ادبيات و هنر
داود پنهانی
آدم و حوا
كتابلاگ
حسین نوشآذر
منیرو روانیپور
شمیده
سعید کمالیدهقان
فرهاد جعفری
بهاره آروین
جواد عاطفه
مریم منصوری
ماکان مهرپویا
مجتبا پورمحسن
خلیل پاکنیا
رمزآشوب
دوات
احسان عابدى
غلاف تمام فلزى
مهستى شاهرخى
پونه بريرانى
تادانه
اميرمهدى حقيقت
مينيمالها
سپینود
حسن فرهنگی
منو
تیلهباز
شبنویس
کتابخوانه
یار مهربان
مسخ
محسن بنیفاطمه
سودارو
آخرین مترو
كتابهاى عامهپسند
پروژکتور
عباس معروفى
باشگاه کتاب
اسد امرایی
شیرین کریمی
مهدی مرعشی
اكبر سردوزامى
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
علیرضا مجیدی
پابرهنه بر خط
عصیان
سردبیر: خودم
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
از پشت یکسوم
خورشید خانم
دژاوو
سیبستان
آیدین فرنگی
خواب زمستانی
شرح
پونه ابدالی
آبچینوس
زیتون
ختمالغرایب
تندیس
سایه
روزنامهنگار نو
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
فهیمه خضرحیدری
ف م سخن
عطا صادقی
شهلا باورصاد
سیدمهدی حسینی
الفبا
سرزمین رویایی
مریم گلی
چندگانه
مریم جعفراقدمی
آشپزباشی
مریم حسینخواه
خشم و هیاهو
شراگیم
هنوز
جستوجوی کلمات
بیلی و من
سورئالیست
کوچه
نقطه ته خط
زننوشت
شیرین احمدنیا
پرگلک
گفتار
روبو
الپر
دیهور
مهدی علومی
by BlogRolling
« مروری بر مجموعهداستان «کوارتت مرگ و دختر» نوشتهی فتحالله بینیاز | Main | نگاهی کوتاه به مجموعهداستان «من عاشق آدمهای پولدارم» نوشتهی «سیامک گلشیری» »
گفتوگو با «بهمن شعلهور»، نویسندهی رمان «سفر شب»
حسین جاوید – روزنامهی «تهران امروز» - 13 دی 1386
«بهمن شعلهور» از آندسته انسانهایی است که جز با صفت «نابغه» نمیتوان حق مطلب را در موردشان ادا کرد. اولین کتاباش «ترجمان رنجها» را که ترجمهی داستانهای کوتاه نویسندگان بزرگ دنیا بود، در چهاردهسالگی چاپ کرد. هفده ساله بود که ترجمهی بینظیری از رمان دشوار «خشم و هیاهو»ی ویلیام فاکنر ارائه کرد و به فاصلهی اندکی «سرزمین هرز» تی. اس. الیوت را هم ترجمه و منتشر کرد.
در همین سالها او بخش عمدهی رمان «سفر شب» را هم نوشت که به تصدیق بسیاری از بهترین رمانهای ادبیات معاصر ایران است. در پی انتشار «سفر شب» ـ که هجویهای علیه ساختار اجتماعی، سیاسی دوران پهلوی و شخص شاه است ـ او ناگزیر به امریکا گریخت و در همانجا ماندنی شد. چهل سال در دانشگاههای مختلف تحصیل و همزمان تدریس کرد و چند دکترا در رشتههای پزشکی و ادبیات و فلسفه گرفت. هفت کتاب شعر و یک رمان ـ همه به زبان انگلیسی ـ منتشر کرد و چند بار نامزد دریافت جوایز مهمی نظیر پولیتزر، پن – فاکنر و جایزهی ملی کتاب امریکا شد.
در تمام این سالها جامعهی ادبی ایران در بیخبری کامل نسبت به سرگذشت این نویسندهی خلاق به سر میبرد تا اینکه هفتهی گذشته او بعد از چهل و اندی سال دوباره به ایران بازگشت تا به قول خودش سالهای غیبتاش را جبران کند. حضور دوبارهی «بهمن شعلهور» در ایران با استقبال اهالی فرهنگ و ادبیات مواجه شده است. حرفهای او را بخوانید.

(بهمن شعلهور و حسین جاوید؛ عکس: تهران امروز؛ محمدرضا شاهرخینژاد)
***
آقای شعلهور! بیش از 40 سال از ایران دور بودید و تا همین اواخر کسی از شما خبری نداشت. چه شد که تصمیم گرفتید از کشور بروید و چرا در این مدت از محافل ادبی ایران دوری میکردید؟
من در سال 1968 زمانی که دبیر اقتصادی پیمان سنتو بودم، با گذرنامهی سیاسیای که داشتم به امریکا گریختم. اصلاً من به این قصد این پست را پذیرفته و به ترکیه رفته بودم که وقتی کتاب «سفر شب» منتشر میشود، بتوانم فرار کنم. زیرا میدانستم با انتشار این کتاب، جانام در خطر است. وقتی به امریکا رسیدم آنجا یکی دو سالی ناپدید شدم برای اینکه رژیم شاه به من دسترسی نداشته باشد. بالاخره بعد از دو سه سال رد من را پیدا کردند و گذرنامهی سیاسیام را از من گرفتند.
چند سال گذرنامه نداشتم و دولت شاه سعی کرد من را با همکاری دولت امریکا به ایران برگرداند اما موفق نشد. چون اگر میخواستند من را برگردانند باید به من وصلهی کمونیستی میچسباندند و بعد باید توضیح میدادند که اگر من تمایلات کمونیستی داشتهام چهطور به من اجازه داده بودند که دو سال در پیمان نظامی ضد کمونیستی سنتو کار بکنم. دورهی انترنی را در دانشکدهی پزشکی گذرانده بودم اما مدرک دانشگاهیام را نگه داشتند و دکترای طبام را به من نمیدادند و میگفتند باید به ایران برگردی و تکلیف نظام وظیفهات را روشن کنی.
البته این بهانهای بود که من را برگردانند و سرم را زیر آب کنند. من مجبور شدم آنجا دانشکدهی طب را دو مرتبه تکرار کنم و از آنجا دکترای طبام را گرفتم. بعد دکترای ادبیات و فلسفه را که نیمهتمام خوانده بودم دنبال کردم. چند سال درگیر کار دانشگاهی بودم تا بتوانم مدرکی بگیرم و زندگیام را تامین کنم. چندین سال در تلویزیونهای امریکا و کانادا مفسر سیاسی بودم و ده دوازده سالی هم علیه دولت شاه فعالیت میکردم. آن فعالیت سیاسی هم وقت من را میگرفت. بعد از انقلاب مجبور شدم تابعیت امریکا را بپذیرم چون در یک بیمارستان دولتی کار میکردم و اگر تبعهی امریکا نمیشدم کارم را از دست میدادم. این موضوع نیز برایام محدودیتهایی ایجاد کرد.
هفت هشت کتاب به زبان انگلیسی چاپ کردم که این کتابها هم مقدار زیادی وقت من را گرفت. علت عدم آمیختنام با ادبیات و مجامع ادبی ایران دوری بود و گرفتاری. دوستانی بودند که میآمدند امریکا و همدیگر را میدیدیم، مثلاً احمد شاملو، اما تماس چندانی با ایران نداشتم و فرصت مطالعهی ادبیات ایران را هم نمییافتم. به همین دلیل برگشتهام که چیزی را که در بیست سی سال گذشته از دست دادهام، تاحدودی جبران کنم.
وضعیت ادبی ایران را پیگیری میکردید و میدانستید در داخل کشور چه تغییرات و اتفاقاتی در عرصهی ادبیات رخ داده است؟
بسیار کم. اطلاع داشتم که بعضی از نویسندگان هر کدام برای خود مکتبی دارند و با هم به جنگ و جدال میپردازند، کاری که همیشه در ایران مد بود. مختصری هم در جریان شعر معاصر ایران بودم که به چه سمت و سویی میرود. البته آنهایی را که میشناختم مثلاً نادر نادرپور، شاملو، اخوان ثالث و ... میدانستم دقیقاً کجا هستند و چه میکنند اما با نسل جدید خیلی کم آشنایی دارم.
باید مطالعه کنم و اطلاعات دقیقتری کسب کنم تا ببینم مثلاً حرفی که کسی زده و گفته فروغ در اواخر عمرش از احمدرضا احمدی تقلید میکرد واقعیت دارد یا خیر! باید تلاش زیادی بکنم تا به آن نقطهای برسم که بدانم در ادبیات روز ایران چه اتفاقاتی دارد میافتد و من کجای کار میتوانم موثر باشم.
در خارج از کشور چه فعالیتهایی در زمینهی ادبیات داشتید؟
من علاوه بر اینکه روانپزشک بودم و در دانشگاه نیز استاد روانپزشکی بودم، با توجه به دکترای ادبیات و فلسفهام استاد ادبیات هم بودم و ادبیات انگلیس و امریکا را تدریس میکردم؛ البته بهطور نیمهوقت درس میدادم چون کار اصلیام طبابت بود. شش هفت تا کتاب به زبان انگلیسی چاپ کردم که آخرین آنها Rooted in Volcanic Ashes (ریشه در خاکستر آتشفشان) نامزد دریافت جایزهی پولیتزر و جایزهی ملی کتاب امریکا بود.
رمان آخرم به عنوان «بیلنگر» هم نامزد جایزهی پولیتزر و جایزهی پن - فاکنر شد. در امریکا وقتی میخواهند جایزهای بدهند بین خودشان گروهبندیهایی دارند و آنرا به امثال من که از خارج آمدهاند نمیدهند. مثلاً «سال بلو» چند بار نامزد جایزهی پولیتزر شد اما هیچوقت آن را نبرد تا اینکه جایزهی نوبل گرفت. این است که آدم میتواند جایزهی نوبل ببرد اما جایزهی پولیتزر را هیچوقت به او ندهند! رمان «سفر شب» را هم به انگلیسی ترجمه کردهام که در سال 1984 در کنار کتابهای نویسندگانی مثل صادق هدایت، صادق چوبک و ... در سری دانشگاه کلبمیا چاپ شد.
کسی از من پرسید که شما خودتان را شاعر انگلیسی میدانید یا شاعر ایرانی؟ گفتم که من از نظر شعری شاعر انگلیسی بودهام اما اگر رمان «بیلنگر» که به زودی به فارسی ترجمهاش خواهم کرد، در ایران منتشر شود من را به عنوان یک نویسندهی ایرانی میشناساند. ارزش و اهمیت «بیلنگر» اگر بیشتر از «سفر شب» نباشد ـ که به نظر من هست ـ اقلاً به اندازهی آن خواهد بود و گمان میکنم نسل جدید ایران به این کتاب بیشتر از کتاب «سفر شب» توجه خواهد کرد. فقط امیدوارم این کتاب دیگر گذرش به کهنهفروشیها نیافتد!
مایلام کمی هم راجع به رمان «سفر شب» صحبت کنیم. فرمودید که رفتنتان از ایران هم از تبعات انتشار این رمان بود. ماجرای نوشتن «سفر شب» چه بود؟
نوشتن «سفر شب» را من در هفده هجده سالگی و در همان زمانی شروع کردم که «خشم و هیاهو»ی فاکنر و «سرزمین هرز» تی. اس. الیوت را ترجمه میکردم. کتاب را نوشتم و چندین سال ماند و راستاش نه تنها ناشرها به انتشارش تمایلی نداشتند، خودم هم جرات نمیکردم کتاب را به آنها ارائه کنم. کسی که تشویقام کرد «سفر شب» را چاپ کنم، جلال آلاحمد بود.
یک روز در کافهی نادری نشسته بودم که «جلال آلاحمد» آمد و با همان لحن مخصوصاش گفت که: «جوون، چرا این کتابات رو چاپ نمیکنی»؟ من گفتم که یاد حرف «ژان پل سارتر» بیفت که: زمانی آدم به مرحلهای در زندگی میرسد که برایاش هیچ فرقی نمیکند یک فنجان قهوه بخورد یا یک شاهکار بهوجود بیاورد. جلال گفت آن کسی که این را گفته هم شاهکارش را به وجود آورده و هم فنجان قهوهاش را نوشیده! تو هم اول شاهکارت را چاپ کن و بعد این حرف را بزن! این موثرترین حرف بود در چاپ «سفر شب» و یکدفعه از اینکه زندان بروم و شکنجه بشوم، ترسم ریخت.
در همان موقع وزارت خارجه دنبال من آمد و پست وابستهی فرهنگی در ترکیه را به من پیشنهاد کرد. من دیدم بهترین کار این است که این پست را بپذیرم و به ترکیه بروم تا در زمان چاپ کتاب آنجا باشم و بتوانم فرار کنم. پذیرفتن آن پست به دلایلی لغو شد و سال بعدش آمدند و به من گفتند که به عنوان دبیر اقتصادی پیمان سنتو به ترکیه برو. آلاحمد به من هشدار میداد و میگفت که میبرندت آنجا و آلودهات میکنند و من گفتم نه، من میروم و اگر دیدم اوضاع بد است همان ماه اول فرار میکنم. ماندم آنجا تا کتاب چاپ شد.
پستام در انتشار این کتاب کمک زیادی به من کرد زیرا ماموران ادارهی سانسور شاه گمان میکردند طبیعتاً آدمی که دبیر اقتصادی پیمان سنتو است نمیتواند زیاد مهمل بگوید! کارتام را چسباندم روی کتاب و دادماش به ادارهی سانسور و از طریق دوستانی که داشتم، اعمال نفوذ کردم که کتاب را در طی پنج روزی که من برای کنفرانس در ایران بودم بررسی کنند. فصل آخر کتاب یعنی فصل دوازده را که هجو شاه بود و خطرناکترین فصل است، با فصل یازدهم جا به جا کردم، زیرا فکر کردم که اینها چند فصل را میخوانند و چون وقت ندارند میروند سراغ فصل آخر و عین همین اتفاق هم افتاد!
فقط معاون ادارهی سانسور کتاب را کلمه به کلمه خواند و او فهمید که در این کتاب چه گفته شده اما جرات نکرد بگوید که به که گفته شده! از ترس اینکه مبادا اگر بگوید که منظور شاه است و نتواند ثابت کند و من زورم از او بیشتر باشد خودش در خطر است. وقتی بالاخره من بعد از کش و قوس فراوان اجازهی چاپ کتاب را گرفتم و بردم «کتاب خوشه» برای احمد شاملو و سیروس طاهباز، آنها به من گفتند که مطمئنی این اجازه را جعل نکردهای؟!
من به ترکیه بازگشتم و کتاب چاپ شد و توزیع شد و تا مدتی خبری نبود و صدایی از کسی در نیامد؛ تا اینکه جلال آلاحمد مقالهای در مجلهی «آرش» نوشت و در لفافه به هجوهایی که نسبت به شاه در این کتاب صورت گرفته بود، اشاره کرد. تا آن موقع سازمان امنیت یا متوجه شده بود و یا نوشتهی آلاحمد توجهشان را جلب کرد و از آن پس بود که حتا در امریکا برای من مشکلات عدیدهای پیش آمد.
خاطرتان هست که در آن زمان انتشار «سفر شب» که رمانی متفاوت از آثار خلقشده تا آن زمان بود با چه برخوردی مواجه شد؟ آیا با استقبال مواجه شد یا خیر؟
شنیدم که گفته شده که من به دلیل اینکه «خشم و هیاهو»ی ویلیام فاکنر را ترجمه کرده بودم در «سفر شب» از فاکنر تاثیر گرفتهام. در رمان «سفر شب» در به کارگیری تکنیک سیلان ذهن من بیشتر از «جیمز جویس» متاثرم تا از فاکنر و خود فاکنر هم این را از جویس یاد گرفته است. من پیش از اینکه فاکنر را ترجمه کنم خیال داشتم رمان «یولیسس» جیمز جویس را ترجمه کنم که کتاب بسیار حجیمتری است و بعد رفتم سراغ فاکنر. فکر میکنم تکنیک سیلان ذهن اولینبار با رمان «سفر شب» وارد زبان فارسی شد.
البته صادق چوبک پیش از آن در رمان «سنگ صبور» از این شیوه استفاده کرده بود.
در زمان انتشار «سفر شب» من کتاب «سنگ صبور» را نخوانده بودم. . اگر ٱن زودتر درآمده، من در جریان نیستم. من هنوز هم کتاب چوبک را تمام نکردهام با اینکه تلفنی با او دوست بودم. از امریکا که میآمدم این کتاب را گرفتم که بخوانم و چند فصلاش را هم خواندم اما هنوز تماماش نکردهام.
شخصیت هومر در سفر شب چه قدر وامدار زندگی و تجربههای شخصی خودتان است؟
جملهی معروفی هست که میگویند کتاب اول یک نویسنده همیشه یک مقداری اتوبیوگرافیک است؛ البته اتوبیوگرافیک به این معنی نیست که باید وقایع کتاب با تجربههای نویسنده یک به یک مطابقت داشته باشد. هنگامی که «جیمز جویس» رمان «یولیسس» را چاپ کرد، تمام دوستها و فامیلهایاش در ایرلند را از دست داد. برای اینکه همه عصبانی شده بودند که فلان شخصیت من هستم!
در سفر شب جملاتی هست که من در شهرنو شنیدهام و این را میگذارم مثلاً در دهان همسر یک وکیل دادگستری. کسانی بودند که میگفتند چون پدر من هم مثل پدر هومر وکیل دادگستری بود، یا پدر و مادر من هم از هم جدا شده بودند، در این رمان من دارم راجع به خودم صحبت میکنم. خانم «ماریان مور» تعریفی از شعر دارد که در آن میگوید: شعر در باغهای تخیلی وزغهای واقعی به آدم ارائه میدهد! «سفر شب» هم باغی تخیلی است اما وزغهایاش واقعیاند.
بعد از سفر شب داستاننویسی را ادامه ندادید؟
داستاننویسی را با رمان «بیلنگر» ادامه دادم.
فقط همین یک رمان نوشتید؟
بله، اما دو رمان نیمهکاره هم دارم. سه تا کشوی کمد پر از نوشتههای نیمهکاره دارم. من خیلی سریع مینویسم. قسمت عمدهی «سفر شب» را در چهار، پنج هفته نوشتم و بعد قسمت آخرش را اضافه کردم. رمان «بیلنگر» را هم در شش هفته نوشتم. قصد دارم کار طب را که الان بهصورت پارهوقت انجام میدهم رها کنم و بهطور تمام وقت به کار ادبی بپردازم و این دو رمان نیمهتمام را هم تمام کنم.
با توجه به اینکه «سفر شب» رمان بسیار شاخصی بود، انتظار میرفت «بهمن شعلهور» حضور پررنگتری داشته باشد و آثار دیگری شبیه این رمان بنویسد. چرا این اتفاق نیفتاد؟
اغلب نویسندهها و هنرمندها تا حدی به افسردگی دو قطبی دچار هستند، یعنی زمانی شاد و زمانی دیگر افسرده و غمگیناند. محرکهای خارجی روی اینها اثر عمیقتری میگذارد؛ چیزی که آدم عادی را افسرده میکند این آدمها را خیلی افسردهتر میکند و در مقابلاش آن چیزی که آدم عادی را به شوق میآورد در اینها دو چندان تاثیر میگذارد. چنان که مولانا میگوید: «رفتم و سرمست شدم، وز طرب آکنده شدم».
من هم تا حدی دچار افسردگی ـ شیدایی هستم و مواردی پیش آمده که چند سال هیچ کاری در زمینهی ادبیات نکردهام. من در زندگی چندین بار این مرحلهی خیامی را تجربه کردهام و چند سالی کار ادبی نکردهام و آن مواقع دنبال کار آکادمیک و حرفهایام رفتهام. زندگی من فقط این نبوده که اثر به وجود بیاورم در حالی که خیلیها هویتشان، شخصیتشان، خوشیشان بسته به موفقیت ادبیشان است. برای من هیچوقت این موضوع مطرح نبوده و الان هم نیست. در زمینههای بسیاری فعالیت داشتهام که هر کدامشان به نوعی من را اقناع کردهاند و از این جهت بسیار خوشبختام.
ظاهراً با نشر چشمه برای چاپ چند اثرتان به توافق رسیدهاید. تصمیم دارید چه کتابهایی را در ایران منتشر کنید؟
تجدیدچاپ ترجمهی «سرزمین هرز» تی. اس. الیوت، تجدیدچاپ رمان «سفر شب»، چاپ رمان «بیلنگر»، تجدیدچاپ کتاب «ترجمان رنجها» ـ که کتاب کوچکی است از داستانهای همینگوی و استاینبک و ... ـ آثاری است که فعلاً بنا بر انتشارشان است. کتاب شعر کوچکی هم دارم با نام «حماسهی مرگ، حماسهی زندگی» که سالها پیش منتشر کرده بودم و شاید با نام «غزل مرگ، غزل زندگی» تجدید چاپ شود. کارهای جدیدی هم که احتمالاً بنویسم اینجا منتشر خواهم کرد.
قصد دارد در ایران بمانید؟
علاقه دارم بمانم اما بستگی به این دارد که احساس بکنم جو فرهنگی به من آزادی قلم میدهد که فعالیت بکنم. من فوقالعاده چیزهای مثبت در ایران دیدهام اما بین نویسندهها و مترجمها و ناشرها مقداری نارضایتی هست و اینها از محدودیتها گله دارند. اگر محدودیت به قدری باشد که نتوانم فعالیت ادبی بکنم به امریکا برمیگردم اما اگر اجازه بدهند کار کنم، میمانم.
لينکده
دربارهی رمان «یک دقیقه سکوت»، کار تازهی «زیگـفـریـد لـنـتـس» آلـمانـی
«خـداحـافظ گـاری کـوپر» رومن گاری تحتتاثیر «ناتوردشت» سلینجر است
اگر هوس يک رمان كمحجم كردهايد كه هيجانانگيز، رمانتيک و جذاب باشد!
تحویل در خانه:داستانی از ریچارد ویلی
با ترجمهی خواندنی «بابک تختی»
ده داستان ترسناک برتر از نگاه گاردین
داوران نهمين جايزهی «نويسندهگان و منتقدان مطبوعات» مشخص شدند
مروری کوتاه بر «قـصههـای بانمـک»، کتابی با ترجمهی امیرمهدی حقیقت
گفتوگوی پاریس ریویوو با امبرتو اِکو
آشوبگـرای مـدرنیست: یـادداشتی دربارهی «هنريک ايبسن» نامدار
استاد فتحاللاه بینیاز|مجلهی ماندگار
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهافارس (گروه ادبیات و کتاب)
مهر (گروه فرهنگ و ادب)
ایبنا (خبرگزاری کتاب ایران)
میراث فرهنگی (سرویس کتاب)
بی بی سی (بخش فرهنگ و هنر)
دویچهوله (بخش فرهنگ و هنر)
روزنامهها
کارگزاران
اعتماد
اعتماد ملی
همشهری
سرمایه
حیات نو
تهران امروز (توقیف شده)
روزانه
رادیو زمانه
تابناک
عصر ایران
بالاترین
دو در دو
بلاگچین
بازنگار
بلاگ نیوز
مجلات ادبی - فرهنگی اینترنتی
جن و پری
ماندگار
هزارتو
مرور
دیگران
دیباچه
پندار
جشن کتاب
خزه
والس
آتیبان
فروغ
چند جای دیگر
انتشارات ققنوس
شهروند امروز
گل آقا
آیطنز
کارگاه
ایران تئاتر
آگهان
بخارا
اشا
کتاب نیوز
کتابهای رایگان
قفسه
Références françaises
L'Ambassade de France
Le Monde
Le Point
Le Figaro
RFI
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
powered by:
Movable Type 3.2
designed & developed by:
hamidreza [dot] com
Hosted by: YouPage™
نظرات
آقا يكي جلوي اين رواني مادر مرده را كه در تمام وبلاگ ها عقده هاي شكست خوردنش را منويسد را بگيرد.نكند يكي از برادران وزارت باشد؟؟؟تناقض ها و اراجيفي كه در كلامش هست خيلي مشكوك مي زند. با چندين نام هم كامنت مي گذارد.يا از برادران يا خواهران است يا يك ديوانه كه جرات ندارد و مثل سنت ما در پسله گنده گويي مي كند. بايد فكري براي اين آدم ها كه اتفاقن كم تعداد اما پر كاريا بي كارو شكست خورده خدايي اند بكنيم.-مطمئنم باز هم مي آيد و فحش مي دهد-.
كاوه پور جوادي | January 22, 2008 12:55 PM
فکر می کردم قراره یه مصاحبه تکراری بخونم... اما جالب بود
HooMan | January 21, 2008 10:14 AM
آقا ی حسن فرهنگی فقط می توانم بگویم نقدی بسیار خوب و سنجیده روی کتاب مزخرف بنی عامری نوشتی . باند مخوف احمدغلامی - یزدانی خرم - حسن محمودی - یاسر نوروزی- علی شروقی - سمیه نوروزی - محسن آزرم - رضا شکراللهی - محسن حکیم معانی باید روزی به مردم ایران جواب پس بدهند . ناشرهای رانتخواری که با 40000 هزار تومان سرمایه شروع کردند و حالا نشرهای چشمه و قطره و ثالث و نیلوفر میلیاردی را اداره می کنند، باید در کنار این ادوباش و اراذل پاسخگو باشند.
در ضمن محسن جان حرف مهدی یزدانی را باور نکن . خواهر ... از او فقط احمد غلامی است و خودش .
ghobadi | January 21, 2008 03:22 AM
خب انگار اين طبيعيترين رفتار ممكن است كه ميتوان از ما انتظار داشت....رها كردن اصل يعني مصاحبه و چسبيدن به فرع....ريختن پتهي هم ديگر روي آب...آدم ميماند چه بگويد....عيش حاصل از خواندن اين مصاحبه با ديدن اين كامنتها كور شد به خدا
پونه بريراني | January 20, 2008 10:11 AM
منیرو خانم شما جدا فکر می کنید با نوشتن این ترهات و مطالب مزخرف دارید رابطه تان را با دنیای ادبیات حفظ می کنید؟ فکر نمی کنید دارید پا چای پای آن مرحوم بدمیراث - گلشیری تریاکی و عیاش را می گویم - می گذارید که همه اش دنبال تور زدن نوقم های خوشگل و عرق و تریاک بود و خیال می کرد دارد کار ادبی می کند؟ تو را به خدا دست از ایران و ادبیات ایران بردارید و ما بدبخت ها را به حال خودمان بگذارید . زد و بندی اگر با باند مشکوک و بدنام احمد غلامی - مهدی یزدانی خرم - حسن محمودی - محس آزرم - علی شروقی - یاسر نورزوی- محسن حکیم معانی - سمیه نوروزی و فرشته احمدی دارید شخصا رد و بدل کنید نه در این جا . حالم داره به هم می خوره . دارم بالا می آورم روی همه تون .
- - - - - - - - - - - - - -
****
| کتابلاگ| : من پاک کردن کامنت را نوعی سانسور میدانم و دیدهاید که تا به حال حتا کامنتهایی را که توهین تند و مشخص به خودم بوده است، پاک نکردهام. با این حال از دوستی که این کامنت و کامنتهای پیشین را با اسامی مختلف گذاشته، خواهش میکنم دستکم در وبلاگ من به دیگران توهین نکند.
bahareh | January 20, 2008 03:10 AM
خانم فرشته توانگر حرف هایت کاملن درست است. بدون تعارف همین کتاب آخر خانم سلیمانی را در نظر بگبر . بازی عروس و داماد. اصلن ارزش ادبی ندارد. می توانم ثابت کنم . البته دیگران این کار را کرده اند. اما آقای محمدخانی برایش در شهر کتاب جلسه نقد می گذارد.(برای کتاب قبلی اش هم گذاشته بود.) و از 4 منتقد دعوت می کند. روزنامه کثیف اعتماد که ثابت شده مقاله نویس های بدنامش - یاسرنورزوی و علی شروقی و محسن حکیم معانی و سمیه نورزوی و دختر بدنام ادبیات ایران فرشته احمدی - از جاهای دیگری هم ازتزاق می شوند در وصف آن چندین و چند مطلب نوشته اند. گروه جیره خوار مهدی یزدانی خرم هم در کارگزاران تا توانسته تبلیغش را کرده است. ناشرش هم که کیائیان است. میلیاردری که باند خودش را دارد. پای دیگر این معامله ادبی سایت مشکوک خوابگرد است به مدیریت رضا شکرالهی کارمند سابق بخش فرهنگی وزارت اطلاعات که همین حالا هم در نشر افق ( متعلق به هاشمی نژاد کارمند سابق اداره تدارکات بخش فرهنگی وزرات اطلاعات ) کار می کند. پس یک هو شما می بیند از هر طرف بمباران شده اید برای چند داستانک مسخره . در همان حال اطلاع دارید که خود خانم سلیمانی از دو -سه سال پیش در رادیو فرهنگ کار می کند و حالا در کنار احمد شاکری و راضیه تجار و رضا سرشار داور چندین جایزه دولتی هم هست.
چه باور کنید و چه نکیند من خصومتی نسبت به این خانم ندارم . اصلن کار و حرفه من با او یکی نیست . از بستگان هم نیست که فکر کنید حسودی ام شده است. البته با اسم مستعار کامنت گذاشتم. حالا یک سوال دارم . چه طور روی کتاب های نویسنده های خوب کشور ما - بدون تعارف خانم شریف زاده و خود شما و طاهره علوی و سودابه اشرفی و شهلا پروین روح و محوبه میرقدیری و لیلا صادقی و میترا داور و .... این همه تبلیغ (تو بخوان معامله ) نمی شود؟ آیا این چیزها نباید امثال من را به شک بیندازد؟ چند نقد روی گرنیکا نوشته شد و چند تا روی چنار دالبتی ؟ چند نقد روی مجموعه داستان میترا داور یا خود شما و پروین روح نوشته شد ؟ اگر اسم این همه هیاهو حول کتاب بلقیس خانم معامله نیست پس چیست . اصلاح طلب های رانت خوار که نان مردم را دزدیدند و روزنامه راه انداختند و دزدهایی مثل احمد غلامی و یزدانی خرم را سکاندار ادبیات ایران کرده اند از بدترین نوع معامله گران این وضعیت آلوده اند. من واقعن دلم به حال خانم روانی پور می سوزد که با ساده لوحی - شاید هم معامله گری - هنوز به این دار و دسته نان قرض می دهد.
jamileh safa kar | January 19, 2008 02:49 AM
مصاحبه ی خوبی بود...
پدرام | January 19, 2008 02:08 AM
این صفحه را باز کرده ام و زل زده ام به عکس تو... حتی نمی دانم بگم تو یا شما... حسین جاوید... حتی نمی دانم چه بگویم... عاجز شده ام...
zahra | January 17, 2008 06:29 PM
خانم روانی پور ، با کامنت آقای بی نام در وبلاگ شما کاملا موافقم. یادتان می اید گلشیری و همدستانش چه چوری پوست از مخالفبن می کندند؟ یه نکته دیگر . چرا مردم دنیا باید کتاب های کسل کننده و بی داستان گلشیری و شما و مندنی پور و ابوتراب خسروی و مزخرفات بنی عامری و کاتب و محمدرضا صفدری را بخوانند ؟ مگر داستان نوشتید؟ فقط لفاظی کردید . آخرین تان مهدی خان یزدانی خرم بزرگ مقام داران سلاخ خانه ادبیات ایران و نوچه هایش یاسر نوروزی و علی شروقی و حسن محمودی و محسن حکیم معالی و محس آزرم و سمیه نوروزی (زیر رهبری قائذ اعظم احمد غلامی ) است که ادبیات ایران را از طریق ترببون هاشون به لجن کشیدند. اخیرن هم که بانو ی اعظم بلقیس خانم سلیمانی به این جمع پیوستند تا همه چیز همان طور پیش برود که گلشیری خدابیامرز می خواست : حذف داستان و لفاظی های طولانی و در همان حال دشنام به براهنی و احمد محمود و صادق چوبک . شنیده ایم کتاب های ترجمه شده استاد گلشیری در خارج باد کرده است . تعجب ندارد . او برای شما تازگی داشت برای دنیا کهنه شده بود.
نراقی | January 15, 2008 12:23 AM
مرسی از لینک
گلابتون | January 12, 2008 04:24 AM
سلام
باعث خوشحالی هست که با وبسایت شما آشنا شدم و خسته نباشید میگم به شما برای گسترش فرهنگ کتابخونی.
بنده وبلاگ کوچیکی دارم که هم مسیر با فعالیت شما خدمات دانلود رایگان کتاب رو در اختیار کاربران قرار میدم و از طریق یکی از خوانندگان وبلاگم با وبسایت شما آشنا شدم.
غرض از مزاحمت این بود که با کمک برخی از دوستان قصد داریم به مناسبت سالگرد تولد صادق هدایت مراسم بزرگداشتی رو بصورت محدود در کافه نادری تهران برگزار کنیم و به همین منظور دست کمک به سوی وبسایت ها و وبلاگ های هم مسیر دراز کردیم تا در حد توان برای هر چه بهتر برگزار شدن این مراسم به ما کمک کنند. در حقیقت این پیغام درخواست کمکی هست از جانب ما که تقاضا داریم شما هم در خبررسانی این مراسم ما رو یاری کنید و مطمئناً ملاقات با شما در این مراسم مایه سرافرازی خواهد بود. آدرس وبلاگ بنده رو میتونید در پایین مشاهده کنید.
http://ebookclub.blogfa.com
دست یاری شما باعث دلگرمی ما خواهد بود
پیروز باشید
آریا
آریا | January 10, 2008 11:54 PM