگها مرتکب شدهاند، دچار تغییر هویت میشوند. «جیمز لاورن» مشاعرش را از دست داده و درواقع او نمادیست از سربازهایی که بر اثر جنگ بهشدت آسیب دیدهاند.
در بهترین داستان این مجموعه یعنی «زنبورها؛ بخش اول»، نمادها در چند مورد خیلیخوب در داستان نشستهاند.از جمله، در یک بخش از داستان آمده: «وقتی پدر و خانوادهاش سرانجام به خانه برگشتند با منظرهای روبهرو شدند. زنبورها پیش از مردن خودشان را به هم نزدیک کرده بودند تا گرم بمانند»، که خیلی صریح و روشن اشارهایست به جنگی که در آن منطقه («سارایوو»)، با آدمها هم همینکار را کرده. این نماد بهقدری زیبا در داستان نشسته که تفکیک آن کمی دشوار است.
و اما ویژگی چهارم این داستانها، ویژگی معنایی آنهاست. همهی این داستانها بهنوعی متعهد به زندگی هستند. «کاور» مقالهای دارد به نام «نوشتن» که در آن به «بارت» تعریض کرده و او را سرزنش میکند که چرا نگران این است که دیگر داستانهای پستمدرنیستی و تجربی نوشته نمیشوند. کارور میگوید: «در این داستانها اساسن زندگی وجود ندارد. ادبیات، آن ادبیاتیست که متعهد و وابسته به زندگی باشد و زندگی در آن تنیده شده باشد».
همهی داستانهای این کتاب اینگونه هستند. داستان «جهنم، بهشت» و داستان «تو گرو بگذار..» دربارهی تنهایی آدمها و زوال هویت هستند. «شیرینی عسلی» و «کارم داشتی...» دربارهی عشق هستند. «زنبورها...» و «جناب آقای رییسجمهور» دربارهی خشونت و جنگ؛ «فلامینگو» و «خوبی خدا» دربارهی مرگ و بیماری و داستان «تعمیرکار» دربارهی معنویت و مذهب.
وجه مشترک همهی این داستانها، متعهدبودن به زندگیست که در کنار استفاده از نمادهای مدرن و همینطور زبان تازه و چندلایهبودن، این داستانها را فارغ از جغرافیا و تاریخ نوشتهشدنشان همیشه زنده نگه میدارد. این وجه ممیزهی ادبیاتی است که امروز در امریکا وجود دارد و ما متاسفانه بهنوعی خودآگاه داریم از آن فرار میکنیم.
من با عرض پوزش از آقای حقیقت، به چند ایرادی هم که در ترجمهی کار دیدم اشاره میکنم که بخشیشان ایرادات ویرایشیست که چون این کتاب، کتاب پراقبالی بوده و مطمئنن به چاپهای بعدی میرسد، امیدوارم آنها دیده بشوند و حذف یا اصلاح شوند. بخش دیگر ایراداتم برمیگردد به ایرانیزه کردن ترجمه که ممکن است آقای حقیقت روی آن بحث داشته باشد و با آن موافق باشد اما من اصلن با ایرانیزه کردن ترجمه موافق نیستم.
در صفحهی 12 آمده: «شماها»، که خوب خود «شما» جمع است و نیازی نیست جمع را با «ها» جمع ببندیم.در صفحهی 82 آمده: «شرمن بلند شد رفت ته مغازه»، که خیلی راحت میتوانست بگوید «شرمن رفت ته مغازه»؛ ما در زبان محاوره شاید بگوییم «بلند شدم رفتم» اما در داستان میگوییم «رفتم» دیگر، این بلندشدن در دل همان رفتن است.
در صفحهی 96 میگوید: «فلامینگو نگاه کرد و جم نخورد»، من اطمینان ندارم اما فکر میکنم «جنب نمیخورد» درست است، گرچه در محاوره میگوییم «جم». در صفحهی 102، «دست میگذاشت روی پیشانی و گونهام تا خوابام میرفت» که به نظرم «تا خوابام میبرد» درست تر است. در صفحات 113 و 137 آمده: «چرا زنگش نمیزنی» و «از من هم خواست زنگش بزنم» که باید میشد «چرا بهش زنگ نمیزنی» و «از من هم خواست بهش زنگ بزنم». یکجا از کلمهی «گعده» استفاده شده که خوب، نوعی فارسیکردن کلمهی عربی «قعود» است که خیلیراحت میشد به جای آن از«محفل» یا «مهمانی» استفاده کرد.
موارد ایرانیزه کردن در کتاب، خیلی به چشم میآید. مثلن : «پایهای بریم چیزی بخوریم» که این «پایهای بریم» از آن زبان کاذبیست که الان در زبان فارسی آمده و تازه در زبان ما هم خیلی ریشهدار نیست و حیف است کلمات زبان مخفی یا زبان کاذب در یک اثر ادبی بیاید. در صفحهی 54 آمده: «فیلم هم جلوت بازی نمیکردیم» که بهنظر من این هم جملهای ایرانی آمد. در صفحهی 173 موردی آمده که این دیگر خیلی واضح است: «از دل برود هر آنکه از دیده برفت» که طبیعتن در متن انگلیسی این نبوده.
به گمان من داستانهای این مجموعه حتا اگر از دیده بروند از دل نمیروند؛ بهخاطر اینکه داستانهایی هستند که میشود بعدها و بعدها بهشان مراجعه کرد و دوباره از خواندنشان لذت برد، چرا که پایههای داستانی قوی دارند؛ نه به عنصر زبان بسته شدهاند که با کهنهشدن زبان، آنها هم از فرم بیفتند و نه بر فرمگرایی مد روز هستند که اگر مدشان برود، آنها هم فرو بریزد. داستانهایی هستند متعهد به زندگی و بهنظر من همیشه در دل خواهند ماند.
لينکده
دربارهی رمان «یک دقیقه سکوت»، کار تازهی «زیگـفـریـد لـنـتـس» آلـمانـی
«خـداحـافظ گـاری کـوپر» رومن گاری تحتتاثیر «ناتوردشت» سلینجر است
اگر هوس يک رمان كمحجم كردهايد كه هيجانانگيز، رمانتيک و جذاب باشد!
تحویل در خانه:داستانی از ریچارد ویلی
با ترجمهی خواندنی «بابک تختی»
ده داستان ترسناک برتر از نگاه گاردین
داوران نهمين جايزهی «نويسندهگان و منتقدان مطبوعات» مشخص شدند
مروری کوتاه بر «قـصههـای بانمـک»، کتابی با ترجمهی امیرمهدی حقیقت
گفتوگوی پاریس ریویوو با امبرتو اِکو
آشوبگـرای مـدرنیست: یـادداشتی دربارهی «هنريک ايبسن» نامدار
استاد فتحاللاه بینیاز|مجلهی ماندگار
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهافارس (گروه ادبیات و کتاب)
مهر (گروه فرهنگ و ادب)
ایبنا (خبرگزاری کتاب ایران)
میراث فرهنگی (سرویس کتاب)
بی بی سی (بخش فرهنگ و هنر)
دویچهوله (بخش فرهنگ و هنر)
روزنامهها
کارگزاران
اعتماد
اعتماد ملی
همشهری
سرمایه
حیات نو
تهران امروز (توقیف شده)
روزانه
رادیو زمانه
تابناک
عصر ایران
بالاترین
دو در دو
بلاگچین
بازنگار
بلاگ نیوز
مجلات ادبی - فرهنگی اینترنتی
جن و پری
ماندگار
هزارتو
مرور
دیگران
دیباچه
پندار
جشن کتاب
خزه
والس
آتیبان
فروغ
چند جای دیگر
انتشارات ققنوس
شهروند امروز
گل آقا
آیطنز
کارگاه
ایران تئاتر
آگهان
بخارا
اشا
کتاب نیوز
کتابهای رایگان
قفسه
Références françaises
L'Ambassade de France
Le Monde
Le Point
Le Figaro
RFI
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
powered by:
Movable Type 3.2
designed & developed by:
hamidreza [dot] com
Hosted by: YouPage™
نظرات
هر 9 داستان جذاب و در نوع خودش شاهکار است . من که واقعا لذت بردم
ساناز | August 25, 2008 07:45 AM
Afrinn , afrin I been recommending you blg to everyone that I know in Texas , can you link me
masssoud | December 10, 2006 08:14 PM
بگذار تا مکانها و تاريخ به خواب اندر شود
در آن سوي ِ پُل ِ دِه
که به خميازهي ِ خوابي جاودانه دهان گشوده است
باز هم بیا .منتظرم.
maryam | December 9, 2006 03:28 PM
مرسی از اینکه این گزارش را گذاشتید. عالی بود درست مثل داستان های این مجموعه که همه راستی
ملاحت | December 8, 2006 02:56 PM
داستان ها ؟ خوبند!.
اما من آنها را نخوانده ام:(
سارا | December 7, 2006 10:21 PM
تشکر فراوان. خسته نباشید
M.mirzakhani | December 7, 2006 02:09 PM
جدا گزارش کاملی بود. خسته نباشین
چندگانه | December 7, 2006 01:29 PM
حسابی دستت درد نکنه. مرسی.
با حرفهای پژمان زیاد موافق نیستم. اونجاییش که میگه ۴داستان اول در سطح تکنیک موندهن. داستان "تو گرو بگذار من پس میگیرم" [داستان اول] شاهکاره. اصلاً هم بحث تکنیک توش مطرح نیست. داستان کاملاً "روح" داره. مسلماً خود امیرمهدی هم این نظر رو داشته که اون رو به عنوان اولین داستان گذاشته دیگه. من از دو نفر شنیدم که این داستان، بهترین داستان کوتاهی بوده که در عمرشون خوندهن... همین.
قصههای عامهپسند | December 7, 2006 01:13 PM
خسته نباشی رفیق
پدرام | December 7, 2006 12:24 PM