ادبيات و هنر
داود پنهانی
آدم و حوا
كتابلاگ
حسین نوشآذر
منیرو روانیپور
شمیده
سعید کمالیدهقان
فرهاد جعفری
بهاره آروین
جواد عاطفه
مریم منصوری
ماکان مهرپویا
مجتبا پورمحسن
خلیل پاکنیا
رمزآشوب
دوات
احسان عابدى
غلاف تمام فلزى
مهستى شاهرخى
پونه بريرانى
تادانه
اميرمهدى حقيقت
مينيمالها
سپینود
حسن فرهنگی
منو
تیلهباز
شبنویس
کتابخوانه
یار مهربان
مسخ
محسن بنیفاطمه
سودارو
آخرین مترو
كتابهاى عامهپسند
پروژکتور
عباس معروفى
باشگاه کتاب
اسد امرایی
شیرین کریمی
مهدی مرعشی
اكبر سردوزامى
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
علیرضا مجیدی
پابرهنه بر خط
عصیان
سردبیر: خودم
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
از پشت یکسوم
خورشید خانم
دژاوو
سیبستان
آیدین فرنگی
خواب زمستانی
شرح
پونه ابدالی
آبچینوس
زیتون
ختمالغرایب
تندیس
سایه
روزنامهنگار نو
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
فهیمه خضرحیدری
ف م سخن
عطا صادقی
شهلا باورصاد
سیدمهدی حسینی
الفبا
سرزمین رویایی
مریم گلی
چندگانه
مریم جعفراقدمی
آشپزباشی
مریم حسینخواه
خشم و هیاهو
شراگیم
هنوز
جستوجوی کلمات
بیلی و من
سورئالیست
کوچه
نقطه ته خط
زننوشت
شیرین احمدنیا
پرگلک
گفتار
روبو
الپر
دیهور
مهدی علومی
by BlogRolling
« گفتوگو با مینو مشیری، مترجم رمان «ژاک قضا و قدری و ارباباش» | Main | سوتیهای صوتی! »
دربارهی رمان «دستهی دلقکها» نوشتهی «لویی فردینان سلین»
کتابلاگ: «محمد سلحشور» دوست صمیمی من است. «محمد» بیشتر در حوزهی فلسفه و روانکاوی مطالعه و فعالیت دارد و البته از ادبیات هم غافل نبوده و نیست. او بیشتر میخواند و کمتر مینویسد؛ برای روزنامهها هم که تا به حال ننوشته بود. خلاصه، من اصرار کردم که شروع کند به نوشتن یادداشتهای مطبوعاتی و کمکم از گوشهی دنج خود بیرون بیاید.این اصرار و تلاش کماکان ادامه دارد! یادداشت زیر که امروز در روزنامهی «تهران امروز» منتشر شده، اولین نوشتهایست که محمد برای مطبوعات نوشته است و فکر کنم خودتان با مطالعهاش به احاطهی او بر ادبیات و حتا اندیشه پی ببرید. از این به بعد، یادداشتهای دیگری را هم که احتمالن محمد خواهد نوشت، اینجا خواهید خواند.
***
جهانی یکسره در تعلیق
دربارهی رمان «دستهی دلقکها» نوشتهی «لویی فردینان سلین»
محمد سلحشور- روزنامهی «تهران امروز»- ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۷
«لویی فردینان سلین» برخلاف ادبیات حاکم بر دوراناش که سزاواری خود را در زمانهای طولانیای میجست که صرف سر و کله زدن با واژهها میکرد، با همان سرعتی مینویسد که به پایانرسیدهای فریاد برمیآورد. با همان شوق انکارناپذیری به نابودی مینگارد که آن یک به ساختن دارد. درحالی که ادبیات آکادمیک جایگاه خود را در تاریخ سرشاری میجوید که در کتابخانهها مکتوب شده است و زیباییاش را وامدار ساعات ملالآورش در میهمانیهای اشرافی، عرقریزیهای روحی، و یا ترکیبهای هنرمندانه و نبوغآمیزش است، سلین جای خود را در زیرینترین طبقات جامعه در میان دروغگویان و آزمندان و شوربختان یافته است. 
او واژههایاش را به سادگی به دست آوردن مشتی لجن از کف مرداب مییابد. با این همه چیرهدستانه پرده از واقعیت هولناکی برمیگیرد که آن دیگری به ظرافت آراسته است و در این چیرهدستی برتمام نبوغ گردآمده در کتابها پیشی میگیرد.
عرصهی ادبیات از سوفوکل (نویسندهی بیهمتای یونان باستان) تاکنون در شرح بیخانمانیها و ماجراجوییهای اودیسه، منزلگاه شوریدگان دورانها بوده است. ادبیات قرون جدید نیز با ماجراجوییهای دنکیشوت و طغیان او با شمشیر چوبیاش بر روزگاراناش و یا شرح مصایب هملت در پاسخ گفتن به آن پرسش هماره اساسی تاریخ: «بودن یا نبودن؟» ـ که یادآور دشواریهای ادیپ بر دو راهی کوری و بیناییست ـ خود را در خاستگاه یونانی خود بازمییابد. در این تاریخ کمابیش یکدست، مقطعی از تاریخ ادبیات فرانسه ،کلاسیسیزم، اما ساز مخالف کوک کرده است؛ آنان که ادبیات را عرصهی نمایش و تبلیغ ارزشهای والا و ازلی مورد قبول جامعه و هنرمند را مروج آن میپنداشتند.
این وقفهی کوتاه نیز دیری نمیپاید که شورش بیتابانهی افسارگسیختگان رمانتیک اصول و مرزهایاش را درمینوردد و ادبیات را به جایگاه همیشگیاش (تاکنون): خانهی بیخانهگان، بازمیگرداند. در میان این شوریدگان و ناراضیان «لویی فردینان سلین» احتمالاً بیتابترینشان است. چنان بیطاقت و سراسیمه که یک تنه تاریخ ادبیات فرانسه و نثر فخرفروش و مطنطناش را به کناری مینهد. با نثری ساده (و البته صدبار دلنشین) و بیپرده تباهی و سیاهی دنیایی را فریاد میکند که بسیاری در شرح زیباییهایاش قلمفرساییها کرده بودند.
ادبیات همواره گریزگاهی از پیوستار تجربهی زیستن و میانمایگیاش فراهم کرده است. در این جایگاه نویسندگان جنگنجویانی بودهاند که نه با شمشیر در پهنهی نبرد، که با خیال در عرصهی زبان به ستیز با تجربهی زیستهشان رفتهاند. آنان با شرحهشرحهکردن و واکاوی تجربهای ساده و بارها تکرار شده ( و از همین روی اخته) آنرا از بندهای ایدئولوژی زمانهاش رها ساختند و آن روی سکهی تجربه را نشانه رفتند. در این مقام است که ادبیات در تاریخ میتند و تاریخ را در تار و پود نوشتههایاش به دام میاندازد. نوشتههای خلاق هر دوره، تاریخ آشکار و نهفته، هر دو را در خود دارند. تاریخ آشکار آن تجربهی زیستهای است که خود را مینمایاند و تاریخ نهفته، عظمت و آشوبناکی معنایی که در پس تاریخ آشکار سیلان دارد را پنهان میسازد.
تنها در لحظهی جنونآسای کشف راز است که تجربهی زیسته، معناهای مضاعف یافته و از بند تاریخ میگسلد و به ادبیتی سرشار از لذت و رنج مبدل میشود. نویسنده در میان دو حد قرار میگیرد، از سویی تجربهی زیستهای قرار دارد که او روایتاش میکند و در دیگر سو «بیان تجربه» که بناست به دقت بندهای میانمایگی را یکیک از تجربه بگسلد و آنرا به ابدیتی طربناک و تابناک متصل سازد. این لحظهی دشوار شکافی ذاتی را میان تجربه و بیان تجربه در رمان برمینهد. شکافی که در آن ادبیات در بیشهزارهای نثری شاعرانه و فاخر و گاهی دیریاب پیش رفته است.
در تاریخ ادبیات، شاید اغراق نباشد اگر بگوییم هیچ نویسندهای چون «سلین» نتوانسته است چیرهدستانه از این گذرگاه دشوار عبور کند. بهایی که سلین برای این زبان چیرهدستانه میپردازد شوریدگی است. او یک سره به سراغ همان تجربهای میرود که تاریخ همواره انکارش کرده است: تباهی. راز نثرساده و بسبسیار برآشوبندهی او به نظر میآید همین باشد. او تجربهای را روایت میکند که حقیقت همواره حاضر در تاریخ بوده است: شوربختی؛ اما همینطور همواره انکارشده و دیدهناشده.
شاید تنها در دورهای از پس طغیان مانیای نیچه بر تاریخ، و تلاشهای (امروز نافرجام) مارکس برای زمینیسازی رستگاری و از همه مهمتر ـ آنگونه که تحسین مشتاقانهی سلین از فروید گواهی میدهد ـ کشف ناخودآگاه فروید است که تاریخ غرب میتواند نگاهی بر خود افکند و خود را در ارزشها و کاستیهای حقیقی خود نظاره کند؛ جنگ، مرگ و فرومایگی و تباهی، حقایقی که همواره همدم تاریخ بودهاند و درعین حال همواره خاموش ماندهاند، در حنجرهی سلین عربده سر میدهند.
سلین طاقت از کفداده به پیش میرود؛ به میدانهای جنگ جهانی اول، به آفریقا، به جولانگاه شکوه زندگی آمریکا و به محلههای آکنده از فقر حومهی پاریس، و در تمام این مسیر پردهدری میکند و آواز شوم خود را سرمیدهد. گرز ساخته از نفرتاش را بر سر دنیای فرومایهاش پرواز میدهد و همهچیز و همهکس را به نابودی و رسوایی تهدید میکند. ادبیات با سفر سلین به انتهای شب باری دیگری بر خود طغیان میکند. شکوه منجمدشدهی خود در تالارهای اشرافی با قدمت چندصدسالهاش را رها میکند و به پستترین طبقات جامعه میگریزد.
ادبیات اکنون با سلین عصیانگر ارزشهای خود را در روایت حرکت به سوی نابودی و مرگ دنیایی مییابد که در آن میزید. در این مقام است که سلین پرحرفی نمیکند، ساده و بیحاشیه از تجاربی ساده و روزمره میگوید و با این حال زهرآلود و هنرمندانه خوانندهاش را به سان تاریخاش به ملاقات ناخودآگاه تاریک خود میبرد. نثر او چیرهدستی خود را از سوزناکی آه شکستخوردگان ابدی و نومید تاریخ یافته است.
«دستهی دلقکها» رمانی است که در آن شوریدگی نثر سلین به دیوانگی پهلو میزند. در این جا سلین خود را در کانون شکستخوردهها و به حاشیهراندهشدهها قرار میدهد؛ «زنان نانآور» و مشتی «مردان پاانداز» و پلیسی فاسد و رشوهگیر.
راوی، فردینان ـ همچون دیگر رمانهای سلین ـ در این جا نیز تنها نظارهگر است. او خود را در موضعی انفعالی قرار میدهد و شرح فرومایگی و حماقتهایی را به زبان میآورد که پیراموناش جریان دارد. راوی نیز خود را متمایز از این فرومایگی دست جمعی نمییابد. او به هیچروی کمتر از دیگران فرومایه نیست. تا اواخر داستان فردینان گرفتاریهایی را از سر میگذراند که دیگران (بهخصوص بورو) برای او درست میکنند. بالاخره او تصمیم میگیرد راه خود را از دیگران جدا کند: بورو و دلفین را در مترو جا میگذارد و آنها را با حماقتهایشان و خود را با شوربختیاش در لندن تنها میگذارد. اما این دنیای رو به تباهی دست از سر او نمیکشد تا جایی که پی میبرد «کوتوله» او را فروخته است. فردینان او را به زیر قطار هل میدهد؛ او انسانی را کشته است.
اما در این جا دیگر اثری از مکاشفههای ذهنی هنرمندانه ی شخصیتهای «داستایوفسکی» در کشمکش با وجدان بیدارشان پس از جنایت نیست. آنچه از پی میآید هذیانی بیمعناست. نکبتی گنگ که در تعلیق فضای داستان در خیابانها بیهدف میدود و سر از سفارت درمیآورد. اینجا نیز واژههای پرطمطراق و عبارتهای به دقت پرداخته شده به کناری نهاده شدهاند تا سلین پردهها را در هذیان از هم بدرد و خواننده را چشم در چشم هیاهوی به سکوت درآمدهی زندگی ضدقهرماناناش سردرگم نگاه دارد.
«دستهی دلقکها» چهگونه دنیایی است که اولین کنش راویاش آدمکشی است؟ این دنیا همچون قهرماناناش فرومایه است. دنیایی که در یک طرفش جنگ است و ابلهانی که مشتاقانه رهسپار جبههی جنگ جهانی میشوند تا «گوشت دمتوپ» شوند و در دیگر سو ابلهانی دیگر که در زیرینترین لایههای اجتماع تباهی را میزیند. دنیایی که در آن سخنی گفته نمیشود و یا اگر هم گفته شود: «دنبال کلماتی میگشتند که بتوانند بهتر و وحشیانهتر با هم دعوا کنند» . (ص ۳۳۹ کتاب). دنیای سراسر نکبت و نفرت که هیچ معنایی در برندارد.
شخصیتهای داستان گویی در غیاب آگاهی و به دور از هر عقلانیتی رواننژندانه و سبکسرانه خباثت میورزند. در چنین سیمایی خباثت آنها تنها نقش پیشارویشان است، که «اگر انسانها خبیثاند از آنروی است که رنج میبرند». آنان نه ارادهای برای زیستن دارند و نه اندیشهای برای تصمیم؛ تنها تتمهی زندگی یکدیگر را میزیند.
به این ترتیب است که شخصیتهای داستان در شبکهای در هم پیچیده بر یکدیگر تاثیر میگذارند، دیگران را خطاب بیفکریشان میکنند، برایشان دردسر میآفرینند و آنها را به واکنش وامیدارند. در چنین دنیایی رواننژندی قاعده است نه نشانهی بیماری به حاشیهرفتگانی که داستان سلین را صورت میدهند. اقتداری که شخصیتهای داستان در سایهاش نفس میکشند نیز در این رواننژندی با آنها هم داستان میشود. این اقتدار تنها دلمشغول انباشتن جبهههای جنگ جهانی دوم، آنها را در شوربختیشان واگذاشته است.
در میان شخصیتهای داستان، «بورو» بیش از دیگران برای «فردینان» دردسرآفرین است. در مقابل گویی «فردینان» نیز به حکم انگیزشی درونی از او گریزی ندارد. هربار پس از مسائلی که «بورو» میآٰفریند «فردینان» به سوی او بازمیگردد، اگرچه این بازگشت به ظاهر از سر اجبار یا اتفاق باشد. «فردینان» و «بورو» عکس برگردان یکدیگرند (همچون «فردینان» و «روبنسون» در «سفر به انتهای شب»)؛ «فردینان» در موضعی انفعالی کمتر تصمیم میگیرد و منتظر میماند تا دنیایاش او را به تصمیم وادارد.
اما در مقابل، «بورو» بیشتر فعال است و هربار، با تصمیمی غیرمنطقی، عجولانه و بیدلیل، فلاکتی میزاید. او برخلاف «فردینان» به دنیایاش نمینگرد؛ این دنیاست که او را مینگرد تا نقشهای جدید شخصیتهایاش را از کنشهای بیمعنای او دریابد. دنیایی بسته و تهی از رستگاری که خلاقیتاش جز فلاکت نیست دو راه بیش، پیش پای قهرماناناش نمینهد: خاموشی یا حماقت.
«فردینان» که در تمام داستان از جبهه گریزان است و آنان که در جنگ جهانی دوم شرکت میکنند را نادان میانگارد، خود پس از چندی به جنگ پناه میبرد. او پی برده است که در پشت جبهه نیز جایگاهی نخواهد یافت اما او دیگر به کار جنگ نمیآید. او را که یک «قهرمان جنگی» است به سان زباله از سفارت به دور میاندازند؛ چرا که او دین خود را ادا کرده است.
«سفر به انتهای شب» را با طنز زهرآلودش بهخاطر میآوریم، «دستهی دلقکها» اما ـ بهخصوص در صفحات ابتدایی ـ به کمدی پهلو میزند. اگر سلین در «سفر به انتهای شب» دنیایی را ترسیم میکند که «تا همچو جایی نباشی نمیدانی که دهشت چیست» (سفر به انتهای شب)، در دستهی دلقکها نمایشی مضحک از تباهی و حماقت را ترسیم میکند که نه فقط آه و حسرتی در آن نیست که ترحمی نیز برنمیانگیزد.
فردینان بارداموی ناامید «سفر به انتهای شب» همهی آنچه را که میخواست در رمانی سوزناک و تکاندهنده و برآشوبنده گفته است و «دستهی دلقکها» جز تصویر عریان مضحکهای که سلین جوان و دلسوز و اخلاقگرا، ناامیدانه به زهرخند گرفته بودش نیست. همانطور که او بارها اشاره کرده، همهی حرفاش را در همان دو رمان ابتداییاش گفته بود. ( یا شاید بیراه نباشد اگر بگوییم در همان اولین رمان جدیاش).
استفاده از ... (سهنقطه) نیز که در «سفر به انتهای شب» در لحظات اوج نفرت، دهشت و هذیان ـ جایی که نثر روان سلین برای روایت خشماش به سکوت دست میآویزد ـ به کار رفته است ، در «دستهی دلقکها» به یک قاعده بدل میشود. در هر جایی، روایت حوادث یا مکالمهها، و حتا نقل قولها، همهجا به چشم میخورد. گویی در این دنیا آنچه گفته میشود با سکوت همپهلوست. تعلیق و سکوت دیگر تنها در لحظات خاص به کار نمیآیند که این جهانی یک سره در تعلیق است.
لينکده
دربارهی رمان «یک دقیقه سکوت»، کار تازهی «زیگـفـریـد لـنـتـس» آلـمانـی
«خـداحـافظ گـاری کـوپر» رومن گاری تحتتاثیر «ناتوردشت» سلینجر است
اگر هوس يک رمان كمحجم كردهايد كه هيجانانگيز، رمانتيک و جذاب باشد!
تحویل در خانه:داستانی از ریچارد ویلی
با ترجمهی خواندنی «بابک تختی»
ده داستان ترسناک برتر از نگاه گاردین
داوران نهمين جايزهی «نويسندهگان و منتقدان مطبوعات» مشخص شدند
مروری کوتاه بر «قـصههـای بانمـک»، کتابی با ترجمهی امیرمهدی حقیقت
گفتوگوی پاریس ریویوو با امبرتو اِکو
آشوبگـرای مـدرنیست: یـادداشتی دربارهی «هنريک ايبسن» نامدار
استاد فتحاللاه بینیاز|مجلهی ماندگار
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهافارس (گروه ادبیات و کتاب)
مهر (گروه فرهنگ و ادب)
ایبنا (خبرگزاری کتاب ایران)
میراث فرهنگی (سرویس کتاب)
بی بی سی (بخش فرهنگ و هنر)
دویچهوله (بخش فرهنگ و هنر)
روزنامهها
کارگزاران
اعتماد
اعتماد ملی
همشهری
سرمایه
حیات نو
تهران امروز (توقیف شده)
روزانه
رادیو زمانه
تابناک
عصر ایران
بالاترین
دو در دو
بلاگچین
بازنگار
بلاگ نیوز
مجلات ادبی - فرهنگی اینترنتی
جن و پری
ماندگار
هزارتو
مرور
دیگران
دیباچه
پندار
جشن کتاب
خزه
والس
آتیبان
فروغ
چند جای دیگر
انتشارات ققنوس
شهروند امروز
گل آقا
آیطنز
کارگاه
ایران تئاتر
آگهان
بخارا
اشا
کتاب نیوز
کتابهای رایگان
قفسه
Références françaises
L'Ambassade de France
Le Monde
Le Point
Le Figaro
RFI
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
powered by:
Movable Type 3.2
designed & developed by:
hamidreza [dot] com
Hosted by: YouPage™
نظرات
مقدمهای، قبل از رائهی مطلب اصلی، تحت عنوان معرفی نویسنده یا انگیزهی نوشتن یا هرچه، آورده میشود که خواننده و مخاطب بتواند با نویسندهی مطلب بیشتر آشنا شود. اما چرا این مقدمه در ذهن برخی به ضد خودش تبدیل میشود؟؟ در این صفحه صاحب سایت میخواسته دوستاش را که اولین بار است قلمی زده برای روزنامهای، با ارائه دلیلی مبنی بر توانایی او معرفی کند. اما عجبا که این توانایی مورد انتقاد قرارمیگیرد و مورد اعتراض واقع میشود!! انگیزهی چنین واکنشی دارای ظرفیت مناسبی است که یک جامعهی بیمار و مناسبات آن را به تحلیل نشست. چرا امری به ضد خویش تبدیل میشود؟
سامان | May 6, 2008 01:24 AM
عبدل ميمون لات پا کوتاه
دوشنبه - ۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۷
.... دلقک و چاپلوس نوشته است که کتابش به چاپ سوم رسيده است . ... پادوي امنيتي هم خبر از چاپ سوم و چهارم کتاب فلان خانم مي دهد . مي شود از اين دو آدم مسخره پرسيد در چند نسخه چاپ شده اند ؟ چند سال پيش که يکي از دوستان در وزارت ارشاد دوره اصلاحات کار مي کرد، قسم مي خورد که فلان ناشر در شناسنامه کتاب زده 2200 جلد ولي فقط 300 جلد چاپ کرده و دوست ما هم به خاطر وضع نايسامان مالي همان 2200 جلد را تاييد کرده و در عوض کاغذهاي کلاني که گير ناشر آمده ، پولي هم به دوست ما داده که زن و دو تا بچه دارد و حقوق ماهيانه اش جواب زندگي اش را نمي داده . نمي دانم کتاب امير يوسف خان کاسه ليس و آن خانم هم همين وضع را دارند يا نه .
عبدل میمون لات پا کوتاه | May 6, 2008 01:18 AM
به نظر میاد که نویسنده با بمباران واژه ها گاهی از اصل مطب دور مانده.لازم نیست ما در یک نقد یا بررسی سعی کنیم همه ی سواد خود را به رخ خواننده بکشیم.به خصوص در یادداشت نویسی برای روزنامه.شاید اگر این اتفاق نمی افتاد شاید نوشته ی خوبی محسوب میشد.
shervin | May 5, 2008 11:46 AM
من گیج شدم. به نظرم نویسنده یادداشت در ابتدای نوشته ساده نویسی سلین رو تحسین کرده. (تا جایی که فهمیدم) ولی چرا خواندن خود این یادداشت انقدر سخت شده؟
چندگانه | May 4, 2008 04:58 PM
سلام
بدون اغراق يكي از قشنگ ترين يادداشت هايي بود كه راجع به سلين عزيزم خوانده ام .
محسن | May 4, 2008 03:15 PM